Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> از تصور تا واقعيت... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

45 تا 50 ساله‌ست...

با چشم‌هايي گيرا و جذاب...

چهره‌اي به دل نشستني و لبخندي مهربان و دلنشين...

وقتي مي‌خنده انگار مي‌كني كه زيباترين لبخندي كه به عمرت ديدي را تحويلت داده...

مهربان به اندازه هر چه مهرباني توي اين دنياست...

 

اما...

فقط كافيه براي چند لحظه‌اي به چشماش نگاه كني...

اندوهي كه در ته چشماش موج مي‌زنه، پشت هيچ لبخند و كلامي پنهان نمي‌شه...

...پس هر نگاهش پره از اينكه آخه تا كي؟ آخه چقدر؟ آخه پس چرا؟

ولي هيچ وقت نشنيدم كه بگه: آخه چرا من؟

اونقدر تحمل كرده و سختي كشيده كه فقط مي‌گه چرا؟ تا كي؟

....

 

حدود 23 ساله بوده، در اوج جواني، در اوج زيبايي، در اوج دوران عشق و عاشقي و شروع زندگي مشترك... كه اون اتفاق لعنتي مي‌افته...

يه بيماري... يه پزشك... يه تجويز... يه آمپول لعنتي ... و براي بقيه عمر، بي‌حركت شدن هر دو پا...

 

آخ‌خ‌‌خ‌خ‌خ.....

 

بعد از مدتي هم گم و گور شدن كسي كه قرار بود تا آخر عمر به عنوان تكيه‌گاه زندگي بهش بگه همسر...

 

مي‌توني تصورش رو بكني؟

اون دو تا پايي كه تا ديروز باهاش راه مي‌رفت... مي‌دوييد... از پله پايين و بالا مي‌كرد... حتي با نوك پنجه‌هاش با شيطنت ضربه‌اي به توپ بچه‌هاي توي كوچه مي‌زد... ديگه حركتي نداره...

حالا حتي براي كوچكترين كار مجبوره با هزار زحمت خودش رو بندازه روي اون صندلي چرخ‌دار ... اوني كه قراره جاي دو تا پاش باشه...

 

از همه بدتر اينكه تكيه‌گاه زندگيش هم با نبودن تكيه‌گاه تنش، اونو تنها گذاشت و براي هميشه رفت...

... يه آوار ديگه روي آوار قبلي...

 

واي.... خدايا ...حتي بهش فكر هم كه مي‌كنم ديوونه مي‌شم...

...

 

اونوقت تازه بايد به دلسوزي‌ها و نسخه‌هايي كه اطرافيانش براش مي‌پيچند هم عمل كنه ...

-          ببين عزير دلم متأسفانه اين اتفاقيه كه افتاده... بايد باهاش كنار بياي...

-          زندگيت رو كه نمي‌توني تعطيل كني...

-          تو چرا همه‌ش افسرده‌اي...

-          چرا گوشه‌گيري مي‌كني؟!

-          چرا نمي‌آي خونه ما؟...

-          بيام دنبالت آخر هفته بريم آرايشگاه؟ ... حتماً حالت بهتر مي‌شه ها...

-          وا... اين حرفا چيه مي‌زني؟ يعني چي كه مي‌گي از اين زندگي مسخره خسته شدم؟!

-          چرا اينقدر تند تند مريض مي‌شي؟!

-          ...

 

غم خودش به اندازه كافي بزرگ هست و دلش مي‌خواد كه تو گوشه تنهايي خودش، يه روز برسه كه ديگه همه چي تموم شده باشه...

 

....

الان يه هفته‌ست كه دوباره مريض شده و از نظر روحي هم داغون‌تر از هميشه...

ديروز براي عيادت رفته بوديم پيشش... خيلي غصه‌ خوردم كه چرا بايد موجودي به اين نازنيني اينجوري از يه بيماري كه ممكنه هر آدمي بهش مبتلا بشه اينقدر رنجور و ضعيف بشه...

 

همه‌ش داشت ناله مي‌كرد و به همه چي بد و بيراه مي‌گفت:

-          ديگه از اين زندگي مسخره خسته شدم...

-          پس كي تموم مي‌شه؟

-          آقا جون! مادرجون! هيچ‌وقت به خاطر اينكه منو به اين دنيا آوردين نمي‌بخشمتون...

-          همه پدرا و مادرا ظالمند...

 

....

همه‌مون مي‌دونيم كه اون هيچ تقصيري نداره ...

تازه خيلي هم حق داره...

مقصر اصلي ما و همه خانواده‌ش و اطرافيانش هستيم...

ما كه تا چند روز مي‌گذره و حالش بهتر مي‌شه، دوباره يادمون مي‌ره كه كسي تو نزديكي‌هاي ماست كه خيلي زود دلش براي همه تنگ مي‌شه...

كه با يه تلفن و احوال‌پرسي- كه از سر رفع تكليف نباشه- كلي خوشحال مي‌شه...

 كه دلش مي‌خواد همه تند تند بهش سر بزنند...

كه همه سختي‌هاي زندگي روي اون هوار نباشه...

 

مطمئنم اگه با يه برنامه منظم، يه وقت هر چند كوچيك از خودمون‌ رو به اون و مشكلاتش اختصاص بديم، ديگه وقتي نمي‌مونه كه به مريض شدن و افسرده شدن حتي فكر بكنه...

 

مهمتر اينكه :

...خدايا تو بهتر از هر كس‌ديگه‌اي مي‌توني كمكش كني...

اسطوره صبر كه بود و هست، تو صبورترش كن...

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak