Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> چهار راه گلوبندک... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

با امسال شد 4 سال!

اینکه ماه آخر سال که از راه می‌رسه و برگ‌های آخر تقویم بدو بدو ورق می‌خوره، من و بابا رضایی هم شال و کلاه می‌کنیم و بی‌خیال کار و بار و بچه مچه، راهی «پیاده راه پانزده خرداد» (خداییش اسم رو حال کردین!!!نیشخند) می‌شیم و پاساژ و بازار گز می‌کنیم. وووووووووی که چه حالی می‌ده! من عاشق بازار و کوچه پس کوچه‌های آشتی کنون (از فرط باریکی) و دیدن اون باربرهاش (ببخشید اونجا بهشون می‌گن حمال! ولی من اصلاً این کلمه رو برای نامگذاری یه شغل دوست ندارم!) اصلاً وقتی بازار می‌ری (البته به استثنای اون پاساژ رضاش ها!) انگار یه 20-30 سالی تاریخ رو به عقب هل می‌دی و از عصر ماشین و دود پرت می‌شی به عصر گاری و چرخ دستی و کتری چایی دوره‌گرد بازار!

دیروز هم طی یه اقدام انتحاری هر دومون مرخصی گرفتیم و دخملی رو که مهد گذاشتیم راهی بازار شدیم! این بابا رضایی ما کودک درونش گاهی به جای فعال؛ بیش فعال می‌شه! اگه ولش می‌کردی می‌خواست همه دیروز رو توی بازار دلی دلی کنه و با خیال راحت و بدون دغدغه‌ی زمان به قول خودش توی حال و هوای بازار حال‌ِشو ببره! منم دائم دست‌ش رو می‌کشیدم و هی می‌گفتم بدو دیر شد! بدو اینجا الکی معطل نکن! کلی کار داریم! کلی خرید داریم! تازه این تذکرها رو که دادم بازم نصف خریدامون موند و ما با مترو و بدو بدو یه نیم ساعتی هم با تأخیر به مهد دخملی رسیدیم!

سر همین ضیق وقت! نشد که از اون فلافل کثیفا بزنیم به بدن! سر کوچه مروی یه فلافل فروشی عهد بوق هست که ما هر سال اول خریدمون تا از ساندویچ‌های اون نخوریم، بازارگردی‌مون شروع نمی‌شد! وااااااای من عاشق‌شم! باید یه بار امتحان کنین!  جای دینا خالی که از راه برسه و با جیغ و داد و هوار بگه: ننننننننننننننننننه! از این مغازه غیر استانداردها چیزی نخرید! ولی من و رضایی تجربه خوردن این ساندویچ رو با بهترین رستوران‌های شهر هم عوض نمی‌کنیم! رستوران شرف‌الاسلام هم دیگه جای خود داره! لامصب اونقدر شلوغه و مشتری داره که برای نشستن اونم تو این جای به این بزرگی کلی باید معطل بشی!

ولی امسال به هیچکدوم از اینها نرسیدیم! هول هولی توی پاساژ رضا یه ساندویچی زدیم به بدن به این امید که در آخر وقت می‌ریم رستوران شرف‌الاسلام! ولی زهی خیال باطل!

از بحث شیرین شکم که بگذریم می‌رسیم به خریدا! با اجازه‌تون درخصوص رخت و لباس اصلاً موفق نبودیم ولی خوشبختانه با مراجعه به بازار اسباب‌بازی، تقریباً همه عیدی‌های مربوط به بچه‌ها رو خریدیم. از خریدمون هم راضی بودیم!

تو این بازارگردی چند تا نکته توجه‌مون رو جلب کرد:

1- کلی دستفروش به استقبال چهارشنبه‌سوری رفته بودن! اگه همون کمبود وقت یقه‌مون نکرده بود الان ما کلی برای اون روز هم آماده بودیم!!!!نیشخند

2- پارسال که یه هفته مونده به عید رفتیم بازار از دیروز که هنوز یه ماه به آخر سال مونده خلوت‌تر بود!!! یعنی چی اونوقت؟! روزهای پایانی دیگه اون خیابون تبدیل به پارکینگ آدم‌ها خواهد شد!!!

3- نمی‌دونم من اینجوری تصور کردم یا واقعاً اینطور بود: جنس‌ها به شدت بنجل و آشغال بود! خصوصا در مورد لباس بچه‌ها! اگه جنسی کمی قابل خریدن بود قیمتش سر به فلک می‌ذاشت. یه روسری حریر رو می‌گفت 38 تومن! یعنی اونوقت اون روسری توی شهر چند بود؟!!!!!!!!

4- همه فروشنده‌ها کلافه و بی‌اعصاب بودند! از همون اول صبح! معلوم بود وضع کاسبی اونم تو این روزهای بره کُشون خیلی هم جالب نبوده!

5- اگه دنبال جنس خوب و مرغوب هستین و خیلی هم دلتون برای حال و هوای بازار (مثل ما) غنج نمی‌ره، اصلاً از اون ورا رد نشین! چیزی رو از دست نمی‌دین!

وای بابا رضایی عاشقتم! قلب

عاشق این لذتی هستم که دیروز دو نفری با ولع تمام ازش سرمست شدیم.مژه

چقدر دوتایی شیطونی کردیم و حال‌ش رو بردیم! از خود راضی

خدایا بابت دیروز و همه روزهای دیگه ازت ممنونم بغل

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak