Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> ناز بی خریدار! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

همین هفته پیش بود که تو نی‌.نی سایت می‌خوندم که تو سه ماهه آخر بارداری یه کم توازن هورمونی بدن بهم می‌ریزه (مثل سه ماهه اول) و آدم حساس‌تر از روزهای عادی می‌شه... عصبی‌تر، کم طاقت‌تر، کم حوصله‌تر...

حالا جالبه که انگار این اتفاق واسه بابا رضایی افتاده!

یکی دو روزه که خیلی عصبی، زودرنج و کم طاقت شده! تا بهش می‌گی بالای چشمت ابروئه، آقا اخم می‌کنه و بهش برمی‌خوره و بداخلاق می‌شه!

گاهی این بداخلاقی به واسطه نق‌زدن‌ها و درخواست‌های دیناست و گاهی هم به خاطر حرفی‌یه که من بهش زدم! حالا این حرف همچین برخورنده هم نیست‌ها! اما بابا رضایی بهش برمی‌خوره!

انگاری هورمون‌های بابا رضایی بیشتر از من بهم ریخته!

خلاصه که این روزا حسابی داریم ناز می‌کشیم، کشیدنی!

یه بار از همین مواردی که بابا رضایی عصبی شده بود و با حالت تغییر با من حرف زد، منم از دستش ناراحت شدم و یه ساعت بعدش که داشت رانندگی می‌کرد و مسیر رو اشتباهی رفت این مکالمه بینمون رد وبدل شد:

رضا:  ای بابا! من چرا از این راه اومدم! چرا اینقدر امروز حواسم پرت شده!؟

من:  امروز هم حواست خیلی پرته و هم ماشالله خیلی خوش‌اخلاقی!

-          من کی بداخلاقی کردم؟!

-          اااااااااااااا! به همین زودی یادت رفت! کی بود سر کیف پول سرم داد کشید؟!

-          دااااااااااااد کشیدم؟! اولاً اون داد نبود ثانیاً 5 دفعه هی بهت گفتم کیف پولم رو از توی کیفت بده و تو هی ندادی؟!

-          خوب تو که دیدی حواسم به دیناست و حرف زدن با اون باعث شده متوجه حرفت نشم! خودت از تو کیفم برمی‌داشتی! دیگه داد زدن نداشت که!

-          بله! چشم! از این به بعد من خودم هر چی خواستم می‌آم سر کیفت که رو دوش توئه و از توش برمی‌دارم!

-          عزیزم! تو که می‌دیدی دینا داشت بهانه می‌گرفت! منم تا می‌اومدم ببینم چی می‌گی دوباره باید به حرف دینا گوش می‌دادم! ولی بازم می‌گم این دلیل نمی‌شد که تو داد بزنی؟!

-          هر کی ندونه فکر می‌کنه من چه دادی زدم!

-          زدی دیگه! کییییییییییییییییییییفم رو بدددددددددددددددددده! این داده دیگه!

دیگه بعدش زدیم به شوخی و خنده و موضوع رفع و رجوع شد. اما تو فاصله بین ناراحتی من تا این مکالمه، من یه کم سرسنگینی کردم...

بعد از مکالمه با خودم فکر کردم ببین یه موضوع خیلی خیلی مسخره چقدر راحت می‌تونه زمینه ساز بحث و جدل و ناراحتی بین زن و شوهر بشه... اگه می‌خواستم موضوع رو (البته نه فقط این موضوع، بلکه همه بحث‌هایی که این چند روزه به واسطه بی‌حوصله بودن رضا بینمون پیش می‌آد) کش بدم و یکی من بگم و یکی اون بگه و هی من سیخونک بزنم و هی اون تلافی کنه و ... کار به چه جاهای باریکی که نمی‌کشه....

البته خداییش اینکه آدم بتونه خودش رو تو اون لحظه بحث کنترل کنه خیلی خیلی مهم و صد البته سخته!

مثلاً دیشب می‌خواستیم چایی بخوریم. دینا هم خواست. خاله جون دینا برای دینا هم ریخت و یادش رفت که توش آب سرد بریزه. من به رضا گفتم براش خنک کنه و بیاره. وقتی آورد دیدم هنوز دماش برای دینا زیاده. داشتم می‌گفتم این هنوز داغه که دینا برد دم دهنش و جیغش رفت هوا که سوختم! رضا هم سریع ناراحت شد که چون تو جلوش گفتی اون این کار رو کرد وگرنه که داغ نبود و ... خلاصه دوباره رفت تو اخم!

ای بابا! یه لحظه آمپرم داشت می‌چسبود اساسی! اومدم که ناراحت بشم و بهش بگم این بچه‌بازی‌ها چیه داری از خودت در می‌آری و ... اما .... به سختی جلوی خودم رو گرفتم...

 دینا و خاله‌ش که رفتن تو اتاق دینا، چایی رضا رو برداشتم و رفتم پیشش و گفتم:

-          بیا عسلی چایی‌ت یخ شد!

-          .... (با یه ابروی بالا رفته و حق به جانب یه نگاه چپکی به من کرد)

-          عزیز من! من دیگه بعد از این همه وقت می‌دونم این دما برای دینا زیاده و حتما بعدش میگه سوختم!

-          نه خیر! اگه تو نمی‌گفتی اون اینکار رو نمی‌کرد!

-          باشه! حق باتوئه! بسه دیگه! دینا به اندازه کافی امشب داره بهانه می‌گیره، تو دیگه بهش اضافه نشو! حالا چایی‌ت رو با چی می‌خوری؟!

خدا رو شکر که لبخند بر لب رضایی کم حوصله نشست و موضوع حل شد...

عجب بساطی شده ها! این روزا باید بیشتر از دینا حواسم به رضایی باشه که با هر تلق و تولوقی از کوره درنره!

فقط موندم کی قراره به فکر هورمون‌های به هم ریخته من باشه! انگار این روزا تنها نازی که خریدار نداره نازه منه!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak