Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> یادته؟! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

دیدین گاهی اوقت آدم تیریپ احساسی بر می‌داره و یاد قدیم ندیما و روزهای دوستی و آشنایی با شوشو می‌افته و به قولی خاطره بیل می‌زنه!

من خیلی وقتا اینجوری می‌شم... خصوصا وقتی دیدن یه صحنه مشابه یا تکرار یه اتفاق باعث بشه که یه خاطره خاص برامون تداعی بشه... هی هم می‌گم آخی! رضایی یادته؟! رضایی یادش به خیر!

کلی از کادوها، خصوصا یادگاری‌هایی که بین من و رضایی رد و بدل شده مربوط به دوران قبل از نامزدی‌مون و مربوط به اون دو سال دوستی‌یه! از کتاب و عروسک و چیزهای تزئینی گرفته تا حتی یه دست خط روی یه تیکه کاغذ بلیط سینما... هر دومون همه‌ش رو نگه داشتیم و گاهی وقتی تصادفاً به هرکدوم‌ش برمی‌خوریم یه چند دقیقه‌ای می‌ریم تو اون حال و هوا و یواشکی‌ها و طعم شیرین عشق و عاشقی اون دوران...

توی این جابه‌جایی یکی از کادوهایی که رضایی به من داده بود و یه گلدون سفالی کوچولو (شبیه مخروطی که پشتش صافه و به دیوار نصب می‌شه) بود شکست... به لحاظ مادی خیلی ارزشمند نبود اما وقتی شکست انگار یه چیزی تو دل من فرو ریخت... خیلی خیلی دوستش داشتم... خصوصاً اینکه اونو رضا تو دوران سربازی‌ش بهم هدیه داده بود... دورانی که برای من خیلی خیلی کند گذشت و هر ثانیه‌‌ش برام یه عمر حساب می‌شد... از شانس جوری هم شکست که خورد و خاکشیر شد و اصلاً نمی‌شد دوباره چسبوندش!

رضایی که اومد با کلی غصه بهش گفتم:

-          رضایی اون گلدونه که تو بهم داده بودی شکست!

-          خوب فدای سرت! شکست که شکست!

-          نه!!!!!!!!! مگه یادت نیست که چقدر برام خاطره انگیز بود؟!

-          عزیزم اصل خاطره اینجا جلوت وایساده! اونوقت تو غصه یه گلدون رو می‌خوری؟!

-          اون که صد البته! ولی من خیلی دوستش داشتم!

-          منم خیلی دوستش داشتم... ولی عیب نداره. اگه دوباره ازش دیدم برات می‌خرم!

-          اووووووووووووم!

همون روز به رضایی گفتم:

-     راستی رضایی توی وب دیدم یکی از بچه‌ها در مورد خاطرات یواشکی دوران آشنایی‌ش با همسرش نوشته، منم دلم خواست بنویسم! اگه گفتی کدوم خاطره رو نوشتم؟

-          خوب معلومه! حتماً قهوه قجری!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! رضا! چطوری حدس زدی که اونو نوشتم؟! چه اسم بامزه‌ای روش گذاشتی‌ها!

-          خوب مگه من و تو چند تا خاطره یواشکی داریم که نزدیک بوده لو بره؟!

-          قربونت برم من! (دیگه حسابی ماچ مالی‌ش کردم!)

خیلی لذت می‌برم وقتی در مورد یه موضوع یا یه خاطره اینقدر شبیه هم فکر می‌کنیم و ذهنامون اینقدر به هم نزدیکه...

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak