Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> خانه داري... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

شده يه روز صبح از خواب پاشين و دلتون نخواد سر كار برين؟

شده كه آرزو كنيد كاش يك روز در ميون مي‌رفتين سر كار؟

 

خوب ... براي من كه خيلي اتفاق افتاده از اين آرزوها بكنم...

 

وقتي با يه زن خانه‌دار هم‌صحبت مي‌شم، بهش مي‌گم:

-     خوش به‌حالت كه مجبور نيستي صبح زود از خواب پا شي... تازه در طول روز هم به همه كارهايي كه دلت مي‌خواد انجام بدي مي‌رسي... مي‌توني كلي كلاس‌هاي جور وا جور بري... از كلاس ورزش گرفته تا زبان ... هر وقت دلت خواست مي‌توني بري آرايشگاه ... خريد...

 

ولي جالبه كه به هر كي اين‌ها رو مي‌گم ، يه نگاه عاقل اندر سفيه بهم مي‌اندازه و مي‌گه:

-          برو بابا ... تو كه جاي من نيستي ... اينايي كه مي‌گي درست... ولي بعد از مدت كوتاهي جذابيتي برات ندارن...

 

....

ديروز يك‌كم كسالت داشتم. كار اداره هم كمي سبك شده بود. اين بود كه تصميم گرفتم خونه بمونم و هم استراحت كنم و هم كمي از كار و اداره و دغدغه‌هاي اونجا دور باشم.

برعكس هر روز كه كلي خوابم مي‌آد و دلم نمي‌خواد از رختخواب بيام بيرون ، اصلاً خوابم نمي‌اومد. ولي رضايي كه فرصت خوبي بدست آورده بود و از غر غرهاي هر روز صبح من براي بيدار كردنش خبري نبود، راحت راحت تا جايي كه دلش مي‌خواست خوابيد و تقريباً ساعت 15/8 بود كه راضي شد بره سر كار!

رضايي كه رفت من‌هم پا شدم و شروع كردم به انجام كارهاي عقب‌افتاده خونه!! راستش حوصله استراحت نداشتم...يعني خوابم نمي‌اومد...

تقريباً يك ساعتي گذشت و تمام كارهايي رو كه داشتم انجام دادم . تو اين بين كلي هم تلفن جواب دادم...

تازه ساعت نزديك 10 صبح بود !...

گفتم يه‌ذره تلويزيون تماشا كنم...

واي اين برنامه‌هاي تلويزيون هم كه ... هر كانال مي‌زني يا رئيس‌جمهور مردمي رو توي يكي از سفرهاي استاني نشون مي‌‌ده كه لباس محلي پوشيده و داره به زور چند كلمه محلي با لهجه‌ي زيباي خودش ادا مي‌كنه! يا كارشناس اقتصاديه و داره مي‌گه كه دولت محترم چقدر به فكر توزيع عادلانه درآمده! يا كارشناس سياسيه و با تمام وجود معتقده كه انرژي هسته‌اي حق مسلم ماست! و يا كارشناس ورزشيه و داره تفسير مي‌كنه كه توي جام جهاني ضربه كعبي به صورت فيگو، يه حركت حساب نشده‌ي ورزشي بوده يا يه حركت غير فني رزمي!

 

اه... از كانال‌هاي داخلي كه بخاري بلند نمي‌شه... مي‌زنم كانال‌هاي غير داخلي! اي بابا.. اين‌هم كه همش پارازيت داره... دريغ از يه كانال واضح كه ارزش ديدن داشته باشه...

با عصبانيت كنترل تلويزيون رو پرت كردم يه گوشه...

دلم داره پيچ مي‌زنه ... اينجوري هم كه نمي‌شه حواسم رو ازش پرت كنم...

تازه شده ساعت 11 صبح ...

اونقدر هوا گرمه و من‌هم بي‌حال كه حس بيرون رفتن از خونه رو هم ندارم...

گفتم يه ذره زبان بخونم...(آخه جديداً هوس خوندن زبان به سر من و رضا زده!) ...از بيكاري يه درس هم جلوتر از كلاس پيش رفتم و ديدم ديگه كشش ندارم... خوب اين هم از درس...

يه نگاهي به ساعت مي‌اندازم... ساعت داره تلاش مي‌كنه كه بشه 30/12 ...

اصلاً گرسنه نيستم ... با اين حالي كه دارم بيشتر بي‌اشتها شدم ... پس خوردن ناهار حداقل تا يكي دو ساعت ديگه منتفيه... تازه آدم وقتي اشتها هم داره تنهايي چيزي بهش نمي‌چشبه، چه برسه به حال و روز من...

چند شب پيش يه فيلم رو تا نصفه با رضايي ديديم ولي چون خيلي خوابمون گرفت، نصفه موند. با خودم گفتم بهتره بقيه فيلم رو ببينم.

فيلم رو گذاشتم و ديدم ... يه دفعه ديدم فيلم تموم شد ... بدون اينكه اتفاق مهمي افتاده باشه... يعني همه‌اش منتظر بودم كه خوب بالاخره داستان فيلم به يه جايي برسه ولي در عين ناباوري ديدم كه به جايي نرسيده تموم شد... يه جورايي مثل فيلم مستند بود تا فيلمي كه داستاني رو دنبال كنه...

خوب تازه شده ساعت 30/1 ...

ديگه داشتم كلافه مي‌شدم...

يه تلفن به رضا زدم... يه كم كار داشت و نشد زياد حرف بزنيم... نخواستم بهش بگم كه چقدر كلافه‌ام.

با بي‌ميلي تمام، كمي ناهار خوردم و بازم نشستم پاي تلويزيون بي‌محتواي خودمون... ديگه حتي كانال‌ها رو هم عوض نمي‌كردم. زل زدم به تلويزيون و رفتم توي فكر...

به اينكه چقدر دلم براي سركار تنگ شده...يعني الان همكارها دارن چكار مي‌كنند؟

به ياد حرفاي همه خانم‌هاي خانه‌داري كه قبلاً سر توي خونه بودن باهاشون بحث كرده بودم افتادم...

بعد يه دفعه به اين فكر افتادم كه چرا زن‌هاي خانه‌دار انتظار دارن وقتي همسرشون مي‌آد خونه باهاشون حرف بزنه و از اتفاقاي روزانه براش بگن.

خوب بنده خداها حق دارن... از صبح چشمشون به دره كه آقاي همسر كي مي‌آد خونه... دلشون مي‌خواد از در كه اومد يه راست نره سراغ تلويزيون يا روزنامه يا خواب... دلشون مي‌خواد به اونها توجه كنند و باهاشون حرف بزنند...

حالا فكرش رو بكنيد كه آقاي همسر بيرون از خونه روز خوبي نداشته و حالا خسته اومده خونه كه فقط يه چيزي بخوره و بخوابه... يا مسابقه فوتبال رو با هيجان تماشا كنه بدون اينكه كسي با حرفاي روزمره از مادر و خاله و عمه حواسش رو پرت كنه...

راستش خيلي دلم براي هر دو طرف سوخت... جالبه كه تمام اين فكرها، مثل فيلم جلوي چشمام مجسم شده بود... يه جورايي در جا فيلم‌نامه رو مي‌نوشتم و درجا اجرا هم مي‌شد...

خنده‌ام گرفت...

با خودم گفتم تو خونه تنها شدي، زده به سرت...

.

.

اين اتفاق باعث شد كه بفهمم من اصلاً آدم توي خونه موندن نيستم... ‌مگه كارهاي خونه چقدر مي‌تونه آدم رو سرگرم كنه... همه‌شون بعد از مدتي برات تكراري مي‌شن...

درسته كه گاهي از هر روز  اومدن و رفتن به سركار خسته مي‌شم ولي بيكاري هم ديوونه‌ام مي‌كنه...

شايد بهتر باشه هر‌از گاهي يه مرخصي بگيرم تا خستگي‌هاي كار از تنم دربره...

 

آره ... فكر كنم اينجوري بهتر باشه...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٥ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak