Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> همسایه‌ها یاری کنین! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

امروز پرستار سو.رنا مرخصی‌یه! یعنی امشب عروسی‌ِه خواهر زاده‌شه و نمی‌تونست بیاد!

البته اولش قرار بود تا ظهرش رو و بیاد و بعدش بره اما چون مامانش طفلی بیمارستان بوده و امروز (به ضرب و زور عروسی) قراره مرخص بشه اینه که مجبوره صبحش دنبال کارهای ترخیص مامانش باشه و شبش هم در تدارک رفتن به عروسی.

از شانس یه گزارش مهمی رو این یکی دو روزه باید نهایی کنیم اینه که نمی‌شد امروز رو کلاً مرخصی بگیرم. این شد که قرار شد:

- بابا رضایی تا ساعت 10 خونه بمونه!

- مامانی رضا از پریشب اومدن خونه‌مون تا گل پسری باهاش ارتباط بیشتری برقرار کنه و پیش‌شون بمونه!

- دیشب مامان رضا به پدر رضا زنگ زد که اگه ایشون هم می‌تونن فردا صبح بیان! چون پسری با ایشون اُخت‌تره!

- خاله رضایی هم در مواقع لزوم بهشون کمک کنه! (خاله طبقه پایین هستن)

- منم در اسرع وقت (ساعت یک) برگردم خونه!

خلاصه! ببنیم امروز این گل پسری ما با این همه خیل دوستادارن چه خاطره‌ای از خودش به جا می‌ذاره!

دیروز دینا خانوم در کنار مامان بزرگش کلی حال و هول کرد و در این بین گفتگوهای شنیدنی هم بینشون رد و بدل می‌شد:

- مامان بزرگ!(در حالی که بغض کرده و عنقریبه که اشکش جاری بشه)

- جانم!

- تو داری پیر می‌شی؟!

- چطور مگه عزیزم؟!

- آخه جلوی موهات سفید شده!

- خوب دوباره رنگش می‌کنم!

- نه! تو داری پیر می‌شی! اونوقت می‌ری پیش خدا! (دیگه اینجا اشک‌ش جاری شد) بعد من می‌آم اونجا و می‌گم این مامان بزرگ منه! می‌خوامش!

- عزیزم! این حرفا چیه می‌زنی قربونت برم!؟؟؟؟

- بابا بزرگ هم داره پیر می‌شه! اونم می‌ره پیش خدا! (دیگه داره کم‌کم فیلم هندی می‌شه) ولی من نمی‌خوام از پیش من برین! هر دوتون باید پیش خودم باشین!

- تو چرا اینقدر به پیر شدن فکر می‌کنی عزیزم. ما که الان حالمون خوبه و پیش‌ت هستیم!

- مامان بزرگ! اگه خاله (خواهر کوچیکه) هم پیر شد و رفت پیش خدا، موبایلش مال من بشه، باشه!؟

ووووووووووووووای که من رسماً ترکیدم! من داشتم تو اتاق بغلی به سور.نا شیر می‌دادم و این مکالمات رو گوش می‌کردم! خواهر کوچیکه (بچه‌م شنبه برگشت و دوباره من موندم و حوض‌م!) یه گوشی موبایل آیفون داره که توش پره بازی یه و این مدت که طفلی ایران بود گوشی‌ش شده بود اسباب بازی دینا و پسر خاله‌ش! کلی هم سر اینکه الان نوبت کدومشونه با هم کل‌کل می‌کردن! بعله! اونهمه عشق و علاقه به خاله‌ش رو سر یه گوشی، تاخت زد!

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak