Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> دپرسی واگیردار! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

دیروز صبح وقتی دینا رو میخواستم به مربی مهد تحویل بدم، خانوم خانوما گیر داده بود که منم با تو میآم! یا بریم خونه یا باهات میآم سرکار! و به هیچ صراطی هم مستقیم نمی‌شد! البته الان یه دو هفته‌ای می‌شه که این کار رو می‌کنه اما دیروز دیگه خیلی حاد شده بود!

علیرغم توصیه مربی- که می‌گفت شما برید حتی اگه گریه کرد- یه نیم ساعتی توی مهد موندم و هی باهاش حرف زدم و چونه زدم و کلنجار رفتم که من الان باید برم تا بعد از ظهر زود بیام پیشت، تو رو تو اداره ما راه نمیدن و بذار برم امروز از رئیسم اجازه بگیرم و ... اما راضی نشد که نشد! بعد نیم ساعت که دیدم صحبت‌های دیپلما.تیک جواب نمیده، همون کاری که مربی از اول می‌گفت رو کردم. یعنی گفتم خداحافظ و اومدم بیرون! اما صدای شیونی بود که بلند شد! مربی نگه‌ش داشته بود تا دنبالم ندوه بیرون و اون جیغ میزد که ولم کن و همین الان زنگ بزن تا مامانم بیاد و ... (بچه های امروز حسابی به فواید موبایل آگاهند!!!) یه چند دقیقه دم در وایسادم و هی توی دلم به خودم بد و بیراه گفتم و... حسابی که اعصاب و روانم جلا پیدا کرد راهی سرکار شدم!

اما مگه من آدم بودم! انگار ذهن و روح منو به چهار میخ کشیده بودن. نه فکرم آرامش پیدا می‌کرد و نه روحم و نه قلبم! حالا از شانس کلی کار و یه جلسه هم داشتم که همه‌شون نیازمند تمرکز و تراوشات فکری (!!!!) بودند!  اونقدر حالم بد بود که دلم میخواست یه دل سیر گریه کنم و به هر کسی که دم دستم می‌رسه بد و بیراه بگم!

اولین قرعه به رضای طفلی افتاد! یه کاری رو یادش رفته بود انجام بده و به من گفت که بابتش زنگ بزنم و هماهنگ کنم. منم بی‌اعصاب! بهش گفتم: من کار دارم. ضمناً اصلاً اعصاب درست و درمونی هم امروز ندارم! خودت یادت رفته! پس خودتم زحمت هماهنگی‌های بعدی‌ش رو بکش! خدافظ!

بعد از قطع شدن تلفن کلی پشیمون شدم اما بازم اونقدر حالم بد بود که حوصله رفع و رجوعش رو نداشتم. فقط یه ساعت بعدش زنگ زدم ببینم چیکار کرده که رضا هم به تلافی گفت:

- مگه نگفتی خودت رفع و رجوع کن! پس دیگه برای چی می‌پرسی چیکارش کردم!!!

- رضا به خدا امروز خیلی حالم بده! تو دیگه اینجوری نکن دیگه!

عصر که رفتم دنبال دینا انگار نه انگار! اصلاً ماجرای صبح یادش رفته بود و خوش و خرم باهام راهی شد! فکر کن! از صبح روح و روان من خیش خراشما شده که این بچه تا عصر تو مهد چی می‌کشه! بعدش ایشون یه 10 دقیقه بعد یادش رفته!

البته فکر نکنین من تا بعد از ظهر همین‌جوری بی‌خبر از مهد بودم ها! نه خیر! ساعت 9 صبح زنگ زدم تا با مربی کلاسش حرف بزنم. ایشون هم گفتن:

- شما خیلی کار اشتباهی می‌کنین که وقتی اون می‌گه نرو و یا میگه باهات میآم ، باهاش کلنجار می‌رین! باید تحویلش بدین و زودی بیاین بیرون! در غیر اینصورت اون شرطی می‌شه که با چونه زدن با شما میتونه مدت بیشتری شما رو پیش خودش نگه داره و فردا بیشتر چونه می‌زنه!

-حق با شماست! اما من روز اول فکر کردم اگه بذارم و برم و اون پشت سرم گریه کنه فرداش راضی نشه که اصلا از خونه بیاد بیرون! فکر کردم میتونم با دلیل راضیش کنم!

- بچه های این سن خیلی با دلیل و منطق راضی نمیشن! منطق اونا منطق هر چی من گفتمه! نه هر چی والدینم بگن!

- درسته!

خلاصه که یه سری حرفای دیگه هم زد که من کلی سرخورده تر شدم و حالم بدتر شد! گفت شما صبح خیلی زود اونو میآرین و اون موقع هیچ بچه‌ای هنوز نیومده! باید یه کم وقتش رو به وقت سایر بچه ها نزدیک‌تر کنین! ولی من با ساعت کاری که دارم چه جوری اینکار رو بکنم؟!!!! دینا راضی هم نمیشه که با باباش بیاد مهد! حالا جالبه که وقتی دارم حاضرش می‌کنم که بیاد مهد اعتراضی نداره. توی راه هم همینطور! به محض اینکه به مربی تحویلش میدم و می‌گم خداحافظ این داستان شروع می‌شه!

خلاصه دیروز عصر تو خونه هنوز حال من خوب نشده بود و یه افسردگی بر روح و روانم حاکم بود!

دلم می‌خواست رضایی که از سرکار اومد بیاد و کمی بهم آرامش بده و به نوعی تسکینم بده! اما نمی‌دونم این چه حکایتی یه که وقتی رضایی می‌اد و میبینه من سرحال نیستم اون حالش از منم بدتر می‌شه و همچین کسل و بی‌حوصله و بی‌دل و دماغ می‌شه که من مثل چی پشیمون می‌شم که ای بابا ! من چرا اصلاً ناراحتی خودم رو بروز دادم! یعنی رسماً من آرزو به دل موندم که یه روز فقط من بی‌حوصله باشم! چون در طرفه‌العینی این بی‌حوصلگی به تمام سوراخ سنبه‌های خونه‌مون هم سرایت می‌کنه و یه بوی دپرسانه‌ای (!!!) جو خونه رو برمی‌داره که دلت می‌خواد همون آن یه نوار نوحه بذاری و یه دل سیر خانوادگی گریه کنین!

دیروز رضا تا از در اومد و چهره منو دید دیدم اونم بی‌حس و خسته و بی‌حوصله شد و شروع کرد به نق زدن به هوا و کار و خرید و ترافیک و ... بعدش هم گفت:

-  نمی‌دونم چرا اینقدر کسل و کلافه‌م!

- یعنی رضا شد یه روز من کسل باشم و اون روز تو هم به این درد دچار نشی! بابا من آرزو به دل موندم یه بار که دیدی من عصبی و کلافه‌م یه راهکار بدی تا حال من بهتر بشه! نه اینکه تو هم به حال من دچار بشی!

- آره والا! نمی‌دونم چرا ؟!

- این سوال منه؟! حالا شد سؤال تو؟!!!!!!!!!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak