Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> کم آوردم! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

نتمنکمحصخضخهیختنتستغلعصثغالرذطردظذ!!!!!!!!!!!!!!

اینا یه عالمه فحش و بد و بیراه به خودم بود!

از دیشب اونقدر دارم خودم رو سرزنش میکنم که حد نداره! نمیدونم چرا جدیداً اینجوری شدم؟! نمی‌دونم چرا دیگه مثل قبل پرطاقت نیستم! نمی‌دونم چه مرگمه؟!

دیشب برخوردم با دینا خیلی بد بود! پریشب هم همینطور! الان یه مدت می‌شه که تو برخورد با کارهای بد دینا نمی‌تونم صبوری کنم و یه دفعه مثل گاو نُه من شیرده می‌زنم همه چی رو خراب می‌کنم!

می‌دونم! می‌دونم! کارم غلطه! یعنی خودم بعدش به ...خوردن می‌افتم! اما تو اون لحظه، تو یه آن قاط می‌زنم و انگار اون من نیستم که دارم اینکار ور میکنم یا اون حرف رو می‌زنم!

منِ شسبغفصع! منِ عسلسفلثغ! دیشب.... زدم تو گوش دینا!

یه لحظه انگار کور شده بودم! انگار یه نیرویی به من گفت اینکار رو بکن! دستم بشکنه ایشالله! بچه انگار شوک شده بود! اصلاً ازم انتظار همچین کاری رو نداشت! همیشه وقتی می‌خواستم دعواش کنم بهش تشر می‌زدم! اما اینبار!!!!!

یه دفعه اشکی تو چشماش دوید! هاج و واج زل زد تو چشمام و دستش رو گذاشت رو گونه‌ش! (خاک تو سرم کنن!) نمی‌دونستم چیکار باید بکنم! فقط نگام رو از نگاش دزدیدم! طاقت نگاهش رو نداشتم!

گاهی اونقدر رفتاراش غیر قابل تحمل می‌شه که واقعاً کم می‌آرم! معمولاً هم همه کارهای نامطلوبش وقتی شروع می‌شه که داداشی‌ش تازه خوابش برده! شروع می‌کنه به دویدن! جیغ زدن! در رو محکم کوبیدن!

دنبال دلیلش هم گشتم. درسته که بخشی‌ش برای جالب توجه هه. اما شده زمان‌هایی که حسابی در اوج توجه بوده ولی بازم اینکار رو می‌کرده! انگار هیچ درکی از سکوت نداره. می‌دونم که اقتضای سنشه! می‌دونم که اون گناهی نداره...همه اینا رو می‌دونم! اما منم گاهی در قبال اینکاراش کم می‌آرم!

دیشب داشتم سو.رنا رو شیر می‌دادم که همونجا تو حال خوابش برد. هنوز وقت خواب شبش نبود که ببرمش تو اتاق. یه عالمه کار هم تو آشپزخونه داشتم که منتظر بودم بچه بخوابه برم سراغش! دینا اومد کنار سر داداشی‌ش دراز کشید. پاهاش رو جوری تکون می‌داد که هرلحظه ممکن بود بخوره تو سر بچه! هی آروم گفتم دینا مامان یه کم برو اونورتر. بچه خوابه! پات می‌خوره تو سرش! هر چی من می‌گفتم اون بدتر می‌کرد. رضا هم یه کم اونورتر دراز کشیده بود و داشت تی‌وی می‌دید. گفتم رضایی تو کمی برو اونورتر تا دینا جاش بیشتر بشه.رضا اومد بالش رو کمی جابه‌جا کنه که دینا بالش رو گرفت و نمی‌ذاشت باباش تکونش بده. تو این حین بالش در رفت و سر دینا از روش سر خورد رو زمین. یه دفعه دینا جیغی کشید که طفلی سو.رنا با وحشت از خواب پرید و زد زیر گریه و هرکاری می‌کردم ساکت نمی‌شد. دینا هم هی جیغش رو بلندتر می‌کرد! هی گفتم دینا هیس! دینا داداش داره می‌ترسه! دینا مادر تو ساکت شو تا داداشی هم ساکت شه! اصلا و ابدا گوش نمی‌کرد! سو.رنا هم هی گریه‌ش شدیدتر می‌شد!

در یه لحظه عصبانیت دنیا ریخت تو ذهنم! انگار عقلم زایل شده بود! دستم رو بردم بالا و زدم تو گوش دینا!!!!!!!!!!!!

بعدش رو دیگه خیلی یادم نیست! اونقدر خودم حالم بد شد! رضایی رو که نگاه کردم دیدم اونم انگار از کار من شوکه شده! ولی هیچی بهم نگفت!

یه دو ساعت بعد که دینا و سو.رنا خوابشون برده بود مثل آدمای نادم و پشیمون اومدم پیش رضا:

- فکر کنم یواش یواش باید برم پیش روانپزشک! این روزا نمی‌تونم خودم رو کنترل کنم! چند بار پیش اومده که سر دینا داد زدم! امشبم که....

- آخه اونم دیگه خیلی داره از کنترل خارج می‌شه!

- بچه اصلاً انتظار نداشت بزنم تو گوشش!

- شاید براش لازم بود!

_ دستم بشکنه! یه لحظه انگار کم آوردم!

- گاهی قاطعیت لازمه!

- !!!!!!!(نمی‌دونم چرا هی مکالمه رو کش می‌دادم تا رضا دعوام کنه! اما هر چی می‌گفتم اون یه دلیل دیگه می‌اورد تا کار منو توجیه کنه!)

اینو اینجا نوشتم تا یادم بمونه که کم آوردم!

نوشته شده در دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak