Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> هی روزگار!!! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

با کارشکنی‌های صحرا خانوم از اول معلوم بود که اکثر دوستان جا می‌زنن! اما من که نیت اصلی‌م از شرکت در این قرار وبلاگی دیدن افسانه جون بود (خوب دارم راستش رو می‌گم ...انتظار ندارین که الکی یه چیز دیگه بگم؟!!!!) و می‌دونستم که افسانه جون هم حتماً خودش رو به این قرار می‌رسونه این بود که سر ساعت رفتم (یعنی رفتیم: من و رضا و دینایی!) سر قرار و موفق به دیدن این دوست نادیده عزیز شدم!

همون‌طور که فکر می‌کردم خیلی خونگرم و مهربون و صمیمی بود... من که عاشق رنگ چشماش شده بودم ... جای همگی خالی کلی گل گفتیم و گل شنیدیم ...جوری که نفهمیدیم کی دو ساعت شد!

دینا هم به همراه بابا رضایی یه سر به خانه بازی بوستان زد و حسابی کیفور شد و برگشت پیش ما...

خلاصه که از دستتون رفت! چون افسانه جون هفته دیگه نمی‌تونه تو قرار شرکت کنه! (بعضی از دوستان گفتن قرار رو بندازیم هفته بعد)

تازه! دلتون بسوزه! افسانه جون واسه همه کسایی که قرار بود سر قرار بیان شکلات آورده بود! اوووووووووووم! اونم از نوع اسپایسی!

دوست عزیزم! برات بهترین‌ها رو آرزو می‌کنم و امیدوارم که این راه پر فراز و نشیبی که پشت سر گذاشتین در آینده‌ای بسیار بسیار نزدیک به ثمر بشینه و با دستی پر برگردین... بی‌صبرانه منتظر شنیدن خبرهای خوب هستیم...

خوب! دیگه جونم براتون بگه از اوضاع و احوال خودم و گل پسری! خدا رو شکر اون حالت فشار خیلی خیلی تعدیل شده و برگشتم به حالت قبلی... دخملی هم حسابی داره واسه داداشی‌ش شیرین زبونی می‌کنه و به قول معروف بهش در باغ سبز نشون می‌ده!

این روزا هی می‌آد و سرش رو می‌ذاره رو شکم‌م و می‌گه: سو.رنا! دیگه خودت رو سفت نکنی‌ها! همه‌ش شل باش! آخه دل مامانی درد می‌گیره دیگه! خووووووووووووب!

منم چون باید در نقش سورنایی بهش جواب بدم با یه صدای بچگانه در جوابش می‌گم: باشه خواهر جون! قول می‌دم!

داستان هپلی‌های معروف که هنوز معرف حضورتون هست! اخیراً تا یه جایی براش صرف نمی‌کنه و می‌خواد یه شیطنتی بکنه سریع می‌گه: مامانی دیگه نمی‌خواد جای هپلی‌ها حرف بزنی! آخه اونا خیلی بدها هستن!

دو هفته پیش عروسی یکی از دوستان قدیمی‌م بود. از وقتی از این عروسی برگشتیم دینا دائم دلش می‌خواد عروس بشه یا یکی از بازی‌های مورد علاقه‌ش شده عروس دوماد بازی! حالا کاش فقط همین بود! باورتون نمی‌شه! عروسک‌های باربی‌ش رو قطار می‌کنه و دو به دو عروس و دومادشون می‌کنه و بعد از اینکه کمی با آهنگ می‌رقصوندشون بهشون می‌گه: (خودم بار اولی که اینو شنیدم کُپ کردم!!!!!!!!!!!)

-          مامانی!

-          بله !

-          الان دیگه عروسی تموم شد و عروس و دوماد هم حسابی رقصیدن!

-          خوب!

-          خوب حالا عروس باید بره حامله بشه دیگه!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آخه چرا مامانی! هر کی عروس شد که نباید زودی حامله بشه!

-     چرا!!!!!!!!!!! مگه نگفتی واسه اینکه آدم بچه‌دار بشه باید ازدباج کنه! خوب اینا هم الان با هم ازدباج کردن دیگه! پس عروس باید حامله بشه!

-     خوب! واسه بچه‌دار شدن باید اول ازدواج کرد! اما نه اینکه هر کی ازدواج کرد هم زودی بچه بیاره... بذار یه کم بگذره... یه کم با هم برن گردش... برن سینما... برن مهمونی... برن سفر... بعدش!

-          نه!!!!!!!!!!!!!!! الاااااااااااااااااان!

حالا این بساط و این مکالمات نه یکبار بلکه در پایان هر باز عروس دوماد بازی تکرار می‌شه! اگه یه نفر غریبه این مکالمات رو بشنوه چی فکر می‌کنه! خاک عالم!

این چند روز که من تو خونه به خودم استراحت دادم طفلی بابا رضایی آشپزی می‌کنه! از دست پخت ایشون هم که قبلاً براتون تعریف کردم که خداست! بی اغزاق باید بگم که آشپزی رضایی حرف نداره! شب که شام می‌خوردیم دینا یه قاشق غذا می‌خورد چهل بار می‌گفت: بابایی دستت درد نکنه! چییییییییی پختی!

بعدش هم پریروز موقع ناهار به پرستارش گفته:

-     اوووووووووووم! چه غذای خوشمزه‌ای بابا رضایی‌م پخته! دیگه نباید بذاریم مامانی آشپزی کنه! آشپزی مامانی اصلا مثل بابایی خوب نیست!

بعد از ظهرش که از سر کار اومدم و رفتم تو آشپزخونه غذا بپزم برگشته به من می‌گه:

-          مامانی می‌خوای چیکار کنی؟!

-          می‌خوام شام بپزم مامانی!

-          مگه نگفتم تو دیگه غذا نپز! بابایی باید بپزه! تو آشپزیت خوب نیست!

-          مامانی! باااااااااشه! کی تا حالا برات اینهمه غذای خوشمزه می‌پخت!؟

-          خوب تو می‌پختی! اما بابا خوشمزه‌تر می‌پزه!

فکر کن! دختره ما رو به دو بار آشپزی بابائی‌ش فروخت! اینهمه زحمت بکش غذاهای متنوع و مورد علاقه دخملی رو بپز! با دوبار خوردن دست پخت باباش حالا دیگه من آشپزی‌م خوب نیست! هی روزگااااااااااااااار!

نوشته شده در شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak