Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> حضور آرامش‌بخش... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

این روزا همه‌ش دلم برای رضا تنگ می‌شه! تو اداره نشستم و حسابی مشغول کارم یه هو دلم پر می‌کشه! دلم می‌خواد بهش زنگ بزنم و کلی پرت و پلا بگیم و هر و کر کنیم و آخرش هم بگم کاری نداشتم فقط دلم برات تنگ شده بود! اما اون طفلی کار داره و معمولاً اون ساعت‌هایی که دل من هوایی می‌شه یا تو جلسه‌ست و یا تو اتاق‌ش نیست و یا موقعیت‌ش برای مکالمه هر و کری مهیا نیست!

بعد من مجبور می‌شم دست و پای دلم و رو جمع کنم و دوباره برم سراغ کارم تا وقت خونه رفتن بشه! دم رفتن‌م که می‌‌شه دوباره زنگ می‌زنم که:

-          رضایی بیام دنبال‌ت؟

-          نه!!!!!!!!! بابا نامرد همین روزا منو از اینجا اخراج می‌کنن ها! رئیس‌م اگه ببینه من هنوز 3 و نیم نشده دارم جیم می‌شم کله‌م رو می‌کنه! بذار روزهای آخر ماه که اضافه‌کاری‌هام زیاد شده! اونوقت می‌تونم بیام!

-          !!!!!!!!!!! خوب بیام دیگه!

-          !!!!!!!!!! بیا!

-          وووووووووووووواو! راست می‌گی؟! بیام؟!

-          بیا دیگه! ما رو باش! داریم واسه خودمون عیالوار می‌شیم! به جای اینکه دنبال شغل دوم باشم همین روزا همین کار رو هم از دست می‌دم!

-          نه بابا! دیگه اینجوری‌‌یام نیست!

-          امیدوارم!

-          پس من اووووووووووووووووووومدم!

روزهایی که موقع رفتن خونه قراره دنبال رضا هم برم اونقدر ذوق دارم. اصلاً نمی‌فهمم چه جوری می‌رسم دم اداره‌شون!

حالا جالبه که وقتی هم می‌رسیم خونه، رضایی ایکی ثانیه ولو می‌شه و خر و پف‌ش می‌ره هوا و باز من می‌مونم و حوض‌م و دینایی! اما همین که تو خونه پیش‌مونه یه دنیا برام می‌ارزه!  همین که نباید چشم به راه‌ش باشم که پس کی می‌آد خونه، برام لذت‌بخشه!

خدا نکنه روزهای تعطیل کاری براش پیش بیاد و بخواد جایی بره! غم عالم می‌ریزه تو دلم! یه کمش رو بروز می‌‍‌دم و بقیه‌ش رو هم فقط تو دلم نگه می‌دارم. جمعه بعد از ظهر کاری براش پیش اومد که باید بعد از ظهر می‌رفت کرج. حالا فکر کن اونم دقیقاً غروبی که من اونهمه دلم گرفته بود. وقتی پشت گوشی اوکی کرد که الان راه می‌افته کلی خودمو نگه داشتم که اشک‌م در نیاد! ولی هیچی نگفتم که نرو ... یه دفعه انگار خدا چیزی به دل رضایی انداخت. یادش اومد که به خاطر تعطیلی سه شنبه، مردم مسافرت بودن و الان دارن از مسافرت برمی‌گردن و جاده کرج هم حتماً شلوغ و پرترافیکه! زودی زنگ زد و قرار رو کنسل کرد!

واااااااااااااای خدای من! داشتم بال درمی‌آوردم! توی دلم گفتم چه خوب شد که من ننه غریبم بازی درنیاوردم و خدا خودش کارا رو درست کرد!

اگه هزار روز هم تعطیلی باشه، تو خونه حسابی بهمون خوش می‌گذره و اصلاً برامون خسته‌کننده نیست. یعنی من وقتی توی تقویم یه تعطیلی پیدا می‌کنم بال درمی‌آرم و کلی ذوق مرگ می‌شم که آخ جون پس خونه‌ایم (البته ممکنه مهمونی بریم و خیلی هم تو خونه نباشیم) ...

وقتی این حس رو با حس مامانم مقایسه می‌کنم کلی ذوق مرگ می‌شم. راستش بابای من از اون دسته مردایی‌یه که وقتی توی خونه بمونه یا داره غر می‌زنه، یا الکی به همه چیز گیر می‌ده یا با بچه‌ها بحث‌ش می‌شه یا .... خلاصه طفلی مامانم عاجزه که بابام تو خونه باشه. بابای من خیلی حوصله سر و صدا و تلویزیون و جیغ جیغ بچه‌ها رو نداره... خدا نکنه دینا و پسرخاله‌ش به هم بیفتن و یه کم جیغ جیغ کنن، اولین تذکر رو از بابای من دریافت می‌کنن!

خوب خیلی از بحث خودم دور نشم.

دیروز هم از اون روزهایی بود که رفتم دنبال ر ضایی و با هم اومدیم خونه. خوشبختانه رضایی خیلی خسته نبود و همون اول بسم الله ولو نشد.

من و دینایی هم مشغول آبرنگ بازی شدیم. اول‌ش خانوم خانوما سفارش دادن که صورت‌شون رو به شکل خفاش نقاشی کنم (چند روز پیشا یه پسر بچه رو دید که صورت‌ش رو اینجوری نقاشی کرده بودن. این بود که ایشون هم هوس کرده بودن!) دو روز قبلش هم سفارش نقاشی پروانه رو داده بودن!

خوب منم مثلاً خفاش رو روی صورتش نقاشی کردم (البته به خاطر چشماش از پر کردن داخل نقاشی خفاش پرهیز کردم و فقط خطوط دورش رو براش کشیدم!).

بعد هم خودش شروع به نقاشی کرد.

اونقدر خوشگل با آبرنگ گل کشید که از ذوقم دویدم و رفتم دوربین اوردم تا این اثر هنری‌ش رو ثبت کنم. این عکس رو ببینید. چه خوشگل گل و ساقه و برگ برای گلا کشیده. همه‌ش رو به تنهایی خودش کشیده ها! (قربون دست و پای بلوری بچه‌م برم من!!!!)

دیدم حسابی سرش به نقاشی گرمه؟، این بود که رضایی رو صدا زدم تا نقاشی رو باهاش ادامه بده تا من بتونم برم یه دوش بگیر.

سریع رفتم تو حموم! فقط دو دقیقه طول کشید تا اولین جرقه‌های بحث و جدل بینشون شروع شد! فقط 2 دقیقه!

چند ثانیه بعد تبدیل به داد و فریاد و هق‌هق دینا شد! اومد پشت در حموم و فغانی می‌کرد که مااااااااااااماااااااااان! بیا بیرون! بابا منو دعوا کرده! بعد هم رو به رضا می‌گفت: این دفعه آخرت باشه که به من از این حرف زدی ها! هان! (من که تو حموم از این حرف‌ش از خنده رودهبر شده بودم! اما از ترس رضا که می‌دونستم الان داره غل‌غل می‌کنه آروم خندیدم!!!)

اصلاً نفهمیدم چه جوری خودمو شستم! اومدم بیرون و دیدم بعله! دینا خانوم دستش رو هی به صورت‍‌‌ش می‌زده و می‌مالیده به در و دیوار (بقایای خفاش سیاه رنگ روی صورت‌ش رو!) رضا هم که اومده بهش تذکر بده کمی از این نقاشی پاک شده و دیگه بعدش هم بلوا! خوب رضایی حق داشت! اما از راه نامناسبی وارد شده بود! باید حواسش رو پرت می‌کرد نه اینکه مستقیم بهش بگه این کار رو نکن تا این لجباز خانوم بدتر از قبل به کارش ادامه نده و جفت‌شون از کوره در نرن!

اومدم بیرون دیدم رضا کوه آتشفشانه! اما خوب تا حدی داشت خودش رو کنترل می‌کرد!

خلاصه سریع بحث رو عوض کردم و دو دقیقه بعد قهقهه دینا رفت به هوا! و همه با هم آشتی آشتی!

اینم از حموم کردن ما!

سو.رنا جان بدو بیا که جات حسابی تو این بَل‌بَشو بازار خالیه!

دیگه فکر کنم اون موقع من سالی یه بار بتونم برم حمام!

 

پ.ن: اینکه دلم می‌خواد رضا پیشمون باشه به خاطر این نیست که خیلی کمک حالمه! نه که نباشه ها! اما اونقدر پررنگ نیست! مهم حضورشه که واقعاً حس خوبی بهم می‌ده... حس آرامش...

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak