Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> گفتیم بِریم یا که نَریم!!!! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

از نظر خودم آدم خرافاتی محسوب نمی‌شم اما این آخر هفته‌ای دیگه داشتم به نشانه‌ها باور پیدا می‌کردم که دیگه حریف بابا رضایی نشدم!

عرض می‌کنم:

قرار بود خواهری که اومد ایران یه سفر کلار.دشت جور کنیم و بریم! اولش گفتیم بذار ببنیم شانس با ما یاری میکنه که اسممون تو قرعه‌کشی اداره در بیاد و یکی از اون ویلاها به ناممون بیفته! که معلوم شد ظاهراً شانس تنها کاری که با ما نمی‌کنه یاری‌یه! یعنی اسممون در نیومد! بعدش قرار گذاشتیم بریم همون جا یه ویلا اجاره کنیم که زد و سیل اون شهر طفلی رو تا حدودی با خودش برد! معلوم شد شانس ما خیلی داره سر شوخی رو با ما باز می‌کنه و نه فقط با ما بلکه با هر جایی که جوری با ما قراره ارتباط برقرار کنه هم کار داره!

با این سیل شریف، آب اون منطقه کلاً قطع شد! و در نتیجه ویلاهای اداره نیز تعطیل! اینجا بود که کمی به شانس‌مون امیدوار شدیم که نه بابا! انگار شانس‌ما پیش‌بینی سیل و زلزله رو هم تو دستور کارش داره و مثل شطرنج‌بازهای حرفه‌ای چند تا حرکت بعدی رو هم پیش‌پیش می‌خونه!

خلاصه خواهر گرامی از طریق اینترنت چه سرچی کرد و یه ویلایی که اتفاقا ً آب هم داره (البته آب چاه) تو همون اطراف با قیمت مناسب پیدا کرد و برنامه سفر با تمام کارشکنی‌ها ریخته شد! شب اومدن خونه ما خوابیدن تا صبح زود (چهارشنبه) راهی بشیم.

نیمه‌های شب بود که گل پسری با دل درد و گریه از خواب بیدار شد! یه بار هم گلاب به روتون شد و با خوردن شربت گریپ‌میکسچر و چند قطره دایمتیکون بهتر شد و دوباره خوابید. با خودم گفتم شاید چون شیر زیاد خورده اینجوری شده. صبح هم که از خواب بیدار شد سرحال بود. این بود که بر شیطون لعنتی فرستادیم و راهی پارکینگ شدیم! همه وسایل توی ماشین چیده شد و خواستیم خودمون هم سوار شیم که دیدم گل پسری (که بغل خاله‌ش بود) دوباره گلاب به رو شد!

خااااااااااک بر سرم! بچه چرا اینجوری شد؟! این دیگه از اون تو بمیری‌ها نیست! نکنه بچه‌م مریض شده! حالا هم هلک و هلک بچه مریض رو ببرم کجا! اونم شهری که آب لوله‌کشی‌ش هم قطع شده!(البته ما همیشه برای شُرب آب معدنی استفاده می‌کنیم)

همگی دست از پا درازتر برگشتیم بالا (تو خونه) بابا رضایی پیشنهاد داد که صبحونه رو خونه بخوریم و ببینم حال پسری چطور می‌شه! صبحونه خوردیم و حالش طوری نشد و پر رو پر رو دوباره راهی شدیم! اما من دیگه باورم شده بود که همه این اتفاقا یه نشونه‌ست که داره به ما می‌گه نباید به این سفر رفت! دیگه خدا دست به دامن سو.رنا شده که ما رو از رفتن منصرف کنه! این افکار داشت توی سرم مرور می‌شد که دیدم دوباره بچه‌م دل درد گرفته و داره نا آروم می‌شه.

یه نگاه به رضا کردم و گفتم:

- رضا این بچه حالش خوب نیست! دلش دوباره درد گرفت.

- خوب اگه خونه هم بمونیم همینه. یه چیزی سر دلشه باید رد بشه.

- خوب آره. اما اگه بریم اونجا تو شهر غریب من دکتر از کجا پیدا کنم؟

- مگه امروز اینجا باشیم تو می‌خوای اینو ببری دکتر؟!

- خوب اگه حالش بدتر بشه باید ببریمش دیگه!

- اگرم نریم من امروز اینو دکتر نمی‌برم. الکی به بچه دارو می‌دن. چیزیش نیست. تا شب خوب می‌شه.

- من از خدامه زودی خوب بشه. اما به نظرم صلاح نیست با این حالش بریم سفر.

- (دیگه یواش یواش داشت از دستم عصبانی میشد و می‌خواست از کوره دربره) می‌گی چیکار کنیم؟ اگرم برگردیم من دکتر نمی‌برمش!

-  چی بگم آخه. فقط می‌دونم اگه اینجا باشیم خیال خودمون راحت‌تره!

خلاصه! کلی داشتم خودمو کنترل می‌کردم که جلوی خواهری و شوهرش بحثمون بیشتر از این بالا نگیره. رضا به شدت دلش می‌خواست این سفر رو بریم و معتقد بود که حال سو.رنا خیلی بد نیست که به خاطرش سفر کنسل بشه! و من باورم شده بود که اگه بریم حتما یه اتفاق بدی می‌افته! (البته اینو توی دلم می‌گفتم)

خلاصه با پادرمیونی خواهری و همسرش، رضا هم راضی شد که ما برگردیم (هنوز تو اتوبان همت بودیم) و اونا بدون ما برن سفر!

اومدیم خونه و سو.رنا همچنان بی‌تاب بود. ظهر که شد خوابش برد و یه 3 ساعتی تخت خوابید و از خواب که بیدار شد شارژ شارژ بود!

حق با رضایی بود! مشکل خاصی نداشت و شاید کمی شیر سر دلش سنگینی کرده بود!

خواهری و همسری‌ش هم که برای اینکه تنها نباشن مادر و برادر زاده همسری رو هم با خودشون همراه کرده بودن زنگ زدن که چه نشستین که اینجا هوا عالیه، ویلا محشره، و جای شما به شدت خالیه!

دیدم رضایی دوباره وسوسه شد و گفت حالا اجازه می‌دین ما هم راهی بشیم! دیدی  پسرت چیزیش نبود!

و اینبار دیگه منم که خیالم از بابت سو.رنا راحت شده بود اوکی دادم که راهی بشیم!

حالا ساعت چنده؟ ساعت 8 شب! راه افتادیم و یه دو ساعتی هم ترافیک خط زنجیر رو نوش جان کردیم و ساعت 2و نیم رسیدیم ویلا!

ولی انصافاً عجب هوایی بود! ویلا عجب ویوی عالی داشت، خلاصه که همه چیز بسیار بسیار خوب بود!

اما از فردا صبح نوبت دینایی بود که یه کم آب به آب بشه و بعد از هر وعده غذایی گلاب به رو!! این داستان تا خود روز برگشتن (پنجشنبه و جمعه) ادامه داشت!

البته کلاً حال عمومی‌ش خیلی بد نبود! حسابی هم آتیش سوزوند و با برادر زاده همسر خواهری بازی کرد و دلی از عذاب درآورد. یعنی اگه این سفر کلاً کنسل می‌شد این دو روز آخر هفته دینا رسماً دودمانمون رو آتیش می‌زد! بس که انتظار این سفر رو کشیده بود.

برگشتن هم خدا رو شکر جاده رو یه طرفه کردن و -برعکس رفتنی - خیلی راحت برگشتیم.

امروز هم دینا رو مهد نفرستادم تا حالش خوب خوب بشه و توی مهد اذیت نشه. فکر کنم امروز حسابی پرستارش رو مستفیذ کنه!!!!

در کل در کنار کوتاه بودن زمان و همه سختی‌های سفر، سفر خوبی بود!

نتیجه اینکه: گاهی نشانه‌ها فقط برای رعایت احتیاط مضاعف‌ان و هیچ ارزش قانونی دیگری ندارن!!!

نوشته شده در شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak