Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> پیش زایمان! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

سلام!

الوعده وفا!

بزن زنگو که میخوام برم تو فاز خاطرات! اونم چه خاطراتی!

اولین خاطره دقیقاً برمی‌گرده به 4 روز مونده به زایمان بنده! یادتونه من یه هفته زودتر از زایمان‌م دیگه رفتم مرخصی. راستش اونقدر موقع راه رفتن نفس تنگی میگرفتم که دیدم ممکنه برای هر دومون خطرناک باشه. این بود که دکترم دعوام کرد و گفت بسه دیگه برو بشین تو خونه!

ما هم دیگه ترسیدیم و اومدیم نشستیم ور دل دینا خانوم و پرستارش!

اوضاع خوب بود تا اینکه روز سوم دینا خانوم هوس بازی بدو بدو (یا به قول خودش دنبال بازی) با پرستارش به سرش زد! بدبختی اینه که دینا موقع دویدن همه‌ش برمی‌گرده به عقب سرش نگاه می‌کنه و این خیلی تا حالا براش خطرات پیش آورده! هر چی من و پرستارش بهش می‌گفتیم دینا آروم! دینا برنگرد عقب! دینا ندو! به گوشش نمی‌رفت که نمی‌رفت! بعله دیگه! تو این گیر و دار و بدو بدو  و برگشتن به عقب دینا خانوم پاش گرفت به لبه فرش و نقش زمین شد و در همین اثنا گوشه سرش (بالای گوش) خورد به چارچوب در!

من که وسط هال بودم با صدای افتادن از جام پریدم و با اون شکم و هیکل و شرایط نفهمیدم چه جوری دویدم سمت دینا! بعد دیدم بچه‌م گریه‌ای به صورت ناله داره می‌کنه. از اون مدلا که نفس بچه بالا نمی‌آد! هر چی نگاه سرش کردم جای خاصی که ضربه خورده باشه دیده نمی‌شد اما چشمتون روز بد نبینه! نگام افتاد به چارچوب در دیدم اندازه یه بند انگشت از گچ دیوار کنده شده! دلم هری ریخت پایین! یعنی اینقدر شدت ضربه زیاد بوده! اصلاً نفهمیدم چه جوری بغلش کردم و بردمش تو اتاقمون رو تخت!

نوع گریه کردنش هم به نظرم غیر عادی می‌اومد! تو این حین بالا هم آورد! خااااااااااک بر سرم! نکنه ضربه مغزی شده! ای خدا! چه غلطی بکنم؟!

تا لباسش رو عوض کردم دیدم همون جوری روی تخت داره خوابش می‌بره! واااااااااااای! خواب آلودگی! یکی دیگه از علائم ضربه مغزی!

مثل دیوونه ها شده بودم! طفلی پرستار دینا هی می‌گفت: نترس! من کنارش بودم که خورد زمین! اصلاً شدت نداشت. گچ دیوار شل بوده! اینقدر به خودت استرس وارد نکن! برات خوب نیست!

اما من همین جوری زار می‌زدم! یه چند دقیقه که گذشت، سعی کردم کمی به خودم مسلط بشم. یاد یکی از آشنایان افتادم که پزشکه! زنگ زدم به ایشون و در حالی که سعی می‌کردم جلوی گریه‌م رو بگیرم براش شرح ماجرا رو گفتم!

اونم سعی می‌کرد که آرومم کنه و می‌گفت هر ضربه‌ای که ضربه مغزی نیست. بچه ها بدنشون نسبت به این جور ضربه‌ها مقاوم تر از آدم بزرگه و .... اما برای اطمینان ببریدش یه اسکن مغزی ازش بگیرین. البته ممکنه بیمارستان بخواد جهت تحت نظر بودن یه روز نگه‌ش داره!

خدایا چیکار کنم؟ سریع به رضا زنگ زدم! جلسه‌ بود! چیکار کنم؟ خودم ببرمش بیمارستان؟

چند دقیقه بعد دینا پا شد و سرحال بود. اما با توجه به چیزهایی که از این و اون شنیده بودم نباید موضوع رو ندیده بگیرم. به پرستارش گفتم بیا ببریمش این پارک نزدیک خونه تا رضا بهمون زنگ بزنه.

رفتیم پارک و دینا با دیدن وسایل بازی دیگه انگار نه انگار که اون قشرق رو نیم ساعت پیش به پا کرده بود. اما مگه دل من آروم می‌گرفت.

رضا زنگ زد و گفت می‌آد دنبالمون تا بریم بیمارستان برای اسکن. خلاصه! دیگه جاتون خالی بود که ما از این بیمارستان به اون بیمارستان میرفتیم و می‌گفتنم اسکن مغز برای بچه ها یا ندارن یا انجام نمیدن! اونم بیمارستانهای فوق تخصصی مخصوص کوکان! دیگه رضا داشت آمپر می‌چسبوند که مرده شور این مملک.... رو ببرن و ...!

آخرش رفتیم بیمارستان کسری. حالا من همه ش استرس داشتم که اگه دینا با رضا یا پرستارش نره برای اسکن چی؟! آخه اشعه برای من که باردار بودم مضر بود!

ولی خدا رو شکر راحت با پرستارش رفت و اسکن گرفته شد و خدا رو شکر موردی نبود!

حالا شما دیگه حساب کنین که از موقع اتفاق تا نتیجه اسکن چه بر روز من اومد!

بعدش دیدم واااااااااااای! چه کمر دردی! این دردا چیه؟! تازه یادم اومد من بی توجه به وضعیتم دویدم و دینا رو بغل کردم!

حس می‌کردم اون شب دارم می‌زام! فاصله دردا رو حساب می‌کردم اما منظم نبود. طفلی خواهر رضا اونشب اومد خونه‌مون خوابید که اگه موردی شد پیشمون باشه. چون من واقعا درد داشتم.

اما خدا رو شکر صبح شد و من نزاییدم!

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak