Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> خاطرات یواشکی... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

چند روز پیش یکی از دوستان تو وبش در مورد خاطرات یواشکی دوران آشنایی تا عروسی نوشته بود...

خوب راستش ما هم مثل خیلی از زوج‌های دیگه کلی از این خاطرات یواشکی داریم... البته فکر بد نکنین ها! ما کلاً خیلی بچه مثبت بودیم ...

من و رضا قبل از اینکه رسماً با هم نامزد بشیم، یه دوسالی با هم دوست (با نیت ازدواج !!!!!) بودیم. (من و خواهر رضا با هم هم دانشگاهی و دوست بودیم و یه 10 سالی رفت و آمد خانوادگی داشتیم اما من و رضا دو سال آخر به این فکر افتادیم که حسی فراتر از حس خواهر و برادر به هم داریم! )

یه روزی از همون روزای دوستی‌مون، قرار بود با هم بریم جایی خرید و من با آژانس رفتم دم خونه رضا اینا دنبالش... البته هیشکی خونه‌شون نبود و اوشون تنها بودن! توی راه بهش زنگ زدم که:

-           من دارم با آژانس می‌آم. تو هم حاضر باش که دیگه من پیاده نشم و با همون آژانس بریم خرید...

-          نه بابا! رسیدی آژانس رو رد کن بره. من طول می‌کشه حاضر بشم!

-          خوب من تو ماشین منتظر می‌مونم!

-          ممکنه خیلی طول بکشه... تو که منو می‌شناسی!

-          نه! عمراً ! من نمی‌آم تو. هیشکی خونه نیست! من نمی‌آم!

-          یعنی چی که هیشکی خونه نیست. خوب نباشه! مگه من لولوام!

-          نه! ولی درست نیست! من تو نمی‌آم!

-          تو بیا! دارم قهوه درست می‌کنم! زودی یه قهوه با هم می‌خوریم و می‌ریم!

-          نه! من اونقدر استرس می‌گیرم که انگار دارم زهر مار می‌خورم. بیا بریم کافی‌شاپ همونجا قهوه می‌خوریم!

-          یعنی حالا قهوه منو قبول نداری! می‌خوای بری کافی شاپ!

-          خودت می‌دونی که منظورم چیه... من اصلاً حس خوبی ندارم!

-          باور کن زودی می‌ریم ...

-          رضاااااااااااااااااااااا! آخرش با اینکارات منو دیوونه می‌کنی!

-          مگه نمی‌دونی من عاشق دیوونه‌هام !

خلاصه علیرغم میل باطنی، به خاطر اصرارهای رضا راضی شدم که یه 10 دقیقه برم تو و یه قهوه بخوریم و زودی بریم. رسیدم دیدم آقا هنوز هیچ کار قهوه رو هم نکرده! منم یه لنگ پا وایستادم دم در آشپزخونه که زود باش درست کن بخوریم و بریم... رضا هم اجباراً (!!!!!!!!) رفت و مشغول شد و دو تا قهوه ریخت که انصافاً هم خیلی خیلی عالی درست شده بود. اومدیم تو پذیرایی و روی یه مبل نشستیم و قهوه خوردیم. منم همه‌ش حواسم به ساعت بود که خاک بر سرم الان دیر می‌شه و یکی از راه می‌رسه.... رضا هم طفلی استرس من کم کم داشت بهش اثر می‌کرد.  انصافا هم همون جوری که قول داده بود بچه خوبی بود و فقط اومد کنارم نشست و سرش رو گذاشت روی شونه‌م....

خداییش اونقدر حس خوب و عشقولی و خوشایندی بود که دوست داشتم تا آخر دنیا همونجا کنار هم بشینیم و اون سرش رو بذاره روی شونه من و زمان هم همونجا متوقف بشه....

داشتم از بوی عطر شامه‌نوازش مست می‌شدم که یه هو زنگ زدن!

واااااااااااااااااااااااااااای! خدا مرگم بده!

خودتون فقط تو اون لحظه حال و روز من و رضا رو تصور کنین. من که اشک همینجوری تو چشمام جمع شده بود و تنم به رعشه افتاده بود! دیگه فکر کن تا رضا بره آیفون رو جواب بده من به چه صحنه‌هایی که فکر نکردم! اینکه الان هر کی باشه چه فکرهایی که در مورد ما نمی‌کنه و بدبخت شدیم و آبرومون رفت و ... حالا فکر کن واقعاً ما حتی نشد تو اون مدت دست همدیگه رو هم بگیریم......

الان‌م که یادم می‌آد دوباره تپش قلب می‌گیرم! تا نگاه‌م به نگاه رضا تلاقی می‌کرد می‌فهمید که الان فقط می‌خوام بُکشم‌ش!

آdفون رو برداشت:

-          بله؟!

-          ...

-          شما؟!

-          ....

-          لطفاً زنگ واحد بالایی رو بزنین!

یه نفر با طبقه بالایی کار داشت و اشتباهی زنگ واحد رضا اینا رو زده بود.... دیگه من اشکم سرازیر شد و تبدیل شد به هق‌هق!

طفلی رضا که دلش می‌خواست یه خلوت دو نفره با هم داشته باشیم همچین کوفت‌‌ش شده بود که بیا و ببین! حالا باید یه جوری لب و لوچه منم جمع می‌کرد که مثل چی تمام وجودم داشت می‌لرزید... طفلی نفهمید چه جوری بساط قهوه رو امحاء کرد (خوب نباید کسی می‌فهمید دو نفر عشقولی اینجا قهوه خوردن!) و سراسیمه با هم راه افتادیم که مثلاً بریم خرید...

اما چه خریدی! مجبور شدیم واسه اینکه یه کم حالمون جا بیاد بریم پارک لاله و اونجا یه کم آب و هوامون عوض بشه... یه آش دوغ و سمبوسه زدیم به بدن و کلی از اینکه چه خیری از سرمون گذشته خندیدیم و پشت دستمون رو داغ کردیم تا دیگه این خاطرات یواشکی رو به خونه نکشونیم!

فکر کنم شما هم کلی از این خاطرات یواشکی‌ها داشته باشین ها! دوست داشتین شما هم تعریف کنین!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak