Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> استخر توپ‌های شناور... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

نمی‌دونم چه حکایتی‌یه که من تا صبح زود چشمام رو باز می‌کنم یه هو می‌شنوم که دینا داره بیدار می‌شه و منو صدا می‌زنه! انگار جفت‌مون با یه آلارام ناشنیدنی بیدار می‌شیم... منم سریع می‌رم تو اتاق‌ش و پای تخت‌ش دراز می‌کشم. گاهی اوقات دست‌ش رو از لای نرده‌های تخت‌ش می‌ده بیرون تا تو دستم نگه‌ش دارم... گاهی اوقات هم دیگه تو تخت‌ش بند نمی‌شه و دلش می‌خواد بیاد توی پذیرائی و روی سرامیک‌های خنک دراز بکشه!!! منم هم به دنبالش!

در تمام این مدت تا زمانی که بتونم حاضر بشم و از خونه بیام بیرون این استرس رو دارم که نکنه دوباره بیدار بشه! نکنه رفتن‌م رو ببینه... نکنه پشت سرم گریه کنه!

این تغییر ساعت‌های کاری ماه رمضون شده بلای جون من! خوب دینا ساعت بدنش جوری تنظیم شده بود که دیگه 7 صبح خانوم خانوما بیدار می‌شه! کشته شدم تا این ساعت رو به 7 و نیم، 8 رسوندم! یعنی همین دراز کشیدن من کنارش، بهش این اطمینان رو می‌ده که من پیش‌ش هستم و دوباره خوابش می‌بره...

اما امروز! دوباره 7 بیدار شد. همچین غبراق که معلوم بود دیگه خوابی در کار نیست! با چه مکالمه‌ای هم شروع کرد:

-          مامانی! من که خیلی دختر خوبی بودم، تو امروز پیشم می‌مونی! امروز آخر هفته‌ست دیگه؟! (آخه بهش گفتم من آخر هفته‌ها سرکار نمی‌رم و پیش‌ت می‌مونم!)

-          (اونقدر مستاصل شدم که آخه من چی بهش بگم که نزنه زیر گریه!!!) اوووووووووم! باشه! (ته دل خودم از دروغی که داشتم می‌گفتم آتیش گرفته بود!)

-          پس امروز تو اصلاً بشو خاله (پرستارش) و به جای خاله تو پیشم بمون!

-          (در حالی که سعی می‌کنم وانمود کنم هنوز خوابم با چشمای بسته جواب می‌دم) باشه!

-          پس پاشو بریم صبحونه بخوریم... به من کُرن فِلکس می‌دی؟!

-          (با همون چشمای بسته) باشه!

-          خوب پاشو دیگه! مگه نمی‌بینی صبح شده؟!

-          دینایی! بریم تو پذیرایی رو سرامیک‌های خنک بخوابیم؟!

-          بریم!

اومدیم تو حال و کنار هم دراز کشیدیم! به این امید که دوباره خوابش ببره! اما خودم‌م می‌دونستم که دیگه خوابش پریده! چند دقیقه طول نکشید که دیدم دوباره پا شده نشسته!

دیگه خدا می‌دونه چقدر براش مقدمه‌چینی کردم که الان که خاله اومد بیا حسابی سورپریزش کنیم و کتابایی که دیشب خریدیم رو نشونش بدیم. آخه وقتی من هستم تا پرستارش از در بیاد گریه راه می‌ندازه که نه! تو برای چی اومدی! می‌خوام پیش مامانم باشم!

طفلی پرستارش با یه جنگولک بازی سرش رو گرم کرد و من و رضا از در پریدیم بیرون که دیدم ای داد بیداد! از اتاق اومد بیرون که پس مامانم کو! و بعدش صدای گریه‌ش بلند شد!

ای خدا! بمیرم الهی! بچه‌م رو چقدر بی‌رحمانه گول زدم! انگار این قصه و این غصه برای ما مادرای کارمند تمومی نداره!

دیشب همراه خواهر کوچیکه (بعله! چی فکر کردین! خواهر جونم اومده ایران و ما این روزا حسابی خوش خوشان‌مونه!) دینا و پسر خاله‌ش رو بردیم بوستان... اولش به قصد استخر توپ‌ها (که تو طبقه پایین بوستان یه مدته راه‌اندازی شده) . البته من قبلش به خواهری و رضا گفتم این استخر و توپاش مناسب سن دینا و پسر خاله‌‌ش نیست! اما حرف‌م رو جدی نگرفتن و گفتن نه بابا! خیلی هیجان داره...حتماً خوش‌شون می‌آد! منم گفتم باشه بریم. رفتیم اما تا رسیدیم دینا چشم‌ش که به توپ‌ها افتاد گفت من اینجا رو دوست ندارم! پسر خاله‌جان‌ش ولی یه کم هیجان به خرج داد و با رضا راهی شدن! اما تا اومدن بفرستنش توی توپ و توپ رو باد کنن که به استخر بندازن دیدیم که بعله! گریه این عسل بلا هم دراومد و پشیمون شد و دست و از پا درازتر برگشتن پیش ما!

باز جای شکرش باقی‌یه که تو این بوستان یه اتاق بازی برای بچه‌های زیر 6 سال هست که دینا خیلی خیلی دوستش داره. ما هم رفتیم اونجا و این دو تا وروجک حسابی اونجا بازی کردن و خلاصه حالی به هولی!

دوست جونا! اگه شما هم تعریف این استخر توپ‌های شناور بوستان رو شنیدین باید بگم که به نظر من این توپ‌ها به درد بچه‌های بالای 5 سال می‌خوره... چون بچه وقتی به تنهایی وارد اون توپ بزرگ می‌شه به نظرم یه کم براش (خصوصا برای بچه‌های زیر 3- 4 سال) رعب‌آوره! اما برای بچه‌های بزرگتر بسیار پر هیجان و جذابه!

 راستش دل بابا رضای ما که خیلی داشت قیری ویری می‌رفت که بره توی یکی از این توپ‌ها!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak