Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> و آممممممممممممما! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

خوب رسیدیم به آخر هفته و الوعده وفا!

البته گفته بودم که کادوی سورپرایزانه من برای رضایی سورپرایزه و برای شما خیلی فرقی نداره!

چند وقت پیشا رضا داشت تعریف می‌کرد که دم اداره‌شون یه بوتیکی باز شده که اجناس ترک خیلی شیکی داره از جمله کفش‌‌های تابستونی اسپرت. رضا کفش تابستونی قبلی‌ش رو خیلی دوست داشت و تا کفش بیچاره جون داشت ازش استفاده کرده بود. خوبیش این بود که خنک بود و ضمناً توی تابستون بوی بد هم نمی‌گرفت. مدت‌ها دنبال گزینه جایگزین مناسبی می‌گشت اما چیزی به دلش ننشسته بود تا اینکه این مغازه و اجناسش رو کشف کرده بود.

وقتی تعریف می‌کرد گفتم :

- خوب اگه از مدلی‌ش خوشت اومده بود می‌خریدیش!

- مدلاش خیلی خوب و شیک و صد البته سبک بودند اما قیمتاشون خیلی تند و تیز بود!

- خوب اگه جنس خوب می‌خوای باید پولش رو هم بدی دیگه. عوضش مثل کفش قبلی‌ت برات خوب کار می‌کنه!

- نه بابا! الان وقت این اضافه خرجی‌ها نیست!

-یعنی چی؟! خوب کفش که اضافه خرجی نیست! لازم داریش!

- باشه وقتی پولدار شدم!

-!!!!!!!!!!! من اگه جات بودم می‌خریدمش! تازه همچین هم که میگی دیگه اینقدر گرون نیست!

- شاید بعداً راضی شدم! ولش کن!

از اون روز (حدود یه ماه پیش) رفتم تو فکر که این کفشه گزینه خیلی خوبی‌یه واسه کادوی روز پدر. منتها آدرس دقیق بوتیک رو نمی‌دونستم کجاست! آخه اداره من و رضا خیلی از هم دوره! اونروز هم یادم رفت دقیق بپرسم. تا اینکه فکری به ذهنم رسید. اداره خواهرم نزدیک اداره رضایی‌یه. زنگ زدم  به اون و ازش خواستم که با رعایت همه جوانب (که اصل ماجرا لو نره) به رضا زنگ بزنه و بگه که یکی از همکارای مرد اداره‌شون می‌خواد بره کفش تابستونی بخره. آیا اون اطراف جایی که کفش خوب و شیک داشته باشه سراغ داره؟! و به این ترتیب من آدرس رو کشف کردم!

خلاصه مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم و همانا اون کفش جیگیلی رو خریداری کردم! البته به خاطر اوضاع درام مالی‌مون تو این چند ماه اخیر، رفتم سراغ حساب پس‌اندازم که یه چندرغازی توش داشتم! چون رضایی حق داشت! با اقساط و هزینه‌های این چند ماه اخیر، دیگه چیزی ته جیبمون باقی نمی‌موند!

خودم که داشت ته دلم قیلی ویلی می‌رفت!

فقط نشد که تا پنجشنبه طاقت بیارم . ترسیدم سایز و مدلش همونی نباشه که خودش دیده و چون این روزا به خاطر روز پدر ممکنه اون مغازه اجناسش دیگه تکمیل نباشه همون شب کادوش رو بهش دادم. و چه کار خوبی کردم. چون مجبور شد بره یه سایز بزرگترش رو بگیره ولی مدلش دقیقاً همونی بود که خودش هم خوشش اومده بود.

جالب بود که تا کیسه کادو رو دستم دید فهمید کفشه و مال همون مغازه! چون گفت:

- ای نامرد! با خواهرت هماهنگ کرده بودی؟!!

- ( در حالی که سعی می‌کردم کاملاً خودم رو بی‌اطلاع نشون بدم!) چی رو؟!

- آخه اون دیروز زنگ زده بود آدرس همین مغازه رو می‌خواست!

- آهان! به منم زنگ زد. گفت که یکی از همکاراشون هم دقیقا از همین مغازه رفته و کفش خریده!!!

-الان یه آن فکر کردم برای تو آدرس رو پرسیده!

_ ( می‌شد که به روش بیارم اما برای اینکه جایی واسه مارپل بازی‌های دفعه‌های بعد باقی بمونه، موضوع رو لو ندادم!!) نه من می‌دونستم حواشی اداره‌تونه! راحت پیداش کردم!

- وااااااااااااااااااااااای! خیلی دلم یکی از اینا می‌خواست! ول خرجی کردی ها! آخر برج کم نیاریم خوبه!

- نه خیرم بابا رضایی! از پس‌اندازم برداشتم!

- باریکلا! مگه تو پس‌اندازم داری؟!

- یادته یه پولی رو به دوستم قرض داده بودم. وقتی بهم پسش داد یه حساب کوتاه‌مدت باز کردم و گفتم بذار این باشه واسه روز مبادا! جالبه که هم پارسال و هم امسال واسه کادوی روز پدر از این حساب برداشت کردم! اما خوب! دیگه همه ش50 تومن تهش مونده! دستم که باز شد باید دوباره شارژش کنم!

- چه زن آینده‌نگری دارم من! دستت درد نکنه!

- مبارکت باشه عسلی! طاقت نداشتم تا پنجشنبه. البته یه دلیلش هم این بود که اگه مدل یا سایزش نیاز به تغییر داشته باشه، تا جنسای مغازه‌هه ناقص نشده بتونی بری و عوضش کنی.

- مدلش همونه که میخواستم. فقط فکر کنم باید ببرم یه سایز بزرگترش رو بگیرم.

و اینگونه بود که بابا رضایی ما حسابی سورپرایز شد!

رضایی! بابایی مهربون!

از طرف من و دینایی و سورنایی: روزت مبااااااااااااااااارک!قلب

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak