Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> بی تفاوتی ... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

... گفتم تا داستان حوض علي آقا بالا نگرفته يه پست جديد بذارم!!!

 

*********

 

حس مي‌كنم كه اين روزا تو خونه بساط تلافي‌كنون به راهه!

 

البته قبلاْ هم در اين مورد نوشته بودم که من از دست خونسردي ( يا اگه رضايي ناراحت نشه بهتره بگم بي‌تفاوتي!) رضايي خيلي حرص ميخورم...

 

البته نا گفته نماند كه از همون اول (قبل از ازدواج!) به اين رفتار رضا آشنايي داشتم... ولي خوب اون‌روزا اصلاً فكر نمي‌كردم كه گاهي اوقات اين رفتارها اينقدر تحملش سخت باشه...

 

 

من يه اخلاق و عادتي دارم ( خوب يا بدش رو ديگران بايد قضاوت كنند  )

.... كه بايد از قبل بدونم كه مثلاً امروز رو مي‌خوام چيكار كنم:

 

مثلاً من بايد 5/7 صبح تو اداره كارت بزنم، صبح‌ها هر چقدر هم كه خوابم بياد، سر ساعت بيدار مي‌شم تا سر ساعت به اداره برسم.

اگه قراره بريم مهموني و مثلاً بايد ساعت 8 اونجا باشيم، خوب براي كارهام زمانبندي مي‌كنم كه اونها رو جوري انجام بدم تا سر ساعت از خونه بيايم بيرون و به موقع برسيم ...

يا مثلاً تو روزهاي عادي برنامه‌ريزي مي‌كنيم كه خوبه امروز بريم خريد يا مستقيم بريم خونه يكي از مامان‌ها يا مثلاً قسط وام رو امروز بديم يا به فلان جا سر بزنيم يا بعد از ظهر استراحت كنيم و يا...

خلاصه اينكه از صبح يه مختصر مروري روي برنامه‌هايي كه اون روز بايد انجام بدم دارم و به قول خودم بر اساس اين مرور ذهنم رو مي‌چينم

 

حالا بشنويد از رضايي:

 

از اونجا كه رضايي تو اداره دولتي كار نمي‌كنه، در نتيجه تو اداره شون پر شدن ساعت كار مهمه نه اينكه سر ساعت مثلاً 5/7 صبح اداره باشه. اما چون با هم هم‌مسير هستيم و دوست داريم كه با هم بريم سر كار، اون هم با من از خونه مي‌آد بيرون... اما تا بخواد حاضر بشه منو كلافه مي‌كنه... تا جايي كه غر زدن‌هاي من موقع بيدار كردنش به جيغ تبديل نشه، مي‌خوابه و وقتي من كاملاً به آستانه جنون رسيدم تازه يواش يواش با خميازه يكي از چشم‌هاشو باز مي‌كنه و ....

 

مي‌خوايم بريم مهموني...

-          عطي جان، يه كم دراز بكشم، يه چرت كوچولو...

-          رضايي، عزيزم دوش بايد بگيري، تازه ريش هم بايد بزني...

-          به خدا يه ربع...

 

يه ربع گفتن همان و بعد از يك ساعت و نيم و اونهم با غرغرهاي من كه كم كم تبديل به تهديد شده بيدار مي‌شه و ... وقتي مي‌رسيم مهموني، اونقدر حرص خوردم كه ديگه حال مهموني و خوش گذروندن ندارم...

 

تقريباً سه چهار ماهي مي‌شه كه كانال‌هاي ماهواره‌مون به هم ريخته...

 

-          رضايي نمي‌خواي بگي بيان كانال‌هاشو درست كنن؟

-          از اون يارو خوشم نمي‌ياد... خيلي دو دره شده...

-          خوب به يكي ديگه زنگ بزن

-          آخه كس ديگه‌اي رو سراغ ندارم!

-          وا! خوب از يكي از دوستات بپرس... پس مردم اين شهر وقتي ماهواره‌شون به هم مي‌ريزه خودشون درستش مي‌كنن!!!!!!!!

 

و دوباره تا يه ماه ديگه موضوع به فراموشي سپرده مي‌شه...

 

 

يه اخطاريه از طرف دانشگاه براي رضايي اومده كه هر چه سريعتر بدهيش رو بابت وام دانشجويي تسويه كنه. طفلي باباي رضايي ضامنش بوده و بايد بگم كه توي حساب و كتاب هم خيلي آدم منظبطي‌ هستند. البته ماه قبل يه كم خرجمون از دخلمون بالاتر زده بود . اما از اول اين ماه همه‌ش دارم مي‌گم:

 

-          رضايي كي مي‌ري براي تسويه وام دانشجويي؟

-          .... مي‌رم...

-          پس كي؟

-          ... تا يه اخطار ديگه بفرستند...

-          !!!!!!!!!!!!!! تو اصلاً فكر بابات رو نمي‌كني؟! تو كه مي‌دوني چقدر رو اين موضوع‌ها حساسه!!!

-     ( در حالي كه داره كم كم از گير دادن‌هاي من كلافه مي‌شه) خيلي خوب مي‌رم... بذار ببينم پول تعمير ماشين‌لباسشويي چقدر مي‌شه!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

و مطمئنم كه اگه دوباره من بارها و بارها گير ندم، واقعاً كار به اخطار بعدي بكشه....

 

خوب واقعاً همه اين موضوع‌هاي كوچيك كوچيك كه رو هم جمع مي‌شن، از تحمل من خارج مي‌شه و باعث شده كه اين روزا خيلي غرغر كنم و توي خونه يه كم بداخلاقي كنم...

 

آخه من اگه سر يه موضوعي ناراحت بشم و اون موضوع حل نشه، دلخوريش رو دلم تلبار مي‌شه و مورد بعدي دلخوري هم كه بياد روش، ديگه واكنشم معقول و عادي نيست...ممكنه تو اين بين يه حرفي هم بزنم كه بيشتر واكنشه تا واقعيت! و اين باعث بشه كه رضايي خيلي از دستم دلخور بشه...

 

اينه كه توي دلم همه‌ش منتظرم كه يه موضوعي رو پيدا كنم   كه رضايي روش حساس باشه و من خيلي اين حساسيت رو رعايت نكنم!!!!  

تا يه جوري به رضايي ثابت كنم كه چه حس بدي به آدم دست مي‌ده وقتي طرفت حساسيت تو رو روي يه موضوعي بدونه و از كنارش با بي‌تفاوتي رد بشه!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٥ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak