Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> چشم روشنی... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

امسال عيد، خدا يه عيدي خوب به پسرخاله‌م داد...

يه دختر ناز ...

البته من هنوز نديدمش ولي مگه مي‌شه نوزادي رو پيدا كرد كه ناز و عسل نباشه...اونم يه دختر؟!

پسر خاله‌م اينا، شهرستان زندگي مي‌كنند و ما بعد از تولد نين‌گولشون، هنوز فرصت نكرديم بريم شهرستان و ديدن بچه‌شونو و چشم‌روشني و از اين حرفا...

اما من حتي از قبل از تولد اين كوچولو، تو فكر بودم كه كادويي چي براش بگيريم. بيشتر از همه هم به اين فكر افتادم كه براي اينكه تكراري نباشه و به عنوان يادگاري هم باقي بمونه ... يه حساب پس‌انداز اونهم از نوع حساب آتيه كودكان براش باز كنيم...

اين رو به رضا گفتم، اما با استقبال چنداني رو‌به‌رو نشد!

رضايي بيشتر با خريد طلا موافق بود...

اما خوب آخه با پولي كه ما مي‌خواستيم به اين كار اختصاص بديم، طلاي مناسب و به‌درد‌بخوري نمي‌شد خريد. اونهم تو اين گروني بازار طلا...

 

خلاصه از اونجايي كه ما هميشه عادت داريم همه كارهامون رو دقيقه نود انجام بديم، نه طلايي خريديم و نه براي افتتاح حساب كاري كرديم! ولي ناگفته نماند كه من هر از گاهي يه يادآوري مي‌كردم كه:

-          رضا جان، كادو رو چيكار كنيم؟ بالاخره حساب باز كنيم يا نه؟

-          نمي‌دونم ... خوب اگه تهران حساب باز كنيم كه اونا نمي‌تونند از اين حساب برداشت كنند!

-          خوب اين حساب اصلاً بلندمدته و فقط بايد تا چند سال پول به اون واريز كرد. براي واريز پول هم كه تو هر شعبه از اون بانك مي‌شه ...

-          اصلاً تو مي‌دوني اين حساب چه شرايطي داره؟

-          خوب آره... مگه يادت رفته كه همين چند وقت پيش بابا اين حساب رو براي دختر داداشت باز كرد؟!

-          خوب مدارك چي مي‌خواد؟

-          فكر كنم فقط يه كپي شناسنامه!

-          حالا بذار بعداً درموردش فكر مي‌كنيم...

-          !!!!!!!!!!

 

اين تعطيلي آخر هفته فرصتي شد براي اينكه‌ اگه خدا بخواد يه مسافرت دو روزه به شهر خاله و پسرخاله و فك و فاميل داشته باشيم...

طبق معمول يكي دو روز مونده به سفر، تازه اصل رفتنمون حتمي شد و ديروز يه دفعه يادمون اومد كه اي دل غافل... بعد از اون همه رايزني، هنوز هيچي براي كادويي نخريديم!

 

به رضايي گفتم:

-          آخ رضايي! ديدي كادو نخريديم! حالا چكار كنيم؟

-          مي‌خواي يه زنگ بزن به پسرخاله‌ت و بگو كپي شناسنامه بچه رو برامون فكس كنه...

-     !!!!!!!!!! به خدا آدم رو عصباني مي‌كني! بعد از اين همه وقت تازه حالا مي‌گي اين كار رو بكنم؟ فكر مي‌كني ظرف يه روز و بدو بدو مي‌شه اين كار رو كرد؟! اگه مدارك ديگه‌اي بخوان؟ اگه چند روز طول بكشه؟

-          ....اصلاً هيچي بابا ... ولش كن... خيلي خوب... خيلي خوب... حساب باز نمي‌كنيم...

-          پس چه كار كنيم؟ ... مي‌خواي پولش رو بديم؟ لااقل هرچي خودشون بخوان، مي‌خرن...

-          آره ... اينهم مي‌شه... چند تا بروشور از حساب آتيه كودكان هم بهشون مي‌ديم و مي‌گيم خودشون حساب باز كنند...

-          !!!!!!!!!!!!!!! (توي دلم گفتم: تو كه ته دلت با حساب موافقي، پس فقط مي‌خواستي كه لقمه رو دور دهنمون بپيچونيم!!!!)

-          اصلاً بيا يه سري به طلافروشي محل بزنيم...

-          ...... باشه... بزنيم... ولي بعيده طلاي مناسبي گيرمون بياد...

 

خلاصه...

چند تا طلافروشي سر زديم و بالاخره يه گردن‌آويز كوچولو پيدا كرديم ... خوشگله ولي با اين تورم و گراني قيمت طلا، اصلاً قيمتش به خودش نمي‌خوره...

 

و رضايي شادمان از اينكه بالاخره تونستيم با كمترين زمان صرف شده، كادوي مناسبي بخريم...

 

ولي... راستش رو بگم :

از اونجايي كه من از طلا خوشم نمي‌آد، خيلي دلم مي‌خواست كادوييمون چيزي غير از طلا باشه ... مثلاً يه حساب پس‌انداز...

 اما خوب ...

يه زن خوب بايد حرف همسرش رو گوش بده ديگه!!!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳۸٥ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak