Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> دینای کارمند... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

پرستار دینا فردا نمی‌تونه بیاد (دوشنبه) . مدت‌ها بود که دلم می‌خواست یه روز دینا رو بیارم سرکار!!!

دیدم شاید این فرصت خوبی باشه! آخه ساعت کاری ماه رمضون کمتره و منم لازم نیست صبح زود از خونه بزنم بیرون.

دیروز موضوع رو با دینا مطرح کردم:

-          مامانی! دوست داری یه روز با من بیای سرکار؟!

-          بعله! یعنی فردا؟!

-          نه عزیزم! فردا من به رئیسم بگم و اجازه بگیرم. پس‌فردا!

-          یعنی من فردا تنها بمونم!؟ پس کی پیش‌م باشه؟!

با اینکه می‌دونه تازه آخر هفته بوده، اما از اینک بشنوه فردا قراره من برم سرکار می‌زنه زیر گریه! منم تا جایی که بشه طفره می‌رم و یه جور دیگه جواب می‌دم. سعی می‌کنم  تو حرفم حرفی از اومدن خاله (پرستار)  نزنم!

-          من اجازه که گرفتم بعدش شما رو می‌برم! راستی فقط باید چند تا قول بدی!

-          چه قولی؟!

-          اول اینکه هر کدوم از دوستای من که بهت سلام کرد جوابش رو بدی و یا اگه دوست داشتی خودت اول بهش سلام کنی!

-          بااااااااااشه!

-          دوم اینکه اونجا نباید با صدای بلند حرف بزنی!

-          چرا آخه؟!

-          چون اونجا محل کاره و همه باید حواس‌شون به کارشون باشه. شما اگه بلند حرف بزنی حواس‌شون پرت می‌شه و نمی‌تونن کار کنن!

-          بااااااااشه!

-          آفرین گلم!

دیروز با مدیرمون صحبت کردم که دوشنبه می‌خوام دینا رو بیارم! از الان خودتون رو واسه جیغ و پیغاش آماده کنین! اگه دیدم نمی‌مونه با هم برمی‌گردیم خونه! اونم گفت باشه! ایشالله که می‌مونه!

حالا جالبه که خودم بیشتر از دینا هیجان‌زده‌م! این اولین باره که دینا رو می‌خوام بیارم اداره‌مون!خیلی دلم می‌خواد بدونم واکنش‌ش چیه؟ چه جوری برخورد می‌کنه؟ البته اگه تو مود خوبی باشه حتماً خوش‌ش می‌آد! فقط خدا کنه یه هو نزنه فاز مخالف!

از الان دارم به لیست بلند بالایی که باید براش آماده کنم فکر می‌کنم: خوراکی در مدل‌های مختلف، نوشیدنی، کتاب داستان، اسباب‌بازی، .... چه شووووووووووووووود!؟

***

دیروز داشتم آشپزی می‌کردم و مابین‌ش هم هی می‌اومدم و با دینا سی‌دی نگاه می‌کردیم. جدیداً گیر می‌ده که تو هم با من بیا نگاه کن!!!!!

-          مامانی شب شده؟!

-          (ساعت 6.5 بود) نه عزیزم! الان بعد از ظهره!

-          پس چرا داری شام می‌پزی؟ مگه شام رو شب نمی‌خورن؟!

-          خوب مامانی الان باید بپزم که واسه شام حاضر بشه؟!

-          شام‌مون چیه؟

-          خورشت کرفس!

-          آآآآآآآآآآآخ جونمی! من کرفس خیلی دوست دارم! من گشنمه. به من غذا می‌دی؟

-          عزیزم شام‌مون هنوز آماده نیست. اما اگه گرسنه‌ته یه کم قارچ پلو داریم. بیارم برات؟!

-          ننننننننننننننننننه! من کرفس می‌خوام!

-          خوب نپخته‌ست! اگه بخوری دلت درد می‌گیره!

-          ننننننننننننننننننننه! درد نمی‌گیره!

با هزار تا کلک و قصه و شوخی و بازی یه کم قارچ پلو براش آوردم تا کمی ته دلش رو بگیره اما باز گیر داده بود که خورشت کرفس می‌خوام. دیگه کم مونده بود خودمم برم قابلمه‌ها رو «ها» کنم تا تندتر بپزن! بعدش هم مجبور شدم همچین کمی نیم پز براش بریزم و با کلی فوت و ظرف به ظرف کردن براش خنک کنم تا خانوم خانوما به مراد دلش برسه!

حالا شام‌ش رو خورده و ما تا تازه می‌خوایم شام بخوریم:

-          مامانی بیا با هم بریم بازی کنیم!

-          عزیزم شام بخورم می‌آم!

-          ننننننننننننه! لطفاً شام نخور!

-          خوب گرسنه‌مه! اگه شام نخورم غش می‌کنم! اونوقت چه جوری با شما بازی کنم!

-          (با نِق) پس من با کی بازی کنم؟!

-          الان شام‌م رو زودی می‌خورم و می‌آم! (رسماً نفهمیدم چی خوردم!)

برای جلوگیری از کوفت شدن غذای خودم همیشه سعی می‌کنم هم زمان با هم غذا بخوریم. و گرنه وقتی غذاش تموم می‌شه دیگه کاری نداره تو هم غذات رو خوردی یا نه! الا و للا باید با خانوم خانوما بری بازی کنی!

عوضش بابا رضایی بعد از شام، حسابی دل به دل دخترش داد و کلی باهاش بازی کرد. اونم از روی کتاب‌های تقویت هوش. صدای غش غش خنده دینا که به هوا می‌رفت اونقدر حس خوبی بهم دست می‌داد که بیا و ببین.

پدر و دختر که مشغول بازی بودن منم سریع آشپزخونه رو سر و سامون دادم و اومدم کنارشون دراز کشیدم... فکر کنم یه ساعتی راحت خوابیدم. گاه گداری از صداشون چشمامو باز می‌کردم و از اینکه می‌دیدم رضایی – برخلاف همیشه- با غرغرهای دینا داره از خودش صبوری نشون می‌ده غرق لذت می‌شدم....

مرسی بابا رضایی... ماچقلب 

مدت‌ها بود آرزو داشتم موقعیتی فراهم بشه تا قبل از خواب شب، یه چرتی با خیال راحت بزنم!

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak