Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> آیا سرکشی در بچه‌ها خوب است؟! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

چند روز پیش داشتم مطلبی رو درخصوص شخصیت‌های اساطیری توی وب یکی از دوستان می‌خوندم. اون از اینکه تو بچگی با خط‌کش‌های پدر و مادر و اطرافیان و جامعه و فرهنگ سنجیده شده آزرده بود چون هر کدوم از اونها با توجه به خصوصیات و روحیات شخصیت‌شون خوب و بد رو تعریف می‌کردند.

 این حکایتِ سنجش بر اساس معیارهای فردی کلی منو به فکر فرو برده... هی دارم با خودم فکر می‌کنم که نکنه فلان وقت که من داشتم دینا رو از کاری منع می‌کردم داشتم بر اساس معیارهای خودم کارش رو بد تعبیر می‌کردم! اصلاً کی باید منعش کنم و کی نباید؟!

دیروز از مهد تماس گرفتند که دخملی کمی دل‌درد داره و با چایی نبات هم خوب نشده! گفتند کمی زودتر بیا دنبالش! ما هم گفتیم چشم! زودتر رفتیم و دیدیم که خدا رو شکر خوب شده و رفته سر کلاس زبان! ما هم یه 45 دقیقه جلوی در مهد توی ماشین سماق مکیدیم و بعدش با هم اومدیم خونه! چون یکی دو بار دیگه هم از دل درد شکایت داشت این بود که تصمیم گرفتیم ببریمش دکتر. کلی هم در این خصوص با هم قرار و مدار گذاشتیم که توی مطب باید خانوم دکتر معاینه‌ش کنه و اگه لازم بود آزمایش بده (عاشق آزمایش ادرار! اونم به خاطر لیوانشه!!!!!)

خلاصه رفتیم مطب و نوبت‌مون شد و رفتیم تو. تا نشستیم و خانوم دکتر پرسید که چی شده دیدم خانوم سکوووووت کرد! منم شروع کردم به توضیح حکایت دل دردهای دینگول خانوم. بعدش خانوم دکتر گفت:

- دینا جان لطفاً بیا اینجا (می‌خواست اول قد و وزنش رو اندازه بگیره)

- نمی‌خوام!!! (با یه حالت غضبناک!)

- چی شده دینا جان؟!

من: خانوم دکتر می‌خواد ببینه چی باعث شده که شما دلت درد بیاد. قرارمون یادت رفت مامانی؟!

- نمی‌خوااااااااام! نه خیرم! (دیگه علناً شروع کرد به داد زدن!!!)

در حالی که فیگور آدمای غضبناک و پر تحکم رو گرفته بود سعی داشت که به نوعی جلب توجه کنه و بگه که من دلم نمی‌خواد! خیلی هم بی‌دلیل! حالتش رو می‌شناختم! یه وقت‌هایی می‌خواد این تحکم و حرف حرف منه رو به رخ اطرافیان بکشه! ولی آخه اینجا اصلاً جاش نبود. از طرفی هم دلم نمی‌خواست جلوی خانوم دکتر بی‌ادبی کنه و با اون لحن با ایشون حرف بزنه. خلاصه بهش نزدیک شدم و با صدای آروم‌تر بهش یادآوری کردم که قرارمون با هم این بود؟ مگه می‌خوای باز دلت درد بگیره؟ اینجوری با بی‌ادبی حرف نزن! و شروع کردم به درآوردن کفش‌ش. جالب بود که گاهی آروم می‌شد و اجازه کار به خانوم دکتر می‌داد (موقع قد و وزن گرفتن) و گاهی هم مثل بچه‌های 2 ساله جیغ می‌زد و دهنش رو محکم می‌بست تا معاینه نشه!

شروع‌ شلوغ کاریش تو مطب به قصد جلب توجه بود اما در ادامه وقتی دید که علارغم میلش باید معاینه بشه انگار به خاطر زورکی معاینه شدن داشت مانع کار خانوم دکتر می‌شد. البته خانوم دکتر تمام تلاش‌ش رو کرد که با مهربانی و با طرف صحبت قرار دادنش و توضیح در مورد کارش معاینه‌ش کنه. بعد که کار معاینه تمام شد دینا نشست روی صندلی و چنان اخمی به خانوم دکتر کرد که بیا و ببین!

خانوم دکتر گفت کمی معده‌ش ورم داره. فعلا میوه خام و ماست و شیر تا 10 روز ممنوع. تا ببینیم آیا خوب میشه.

بر حسب عادت خانوم دکتر همیشه موقع خداحافظی یه آبنبات به دینا می‌داد. اینبار هم آبنبات رو بهش تعارف کرد و وقتی با اخم دینا مواجه شد گفت من می‌ذارمش روی میز اگه دلت خواست برش دار. دینا خانوم با همون اخم شددددید بی توجه فقط نگاش کرد. منم واکنشی نشون ندادم و با دکتر خداحافظی کردم و گفتم بریم. دینا فکر می‌کرد که لابد من الان آبنبات رو براش برمی‌دارم. اما وقتی دید که نه از این خبرا نیست، دم در زد زیر گریه که:

-من آبنبات می‌خوااااااام

-اگه می‌خوای برو خودت بردار و از خانوم دکتر هم تشکر کن!

- ننننننه! تو بیار!!

- اگه می‌خوای خودت باید بری بگیری!

- بیا با هم بریم!

در حالی که دست منو گرفته بود، اینبار با قیافه‌ای خجول به طرف میز رفت و آبنبات رو برداشت و با نیشی باز از در اومد بیرون! انگار نه انگار که قبلش همچین کارهایی ازش سر زده! تا به ماشین برسیم سکوت کردم. دیدم داره واسه عوض شدن موضوع آسمون ریسمون می‌بافه! بس که سرتقه! می‌دونست که الان بابت این کارش باید توضیح بده! تو ماشین بهش گفتم:

- این کارها چی بود توی مطب؟ مگه ما با هم در موردش صحبت نکرده بودیم؟ این رفتارها چی بود؟

- (سکوووووت)!

-  اونجایی که سر خانوم دکتر داد زدی من به جای تو خجالت کشیدم! مگه نباید آدم به بزرگترش احترام بذاره و با صدای بلند باهاش حرف نزنه؟ اون جیغ و دادها چی بود؟!

- نمی‌دونم! حواسم نبود!(با قیافه‌ای مظلووووووم!)

- یعنی چی که حواسم نبود؟ پس حواست کجا بود؟! فردا اجازه دیدن سی‌دی نداری! شاید دیگه حواست جمع بشه!

- نننننننننننننننه! مامان ببخشید! مامان تو رو خدا ببخشید! بذار فردا سی‌دی ببینم!

- نه!

- تو رو خدا!

- نه! همون که گفتم!

- پس فردا چی؟

- من گفتم فردا!

- آخه من دلم می‌خواد سی‌دی ببینم!

- می‌دونم! ولی شاید این جریمه همیشه یادت بمونه و دیگه این کارها رو تکرار نکنی!

توی ذهنم کلی دنبال جریمه مناسب بودم اما چون اون موقع شب دیگه وقت خواب بود، گزینه‌ای برای همون موقع نداشتم. این بود که سی دی دیدن فردا رو پیش کشیدم!

در اینکه اون لحظه همه رفتارهای دینا آگاهانه بود شکی ندارم. به نظرم باید در این خصوص جریمه می‌شد.

حالا آیا این باید به خاطر ذهنیت من و خوب‌ها و بدها از نظر من شکل گرفته. آیا اون وجه سرکش دینا رو نادیده گرفتم! آیا باید به این سرکشی احترام می‌ذاشتم؟!

کی سرکشی خوبه و کی بده؟!

کی باید تشویق بشه و کی جریمه؟!

خداییش تا این حد گیج شدم ها!

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak