Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> یک سال پیش در چنین روزی... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

یک سال پیش در چنین روزی خداوند نعمت رو بر من تمام کرد و منو دوباره لایق مادر شدن دونست!

خدایا هزاران بار شکر...

امروز تمام لحظات سال پیش جلوی چشمم رژه میره:

شب قبلش بی‌خوابی زده بود به سرم. کلی عکس و فیلم گرفتیم و بعدش رفتیم که بخوابیم. اما من خوابم نمی‌برد. کلی گوسفند شمردم تا خوابم برد اما نصف شب با درد از خواب پریدم. حس می‌کردم درد زایمان اومده سراغم! دردهای منظم اما با فاصله یک ربع به یک ربع که فاصله شون تغییری نمی‌کرد! همه‌ش نگران بودم که نکنه تا قبل از اینکه صبح بشه و ما برسیم به بیمارستان، اتفاق غیرمنتظره‌ای بیفته!  خدا رو شکر نزدیکی‌های ساعت 5 و نیم صبح کل دردها قطع شد!

اما تا بیاد صبح بشه یه عمر به من گذشت! جالبه که مامانم هم شبش اومده بود خونه‌مون تا صبح باهامون بیاد بیمارستان! اما نه مامان و نه رضایی از درد کشیدن‌های من خبردار نشدن! فکر کن!!!! من تازه یه دو ساعتی رو هم از تخت اومدم بیرون و اومدم توی هال خوابیدم اما کسی نفهمید!

راستش خودمم هی با خودم قرار می‌ذاشتم که اگه دیدم دردم دیگه غیر قابل تحمل شد صداشون کنم که خوشبختانه درد یکنواخت و متناوب بود! نصف شبی به سرم زده بود که به دکترم زنگ بزنم یا پاشیم زودتر بریم بیمارستان اما خوب هی به خودن نهیب زدم که نه بابا! هنوز خبری نیست! و واقعاً هم خبری نشد!

بلاخره صبح شد و مراقبین من از خواب بیدار شدن و اومدن سراغ من! که دیدن من توی هال و روی مبل دراز کشیدم و یه هو ترسیدن! اما دیگه اونوقت حال و روز من خیلی خیلی خوب بود! خلاصه آلاگارسون کردیم و عکس و فیلم به مقادیر زیادی گرفتیم و از زیر قرآن رد شدیم و دینا رو به خاله جونی رضا سپردیم و راهی شدیم. تمام این کارها رو هم در سکوت انجام دادیم چون می‌ترسیدیم دینا بیدار شه و دیگه واویلا!

راه افتادیم اما من دلم پیش دینا بود. (اون موقع دینا مهد نمی‌رفت و پرستار می‌اومد پیشش) که اگه بیدار بشه؟ اگه بهونه بگیره؟ اگه گریه کنه؟! جالبته که تو همون موقع یاد بیمارستان رفتن سر دینا افتادم که تنها نگرانی‌ اون روزم چگونگی عمل و سلامتی دینا بود. ولی تو اون لحظه به همه اون نگرانی‌ها، دلشوره تنهایی دینا هم اضافه شده بود. البته اینبار دیگه خداییش از عمل نمی‌ترسیدم!

رسیدیم به بیمارستان و مراحل اداری به سرعت طی شد و راهی اتاق عمل شدیم. چون با با.نک خون بند نا.ف قرارداد داشتیم مسئول مربوطه قبل از همه توی اتاق عمل حاضر شده بود. خانم دکتر مهربون هم با خنده اومد استقبالم . مثل سر دینا تقاضای فیلمبرداری از قبل و بعد از عمل کرده بودیم پس فیلمبردار هم از همون لحظه ورودمون به اتاق مشغول شد!

اینبار بنا به درخواست خودم خواستم که بیهوش نشم و در عوض از بی حسی اسپا.ینال استفاده بشه تا هم عوارض بعد از بهوش اومدن رو نداشته باشم و هم لحظه تولد گل پسری رو ببیینم. که از این تصمیم‌ به شدت راضی هستم و به همه توصیه میکنم. (البته به شرط اینکه دستورات پزشک رو مبنی بر عدم تکون دادن سر و نشستن تا 12 ساعت بعد از عمل رو به خوبی رعایت کنین تا سردرد نگیرین) البته فقط این نکته رو بگم که من بعد از تزریق ماده بی‌حسی توی ستون فقراتم یه کم احساس نفس تنگی کردم که با گذاشتن ماسک اکسیژن این مورد هم حل شد.

لحظه تولد گل پسری و شنیدن صدای گریه‌ش رو هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. تو اون لحظه بیشتر از همه یاد افسانه جون بودم و از صمیم قلب براش دعا کردم که به زودی طعم شیرین مادری رو بچشه و همچنین برای همه دوستان که التماس دعا داشتن دعا کردم.

چند ثانیه بعد یه نی‌نی گولوی قرمز رو که لای ملافه پیچیده بودنش و توی صورتش بیشتر از همه لبای قرمز و قلوه‌ایش جلب نظر می‌کرد رو آوردن جلوی صورتم. وااااااااای خدا جون! یعنی این سو.رنای منه؟! خدایا شکرت. شکرت که سالمه. شکرت که من تونستم لذت این لحظه رو بچشم. شکرت.شکرت...

اولین چیزی که خانوم دکتر و دستیارای اتاق عمل با دیدن سو.رنا گفتن این بود که: خدایا! ماشالله پسرمون چقدر خوشگله! جالبته که عصر هم که پرستار اومد تا ببره و برای بار سوم عوضش کنه گفت که پسرتون به پسر خوشگله بخش معروف شده.

عزیز دل مادر! قربونت برم من!

وقتی بردنم توی ریکاوری هنوز پاهام رو حس نمی‌کردم. از زیر سینه به پایین مثل سنگ بود. اما هنوز 10 دقیقه نگذشته بود که هم پاهام شروع کرد به گز گز و هم جای عمل‌ دردش شروع شد. بی‌اغراق می‌تونم بگم که هنوز نیم ساعت نشده بود که دیدم شدت درد عمل داره کلافه‌م می‌کنه. پرستار رو صدا زدم که گفت تا پاهات رو حرکت ندی از ریکاوری بیرون نمی‌ری. یه ربع بعد خدا رو شکر تونستم پاهام رو تکون بدم (اما همین یه ربع انگار 10 ساعت  طول کشید) و منو بردن توی اتاقم توی بخش. وووووی! همه بودن مامانا، خواهر بزرگه، خواهر رضا. رضا هم یه کم بعدش اومد. فقط طفلی بابای رضا رفته بود با.نک خون بند نا.ف تا نمونه رو به موقع تحویل بده. اشک امونم نمی‌داد. نمی‌دونم از شوق دیدارشون بود یا از شدت درد. هر چی بود که به فر فر افتاده بودم! خدا رو شکر زودی اومدن و بهم مسکن زدن و از شر اون درد لعنتی خلاصم کردن.

یه کم بعدش هم سو.رنا رو آوردن توی اتاق. واااااااای خدای من! مثل یه فرشته خوابیده بود. اونقدر خوشگل شروع کرد به شیر خوردن که دیدنی بود.

بعد از ظهر هم همه اومدن دیدنمون تو بیمارستان که از همه مهمترش دینا گلی بود که با پرستارش اومده بود. طفلی خواهر رضا انگار اون روز مسموم شده بود و با یه حال بدی رفته بود دنبال دینا و پرستارش و اونا رو رسونده بود بیمارستان. اما خودش با اون حال بد نشسته بود تو ماشین و دیگه بالا نیومد. لحظه اولین دیدار دینا و سو.رنا خیلی دیدینی بود. با یه دقتی توی تخت رو نگاه می‌کرد و داشت با خودش فکر می‌کرد که یعنی این رو از توی دل مامان در آوردن و این داداشی منه؟!

همین چند روز پیشا بود که داشت به عمه‌ش میگفت: عمه جون یادته من اومدن بیمارستان دیدن سو.رنا؟ می‌دونی اون روز آرزوم چی بود؟ آرزو می‌کردم کاش منم می‌تونستم توی تخت دادشی‌م بخوابم؟!!

عزززززززیزم! چقدر اون تخت کوچولو موچولو براش جذابیت ایجاد کرده بود که دلش می‌خواست بره توش. البته اینو بعد از یه سال بهمون گفت! شاید اگه اون روز می‌گفت یه کاری برای برآورده شدن آرزوش می‌کردیم!

یه چیزی که از روز اول توی بیمارستان خیلی تو ذهنم پررنگ مونده اینه که پرستار شیفت اومده بود تو اتاق و می‌خواست بهم نحوه صحیح شیر دادن رو یاد بده. یه ریز هم حرف می‌زد. اصلاً هم به هیچی‌ش حساب نکرد که من بهش گفتم این بچه دوم‌مه! یعنی دیگه لازم نیست این قصه ها رو برام ردیف کنی. حالا چرا این قصه گویی برام ناخوشایند بود؟! چون در همون لحظه یه پس درد اومده سراغم که از شدتش جیغ می‌زدم. ولی پرستاره عین خیالش نبود و عین چتر باکس یه ریز حرف می‌زد. مثل یه نوار ضبط شده! خیلی برام آزار دهنده بود که قبل از اینکه طرف به انجام روتین وظیفه ش فکر کنه یه کم هم برای مریضش اهمیت قایل بشه! ولی خداییش باقی کادر بیمارستان عالی و مودب و باشعور بودن! (بیمارستان مادران)

برام عجیب بود که چرا سر دینا از این دردا اونم به این شدت نداشتم. بعد از ظهر که دکترم اومد ویزیتم کنه قبل از اینکه من چیزی بگم گفت: به احتمال زیاد پس دردهایی خواهی داشت که خیلی خیلی شدتش شبیه درد زایمانه! این پس دردها عمدتا تو زایمان دوم شدتش بیشتر می‌شه. رحم می‌خواد برگرده به شکل اولیه‌ش و این دردا طبیعی یه!پس نگران نشو! یعنی دقیقا جواب سوال نپرسیده منو داد!

خلاصه که یه شب بیمارستان موندیم و فرداش حدودای ساعت 10 با سلام و صلوات گل پسری رو آوردیم خونه.

و الان یک سال از تولد شیرین پسملی می‌گذره.

و خداییش هم که چقدر زود و سریع گذشت...

خدایا! نعمت مادر شدن رو به همه زنان چشم انتظار ارزانی کن. آمین!

 

نوشته شده در دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak