Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> تصمیم کبری... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

این روزا حسابی فکر من و بابا رضایی مشغوله... خوب آخه می‌خوایم یه تصمیم نسبتاً بزرگ رو عملی کنیم... کمی تا اندکی جا به جایی!

همه‌‌ش داریم دو دو تا چهار تا می‌کنیم... خودمون هم می‌دونیم که یه چند ماهی بهمون فشار می‌آد (حداقل تا زمانی که پس از اتمام مرخصی زایمان من دوباره برگردم سرکار) اما بازم سعی می‌کنیم نیمه پر لیوان رو ببینیم!

دیشب بی‌خوابی زده بود به سر هر دومون! بیشتر از من رضایی. بچه‌م وقتی فکرش مشغوله خیلی عصبی و کلافه‌ست... اونقدر کلافه بود که حتی دیگه حال نداشت کار مورد علاقه هر شب‌ش رو انجام بده! یعنی بالا و پایین کردن کانال‌های تی‌ وی!

دیدیم اینجوری تا صبح نمی‌تونه چشم رو چشم بذاره. رفتم کنارش نشستم:

-          عسلی نمی‌آی بخوابی؟!

-          خواب‌م نمی‌آد!

-          عزیزم! درست می‌شه! اینقدر خودت رو اذیت نکن! ایشالله کم نمی‌آریم!

-          نه! حرف‌های بابا اعصاب‌م رو به هم ریخت!بی‌مقدمه زد تو ذوقمون و گفت کارتون اشتباهه!

-     عزیزم! اون که حرف بدی نزد. نظر خودش رو از دیدگاهی که داره به موضوع نگاه می‌کنه گفت. در واقع بابا نیمه خالی لیوان رو دید. چیزهایی که شاید ما آگاهانه یا غیر آگاهانه خیلی بهش فکر نکرده بودیم!

-          نه! من انتظار حمایت ازش داشتم نه اینکه توی دلم رو خالی کنه!

-     اون طفلی تو موقعی که باید حمایت ازت کرده! الانم بحث حمایت مطرح نیست! ما داریم این خونه رو اجاره می‌دیم و می‌ریم یه جای بزرگتر اجاره نشینی. محل‌مون رو هم داریم عوض می‌کنیم. بابا از مضار اجازه دادن خونه (اینکه مستاجر رحم نداره و می‌زنه خونه تر و تمیزت رو داغون می‌کنه و هر چی ازش بگیری سر سال باید خرجش کنی و ....) و دور شدن از این محل که انصافاً اراده می‌کردیم همه چی دم دستمون بود برامون گفت! خوب از دید بابا این مسائل مهمن. اون که دقیقا نمی‌دونه هدف ما از جابه‌جایی دغدغه پیدا کردن مهد و مدرسه خوب واسه دینا و اهمیت بزرگتر شدن خونه واسه بچه‌هاست!

-          ......نگران

-     اون فکر می‌کرد لازمه اینا رو به ما بگه! خوب حالا هم گفت. دستش درد نکنه. زورت نکرد که الا و للا کاری رو بکن که من می‌گم! تو مخیری که انتخاب خودت رو داشته باشی...

-          پس تو هم باید از الان خودت رو واسه دیر اومدن و اضافه‌کاری‌ و مأموریت‌های من آماده کنی ها!

-     ای نامرد! این وسط چه از آب گل آلود ماهی می‌گیره... تو دلت می‌آد منو با دو تا بچه بذاری و دیر بیای! من دم غروبا از غصه دق می‌کنم!

-          خوب چاره‌ای نیست! راه بهتری سراغ داری؟!

-          نمی‌گم اضافه کار وای‌نستا و یا مأموریت نرو اما تو رو خدا نرو تو فاز شدیدش... هر دو طرف رو داشته باش دیگه!

-          باشه! بابا من الان یه ساله نه مأموریت رفتم و نه اضافه کار وایسادم!

-          خوب دیدی چقدر خوب بود! چقدر جسم و روح‌مون راحت بود.

-          بله! خوبی‌ش که خوب بود اما با این خرج و مخارج جدید دیگه خوب نیست!

-          باشه اصلاً هر چی تو بگی... حالا دیگه پاشو بریم بخوابیم. ساعت داره 2 می‌شه! صبح خواب می‌مونیم ها!

البته قراره تو این پروسه جابه‌جایی بنده فقط نقش ناظر رو بازی کنم ها! پس تو رو خدا دعوام نکنین که خاک عالم! تو با این شرایط‌ت می‌خوای اسباب‌کشی کنی!

بعدش‌ هم این موقعیت یه دفعه پیش اومد و اصلاً ما قصد همچین کاری رو نداشتیم. و گرنه مطمئناً زودتر اقدام می‌کردیم. اما چون یه موقعیت اکازیون برامون پیش اومده اینه که دیگه جای درنگ نیست!

خوبیش اینه که ما خیلی تیر و تخته و وسایل نداریم و سیم ثانیه می‌تونیم همه رو جمع و جور کنیم... برامون دعا کنید که با شرایط جدید بتونیم هماهنگ بشیم و خیلی بهمون فشار نیاد!

نوشته شده در یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak