Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> سليقه يعنی ... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

حتماً تا حالا براتون پيش اومده كه براي خريد چيزي- مثلاً يكي از وسايل خونه_ دونفري (با جناب همسر) بريد خريد...

حتماً هم پيش اومده كه شما يه چيزي رو بپسنديد كه خيلي به مذاق همسر جان نچسبه و يا برعكس...

خوب معمولاً كدومتون كوتاه ميآين؟!

براي من كه خيلي پيش اومده...

 

مثلاً خونه‌مون رو كه عوض كرديم ...بايد براي يكي از پنجره‌ها پرده جديد مي‌خريديم...

رفتيم بازار پرده...آخرش هم پرده‌اي رو خريديم كه من خيلي دلچسبم نبود...ولي چون رضايي خوشش اومد، خوب منم كوتاه اومدم و گفتم قشنگه...و خريديمش...

دوباره براي راهروي همين خونه جديد بايد فرش مي‌خريديم...من خيلي دوست داشتم كه مدل گبه‌اي بخريم...ولي در حين گشتن به يه مدل طرح گليم (تقريباً ) برخورديم و رضايي خوشش اومد و خوب منم خوشم اومد ولي بيشتر دلم گبه‌اي مي‌خواست... ولي چون رضايي خوشش اومده بود...خوب خريديم...

راستش ديروز موضوعي پيش اومد كه باعث شد فكر كنم كه آيا تا به حال شده من از چيزي خوشم بياد و رضايي به خاطر دل من بگه باشه ... و بخريمش؟!...

راستش هر چي فكر كردم چيزي يادم نيومد...

حالا داستان چي بود...

 

بعد از افطاري هوس كريدم با برو بچ يه سر بريم بازارچه پارك لاله... خيلي دوسش دارم...هم بازارچه رو به خاطر غرفه‌هاي صنايع دستي‌ش و هم براي آش دوغش و سمبوسه‌ش و باقالي و....

خلاصه در حين گشت و گذار چشمم به غرفه صنايع حصيري و آويز (از اونايي كه سردر ورودي راهروها نصب مي‌كنن) افتاد...

از مدتها قبل دلم مي‌خواست براي راهرومون از اين آويزها بخريم....

چند تا مدلش رو آويزون كرده بود...يكي از اونها خيلي قشنگ بود...

 

-          رضايي اين قشنگه ها!

-          آره قشنگه....

-          بخريمش؟

-          الان؟!

-          خوب آره ... ما كه مي خواستيم از اينا بخريم...

-          خوب.........خوب ......باشه....

قرار شد فروشنده بره يكي بياره...رفت و اومد و گفت كه اون مدل رو تموم كرده....

 

خيلي حالم گرفته شد...از همه بيشتر اينكه حس كردم رضايي دلش خنك شد كه تموم شده بود!!!! (آخه رضايي عادت نداره كه چيزي رو بخره كه قبلاً حسابي همه جا رو بخاطرش نگشته باشه!

با دلخوري داشتيم از غرفه مي‌اومديم بيرون... كه فروشنده صدا كرد: آقا بيا يكي دارم كه خيلي شبيه اونه...

با ذوق دويدم تو مغازه... خواهر كوچيكه گفت: آقا خدا خيرت بده، اگه نداشتين اين خواهر ما امشب خوابش نمي‌برد!

وقتي آويز رو آورد خوب ديديم كه به قشنگي اوني كه نشون كرديم نبود ولي خداييش خوب بود...

گفتم:

-          رضايي خوبه؟

-          اين كه اون نيست!!

-          آره ولي خيلي شبيه‌شه... بدم نيست كه...بخريمش؟

-          ...(با يه قيافه‌ي كاملاً دلخور و شاكي) اگه اونقدر واجبه كه بايد حتماً امشب بخريش...خوب بخر!

-          آخه پس كي بخريم؟ من كه مي‌دونم از اين مغازه كه بريم بيرون ديگه رفت جزو همون پروژ‌ه‌هاي تاريخي...

-          !!!!!!!

با دلخوري به فروشنده گفتم: خيلي ممنون آقا...ايشون مي‌گن اين اون نيست....

 

خيلي دلخور شدم...خيلي ...   داشتم فكر مي‌كردم كه اگه من جاي رضايي بودم واون از يه چيزي اينقدر خوشش اومده بود و اصرار به خريدش داشت...من حتماً كوتاه مي‌اومدم....

 

ولي....

خوب لابد سليقه يعني سليقه‌ي رضايي...

 

نه رضا جون؟!

نوشته شده در شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak