زندگي و پرحرفيهاي من
هر شب قبل از خوابیدن دینا یه کتاب براش میخونم. قبلاً 2 تا کتاب بود اما الان شده یه کتاب و یه قصه! قصه هم اکثراً من درآوردی! یعنی دینا خانوم اینجوری امر فرمودند! مثلاً میگه قصهی اسبهای مهربون رو بگو! فکر کن! خرسهای مهربون شنیده بودم ولی اسبای مهربون دیگه از کجا اومد؟! منم که مجبورم که کم نیارم!!!! شروع میکنم و در لحظه هر چی به ذهنم رسید رو در قالب قصه اسبای مهربون تولید میکنم!!! البته باید به شدت حواسم جمع باشه که تو این قصه اثری از شخصیت منفی نباشه.
خلاصه! دیشب بعد از خوندن کتاب رسیدیم به قصه! دینا گفت:
- مامانی یه قصه بگو!
- قصه چی؟
- هر چی دوست داری.
- قصه اسبای مهربون خوبه؟!
- نه! اونو که دیشب گفتی! تکراری یه! یه قصه جدید بگو!
- (ای بابا! مگه من کارخونهی تولید قصهم!؟) خوب! خوب! قصهی پسر مهربون رو برات میگم!
- خوبه! بگو!
- یکی بود یکی نبود. یه پسر مهربون بود که اسمش فرشاد بود (همین جوری این اسم به ذهنم اومد!) یه روز اومد پیش مامانش و گفت مامانی کاری نداری کمکت انجام بدم؟ مامانش گفت چرا پسرم. یه خرید از مغازه سرکوچه دارم. فقط مراقب باش که از کنار خیابون بری و زود برگردی. فرشاد گفت چشم مامان مراقبم. بعد هم پول رو از مامانش گرفت و رفت. خریدش رو که انجام داد و داشت از سر کوچه برمیگشت چشمش به پیززن همسایه افتاد که خیلی خسته بود و بار زیادی دستش بود.
- این داستان رو نمیخوام یکی دیگه بگو!
- چرا مامان؟! داستان قشنگییه!
- نمیخوااااام. چون هم توش پیرزن هست و هم حتماً الان پسره گم میشه!
- نه مادر چرا گم بشه؟! بذار بقیهش رو بگم خودت میبینی حالا.
- نه نمیخوااااااام! اصلاً داستان نیوتن رو بگو!
داستان نیوتن رو براش گفتم . اما دیدم حواسش انگار پیش داستان قبلی مونده و داره ادامهش رو تو ذهنش تصور میکنه! فهمیدم که الان انواع و اقسام پایانهای بد رو برای این داستان ردیف میکنه. این بود که ادامه دادم:
- دینا تو زیزی گولو یادته مادر بزرگه امیر که پیر بود واسه مادر امیر آش پخت! یادته چقدر سختش بود بره کشک بخره! این پیرزنه مهربون همسایه هم رفته بود وسایل آش بخره. میدونی آخرش به فرشاد جایزه هم داد؟ فرشاد بهش کمک میکنه تا بارهاش رو به خونهش که طبقه پایین خونه اونا بود ببره. بعد که پیرزن مهربون آش رو پخت داد به نوهش داد تا برای همسایه طبقه بالایی ببره! مامان فرشاد اومد دم در و دید 2 تا کاسه آش براشون رسیده. نوه پیرزن گفت مادر بزرگم گفته اینا رو بدم به شما. یکی از این کاسهها مخصوص آقا فرشاده که به مادر بزرگ من کمک کرده! فرشاد هم که خیلی آش دوست داشت کلی خوشحال شد و همهی آشش رو با لذت فراوان خورد. مثل تو که آش خیلی دوست داری!
- من که آش خیلی دوست ندارم! من الویه خیلی دوست دارم!
- راست میگی! میخوای حالا که اولویه خیلی دوست داری آخر هفته باهم درست کنیم و تو هم به من کمک کنی. مثلاً سیبزمینی رو پوست بکنی و موقع قاطی کردن مواد کمکم کنی؟!
- آره! خیلی دوست دارم.
- وااااای! چه کیفی میده. اون اولویه خوردن داره ها!
- بعدش من ببرم به طبقه پایین هم بدم و بگم منم تو درست کردنش کمک کردم؟!
- حتماً! اصلاً میگیم این اولویهی دینا و مامانپز تقدیم با عشق به شما!
دیدم دیگه از اون فکر و خیالها و پایانهای بد خبری نیست و لبخند رضایتی رو لبای دینا نشست. حالا داشت تو خیالش سیبزمینی پوست میکند و اولویه مخلوط میکرد. کمتر از 5 دقیقه بعد هم خوابش برد و تا صبح هم تخت خوابید!
| Design By : Pichak |

