Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> دستم رو ول نکن! می‌ترسم! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

چیزی که از ترس دوران بچگی خودم (بخصوص 5-4 سالگی یعنی همسن الان دینا) یادم می‌آد، خیلی با ترس‌های الان دینا شباهت داره. اما به نظرم در دینا خیلی شدتش بیشتره.

یادم میآد که بعضی شبا خواب بد می‌دیدم. خواب یه حیوون بزرگ (معمولا خرس) که دنبالم می‌کنه و من می‌دوام و هر کاری می‌کنم که جیغ بزنم صدام اصلاً در نمی‌آد! یا خواب افتادن از بلندی و ... بعد با ترس از خواب می‌پریدم و می‌رفتم سراغ مامانم که کنارش بخوابم. انگار که در کنار مامان دیگه از این خوابا نمی‌اومد سراغم!

1- دیشب بچه‌م دینا همین‌جوری شده بود. سر ساعت هر شب (7 و نیم) و اینبار با بابا رضا رفت که بخوابه. هنوز یه ربع نگذشته بود که دیدم صداشون از تو اتاق بلند شد. ظاهراً دینا خوابش نمی‌اومد و داشت الکی بهانه‌گیری می‌کرد. رفتم پیششون (خوشبختانه سو.رنا خواب بود)

- دینا! عزیزم چرا نمی‌خوابی؟!

- چرا من باید زودتر از شما بخوابم؟ منم می‌خوام با شما بخوابم.

- عزیزم! ما هم کم‌کم می‌خوایم بخوابیم. البته تو اگه الان نخوابی صبح دیر بیدار می‌شی و به مهدت نمی‌رسی!

- نه! به موقع بیدار می‌شم. قول می‌دم.

- اصلاً منم الان می‌خوام بخوابم. تو برو تو تختت. منم پایین تختت می‌خوابم.

- اما بعدش که من خوابم ببره تو از اتاقم می‌ری بیرون. آخه نصف شبا که بیدار می‌شم تو تو اتاقم نیستی.

- خوب عزیزم هر کسی باید تو اتاق خودش بخوابه!

- پس چرا سو.رنا پیش شما می‌خوابه؟

- به زودی قراره یه تخت جدید برای شما بخریم و تخت شما می‌شه برای سور.نا و اونوقت اونم تو تخت خودش می‌خوابه. الان چون نصف شبا بیدار می‌شه و شیر می‌خواد و گریه می‌کنه من مجبورم پیشش بخوابم. مثل اونوقت که شما هم کوچیک بودی و شیر می‌خوردی. تو هم اون وقتا پیش من می‌خوابیدی. می‌گم می‌خوای امشب مثل اون وقتا که کوچولو بودی پیش من بخوابی؟

- آره! هم دوست دارم پیش تو بخوابم و هم دوست دارم توی اتاقم بخوابم.

- امشب بیا پیش من بخواب و از فردا تو اتاق خودت.

- باشه. اما  آخه باز خواب بد می‌بینم. همین الان که چشمام رو بستم یه خواب بد دیدم.

- چی دیدی عزیزم؟

- خواب دیدم رفته بودیم پاساژ خرید. با بابایی و شما. بعدش شما دست منو ول کردین و من گم شدم. (مثل ابر بهار هم اشکاش می‌اومد!)

- نه عزیزم. من و بابایی هیچ وقت دست تو رو ول نمی‌کنیم و همیشه مراقب‌ت هستیم. اما یه چیز جالب! من که همسن تو بودم یه بار همچین اتفاقی برام افتاد (اینو با یه لبخند گشاد که روی لبم بود براش تعریف می‌کردم!) اونوقت می‌دونی چی شد؟!

- نه! یعنی تو هم گم شدی؟ یعنی مامانت رو گم کردی؟! (گریه با شدددددددت بیشتر)

- (من با لبخند بیشتر) آره! البته من فکر کردم که گم شدم. بذار داستانش رو برات بگم. یه روز با مامانم رفته بودیم خرید. بعد تو یه مغازه چشمم به یه لباس پولک پولکی افتاد. وایسادم نگاش کنم. مامانم کار داشت و گفت زود باش بیا بریم. ولی من حواسم به لباسه بود. بعد یه دفعه برگشتم دیدم مامانم نیست. اولش یه کم ترسیدم و خواستم گریه کنم.اما یاد حرف مامانم افتاد. مامانم بهم گفته بود که اگه یه موقع حس کردی که گم شدی دور و برت رو نگاه کن. اگه آقای پلیس دیدی سریع برو بهش بگو که گم شدی. اگر هم تو پاساژ یا جایی بودی که مغازه داشت برو تو مغازه و از اقای مغازه دار بخواه که به مسئول پاشاژ بگه اسم تو رو پشت بلندگو صدا کنه. منم زودی رفتم توی مغازه و به آقای مغازه دار گفتم. اونم به یکی تلفن زد و یه دفعه دیدم دارن اسم منو از بلندگو صدا می‌کنن. هنوز داشتن اسم منو میگفتن که دیدم مامانم دم در مغازه است! گفتم مامانی چرا رفتی؟ اونم گفت من جایی نرفتم همین مغازه بغلی بودم. بهت هم گفتم که تا تو داری  این مغازه رو نگاه میکنی منم از اینجا یه خرید کوچولو بکنم. منتها تو نشنیدی حتماً. بعد هم بهم گفت آفرین به تو دختر خوب که بهترین کار رو کردی.

- (بازم با اشک) مامانت چرا تو رو گذاشت و رفت!

- نرفته بود که عزیزم. من فکر کردم رفته. وقتی داشتم به مغازه نگاه می‌کردم اصلا متوجه حرفش نشدم. همون مغازه بغلی بوده.

- یعنی تو گم نشده بودی؟

- نه عزیزم. فکر کردم گم شدم. مامان و باباها همیشه مراقب بچه هاشون هستن. ولی گاهی ممکنه بچه ها فکر کنن که گم شدن. اگر یه همچین اتفاقی هم افتاد آدم باید از فکرش استفاده کنه. البته ممکنه گریه ش هم بگیره ها! این عیبی نداره.

- خوب من که آقای مغازه دار رو نمیشناسم.

- درسته. اما تو اون شرایط مغازه دارها خیلی بهتر از آدمای دیگه هستن. اول آقای پلیس و اگه نبود آقای مغازه دار. ولی عزیز دلم تو نگران هیچی نباش. مامان و بابا همیشه مراقبت هستن. اینا رو هم که برات تعریف کردم واسه این بود که اگه یه بار همچین اتفاقی بیفته هم راه حل داره و آدم نباید نگرانش باشه عزیز دلم. حالا بگیر بخواب.

- خوابم نمی‌بره. چشمام رو که می‌بندم بازم همین خواب رو می‌بینم.

- خوب اگه خوابت نمی‌بره پاشو با هم بریم تو آشپزخونه تا منم به کارام برسم.

- باشه!

همچین با خوشحالی پرید بیرون از اتاقش که انگار اون تو داشتن شکنجه‌ش می‌کردن.

بلاخره رضایت داد که ساعت 9 و نیم (!!!!!) بخوابه. اونم نه تو اتاقش! توی هال و در حالی که دستم تو دستش بود.

بعدش رضا بهم گفت:

- چرا به بچه گفتی بچه بودی گم شدی؟

- من قبل از اینکه دینا این خواب رو ببینه و اینقدر بترسه که بهش چیزی نگفته بودم. وقتی دیدم از این خواب اینقدر ترسیده گفتم بذار براش بگم که حتی اگه این اتفاق بیفته هم خیلی ترسناک نیست و تو این موقعیت چه کاری باید بکنه. چون هر چی بهش گفتم که خیالت راحت تو هیچ وقت گم نمیشی تو کتش نمیرفت. باید حس میکرد که اگه این اتفاق بیفته آخرش چی میشه و یا چه جوری بشه بهتره. دیگه راه حلی به ذهنم نرسید. البته این رو هم که گفتم داستان تخیلی بود. من هیچ وقت گم نشدم!

- فکر کردم تو قبلا این داستان رو براش گفتی و اون هم همذات پنداری کرده!

- آخه مگه من خُلم! حالا تو میگی کار بدی کردم؟! اما خودم حس کردم بعد از گفتن این داستان کمی ترسش کم شد.

- چی بگم والله!

2- چند روز پیش هم یه داستان دیگه با هم داشتیم:

- مامانی! من دلم نمی‌خواد هیچ وقت عروسی کنم!

- ایشالله بزرگ که بشی و وقتش بشه، اونوقت عروسی کن!

-نه! بزرگ شدم هم عروسی نمی‌کنم!

- آخه چرا عزیزم؟!

- آخه هر کی عروسی کنه باید بره یه جای دیگه. من دلم نمی‌خواد از پیش تو برم.(مثل همیشه اشکاش جاری شد!!)

- (دیدم اینجا بحث فایده نداره) قربونت بشم من عزیز دلم! باشه مامان جون. تو عروسی نکن! همیشه پیش خودم بمون.

- مامانی! من دلم می‌خواد با تو بمیرم! (همچنان اشک!)

- مادر فدات بشه. خدا نکنه بمیری.

- دلم میخواد من و تو با هم بمیریم!

- باشه عسلم. با هم می‌میریم!

در همین راستا دیروز که جایی مهمون بودیم یکی بهش گفت:

- ایشالله عروس بشی!

- (در حالی که به شدت جبهه گرفته بود و اخم کرده بود) نه خیرم! من هیچ وقت عروسی نمی‌کنم.

و این باعث تعجب همه شده بود که دینایی که اینقدر دلش می‌خواست لباس چین چینی بپوشه و نقش عروس رو بازی کنه و حتما هم با باباش عروسی کنه یه دفعه چرا اینقدر باهاش مخالف شده! (تو اون جمع من فقط می‌دونستم دلیل مخالفتش چیه)

3- از تلویزیون داشت کارتون دامبو پخش می‌شد. دینا هم با علاقه نشست پاش. یه دفعه رسید به اون قسمتش که مادر دامبو به دلیل اینکه تماشاچی ها دامبو رو مسخره کردن، عصبانی میشه و به سمت تماشاچیا حمله میکنه و مسئولین سیرک اونو زندانی می‌کنن.  زد زیر گریه که: حالا دامبو چیکار کنه. چرا مامانش زندانی شده؟ دامبوی بیچاره...

اونقدر براش ریسمون اسمون کردم که : خوب مامانی چون مادر دامبو کار بدی کرد یه مدت باید تو اون اتاق باشه. بعدش میاد پیش دامبو. اما مگه راضی میشد. اشک بود که گوله گوله میاومد.

روزها تی وی دیدنش رو فقط محدود به یه ساعت کردم اونم برنامه کودک شکوفه ها. باقیش سعی میکنم وقتش رو با نقاشی و یا دیدن سی دی های زبانش پر کنم. اما گاهی همون یه ساعت حسابی کار دستم میده. اگه تی وی هم مشکل ساز نشه بلاخره اتفاقا و یا آدمای دور و برش یه جوری مشکل ساز میشه.

درسته که با توجه به خاطرات خودم و استفاده از تجربیات اطرافیانم، بخشی از این ترس‌ها رو طبیعی می‍دونم که اقتضای همین سن و ساله. اما دائم دارم اتفاقای دور وبرم رو زیر و رو می‌کنم که چه چیزی به این ترس‌ها (ترس از مردن من، ترس گم شدن) دامن زده که این روزها اینقدر شدت گرفته! گاهی این ترسش کلافه کننده میشه. دائم می‌گه دستم رو بگیر. حتی اگه یه جا وایسادیم مثلا جلوی در ماشین و من میخوام از توی کیفم سوئیچ در بیارم. اجازه نمیده که دستش رو ول کنم تا دستم رو توی کیفم کنم! با یه دست باید دست اونو بگیرم و بادست دیگه به بدبختی سوئیچ رو پیدا کنم! یا توی مغازه هستیم و داریم پول حساب میکنیم. یه لحظه هم تحمل نمی‌کنه که دستش رو ول کنم تا پول در بیارم! یعنی تا این حد!

هیچ تجربه گم شدن یا تنها موندن هم نه خودش تو این 4 سال و 4 ماه داشته و نه اطرافیانش.

نتیجه: دیشب با رضایی به این نتیجه رسیدیم که باید پیش یه مشاور بریم.

نوشته شده در شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak