Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> نتایج چند تجربه مادرانه... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

دیروز با یکی از دوستان تلفنی صحبت می‌کردم... از شیطنت‌های دینا براش می‌گفتم. دوستم پرسید:

-          تو با این وروجک چطوری می‌رسی در طول روز استراحت کنی! اصلاً بعد از ظهرها می‌تونی بخوابی؟!

-          من؟!!!!!! خواب؟!!!! بعد از ظهر؟!!!!!!!! عمراً! مگه آخر هفته باشه و دینا هم همزمان با من خوابش ببره! وگرنه در طول هفته من که از سرکار می‌رسم دینا تازه از خواب پا شده و سرحال و غبراق آماده بازیه! عوضش بابا رضا هر روز بعد از ظهر یه دو ساعتی می‌خوابه!

-          !!!!!!!!! خوب رضا با دینا بازی کنه! تو یه کم بخواب!

-          !!!!!!!!!!!!! ای بابا! هنوز 5 دقیقه نشده جیغ دینا می‌ره هوا که من می‌خوام با مامانم بازی کنم! و رضا هم از خدا خواسته می‌گه دینا منو نمی‌خواد! تو رو می‌خواد!

-          خوب تقصیر خودته! باید به روی خودت نیاری و از اتاق بیرون نیای!

-          مگه می‌شه! بچه به پهنای آسمون اشک می‌ریزه! آخه این چه خوابیه! از زهر هم بدتره که!

-          برو بابا! عادتش دادی اینجوری دیگه! تا یه اِهن گفته پریدی رفتی پیش‌ش! خوب معلومه تو رو ترجیح می‌ده!

-          یعنی نباید می‌رفتم! اون طفلی که گناه نداشته مادرش کارمند شده و خسته است! به اقتضای بچگی‌ش دلش بازی می‌خواد!

-          من روش تو رو قبول ندارم!

-          خوب نظرات مختلفه! قبول دارم که این وابستگی خوب نیست. اما دلیلش رو رفتار خودم نمی‌دونم! رضا هم باید مشارکت سازنده‌تری که می‌داشت که متاسفانه تا حالا نداشته! اما این دلیل نمی‌شه منم بچه رو محروم کنم!

این روزا اونقدر تغییرات خوب در دینا می‌بینم که هر کدومش کل خستگی روزانه‌م رو از تنم بیرون می‌کنه. هر روز که می‌گذره بیشتر به درست بودنِ فلسفه‌ی تحمل درخصوص رفتارهای نابهنجار بچه‌ها پی می‌برم. اینجا می‌نویسم‌شون تا هم برای خودم یادگار بمونه و هم شاید به درد مادرهایی با مشکل مشابه من بخوره:

1-      دینا تقریباً از اواخر یه سال و نیمگی شروع کرده بود به کندن پوست کنار ناخن‌هاش! جوری که گاهی اونقدر این پوست رو می‌کند که از سوزش‌ش به گریه می‌افتاد! خیلی خیلی حس بدی از این کارش بهم دست می‌داد و سعی می‌کردم فقط با پرت کردن حواس‌ش موضوع رو رفع و رجوع کنم. اما یه مدت خیلی شدت پیدا کرد و حتی با اینکه ما تذکری در این خصوص بهش نداده بودیم می‌رفت یه جا قایم می‌شد و این کار رو مثلاً یواشکی ما می‌کرد. تقریباً سابقه انجام اینکارش داشت به یه سال می‌رسید که دیدم کمی از شدت اینکارش کم کرده و به ناخن جویدن رو آورده! واااااااااااای که چقدر از این کار متنفر بودم اما بازم همون رویه به رو نیاوردن و پرت کردن حواس و راه انداختن یه بازی شلوغ رو پیش گرفتم. اما کم نمی‌شد. جوری که تقریباً می‌تونم بگم یه سه چهار ماهی اصلاً دیگه نیازی به ناخن گرفتن نداشت! هر وقت ناخن‌هاش رو نگاه می‌کردم می‌دیدم از ته ته جویده شده! خدا می‌دونه که چه غوغایی تو دلم به پا می‌شد اما بازم سعی کردم اصلاً به روش نیارم که اون همچین کاری می‌کنه. البته ناخن جویدن‌ش باعث شده بود که کندن پوست کنار ناخن‌هاش خیلی کمتر بشه! یعنی اون عادت رو با یه عادت بد دیگه جایگزین کرده بود! خوب باز جای شکرش باقی بود که دیگه سوزش انگشت نداشت! اما به شدت از انتقال بیماری از طریق جویدن ناخن می‌ترسیدم. سعی می‌کردم تا جایی که می‌شه دستاش آلوده نمونه. تا اینکه هفته پیش دیدم که ناخن انگشتاش بلند شده!!!!!!!!!!!!!!! وای خدای من! چی می‌بینم! یعنی دینا حدود یه هفته است که ناخن نجویده! اونقدر ذوق کردم که نگو! زودی رفتم ناخنگیر آوردم و با شوخی و بازی ناخن‌هاش رو گرفتم.

دیشب هم این خبر مسرت بخش رو به بابا رضایی اعلام کردم ... راستی که اگه تو این پروسه نسبتاً طولانی تحمل نکرده بودم و کار دینایی رو به روش آورده بودم مطمئناً نه تنها ترک‌ش نمی‌کرد بلکه شاید در خفا خیلی بیشتر و عصبی‌تر به این کار می‌پرداخت! اونقدر از این اتفاق ذوق دارم که دلم می‌خواد به همه بگم!

 

2-      دینا علاقه چندانی به مسواک زدن نشون نمی‌داد! منم همه‌ش تو دلم خودم رو شماتت می‌کردم که ای مادر غافل! باید زودتر اینکار رو شروع می‌کردی و حالا هم دیگه شاید خیلی دیر باشه! اما در عین حال هیچ شبی مجبورش نکردم که الا و للا باید مسواک بزنی! ازش می‌پرسیدم دینا بریم مسواک بزنیم؟ اگه می‌گفت نه، خودم مسواک‌م رو می‌زدم و کلی هم در مورد از بین رفتن هپلی‌ها در این خصوص حرف می‌زدم! تا اینکه دینا به این داستان علاقمند شد و پروسه جای هپلی‌ها حرف بزن تو خونه‌مون شکل گرفت! حالا هرشب با علاقه تمام می‌ره مسواک می‌زنه و بعدش می‌ره که بخوابه!

 

3-      دینا در اکثر مواقع وقت خداحافظی از خونه مامان بزرگاش بهونه می‌گرفت که نننننننننه! نریم! شب بمونیم! و ... یه بار بهش قول دادم که اگه آخر هفته بشه ما یه شب می‌آیم و اینجا می‌خوابیم و آخر همون هفته اینکار رو کردیم و از قبل‌ش هم هی بهش مژده دادم که به خاطر قولی که بهت داده بودم امشب می‌خوایم بریم خونه مامان بزرگ بخوابیم. اونقدر ذوق کرد که نگو! از اون شب به بعد چنان حس اعتمادی از حرف و قول ما درش شکل گرفته که به محض اینکه می‌گیم امشب نمی‌شه اما حتماً یه شب دیگه می‌آیم سریع قبول می‌کنه و با خوشحالی خداحافظی می‌کنه و می‌ریم خونه! این امر باعث شده که خیلی روی قول‌هایی که بهش می‌دیم دقت کنیم که مبادا بدقولی صورت بگیره!

 

نتیجه اخلاقی از پرحرفی‌های بنده:

1-      در برخورد با رفتارها و عادات بد کودکان تحمل و عدم اشاره مستقیم و پرت کردن حواس بهترین راهکاره!

2-      اگه کودک به انجام کاری علاقه نشون نمی‌ده روش اصرار نکنیم چون ممکنه اساساً از اون کار زده بشه. در عوض دنبال راهکارهای تشویقی برای انجام اون باشیم!

3-      کاری کنیم که بچه‌ها به حرفامون اعتماد پیدا کنن! یعنی اگه قولی دادیم حتماً بهش عمل کنیم. یا قولی بهشون بدیم که بتونیم انجامش بدیم!

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak