Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> شب اد.را.ری... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

کم‌کم داره چهار ماه می‌شه که دینا رو از پوشک گرفتم! تقریباً هم بعد از یه هفته که مامان‌م و پرستارش برای اینکار حسابی انرژی مصرف کردن، پروژه با موفقیت رو‌به‌رو شد! سه روز هم طول کشید تا دیگه شبا هم پوشک نشه. یعنی خودش دیگه اجازه نداد که پوشک‌ش کنیم و انصافاً هم بعد از سه روز دیگه شبا هم جاش خشک خشک بود!

اما نمی‌دونم چی شده که الان یکی دو هفته‌ست که گاهی شب اد.را.ری داره! وقتی می‌خوام بخوابونمش با هر ترفندی شده می‌برم‌ش دستشویی تا جیش کنه (هر چند همیشه سر این موضوع کشمکش داریم! چون فقط درمواردی که خودش جیش رو اعلام می‌کنه با طیب خاطر می‌ره دستشویی!!!) اما بعضی شبا که بر خلاف همه ملاحظات ما، آب یا هندونه یا شیر یا دوغ یا هر چیز آبکی زیادتر از معمول می‌خوره، نصف شب تو جاش بارون می‌آد!

حالا جالبه که تا قبل از دو هفته پیش اگه نصف شب جیش داشت منو صدا می‌کرد تا ببرمش. یعنی بیدار می‌شد! اما الان نه تنها اینکار رو نمی‌کنه بلکه اگه نیمه شب تو یه موقعیتی که من حس می‌کنم خوابش سبک شده و به هوای آب بیدار شده، ازش بخوام بریم دستشویی قشقرقی به پا می‌کنه که من جییییییییییییییییییییش ندارم!

همین پریشبا که قبل از خواب آب زیاد خورده بود، مطمئن بودم که نیمه شب خودش رو خیس می‌کنه! این بود که از نیمه شب رفتم تو اتاق‌ش و پای تخت‌ش خوابیدم و هی چک‌ش کردم و مترصد زمانی شدم که کمی هوشیار بشه تا ببرم‌‌ش دستشویی! همین هم شد! حدود ساعت 4 بود که برای اّب بیدار شد! وقتی کمی آب خورد با کلی ناز و نوازش و قصه و خواهش ازش خواستم بریم دستشویی! واااااااااااااااااای که نصفه شبی خونه رو کشید تو دهنش! حالا فکر کن من اونقدر حوصله کرده بودم تا خانوم خانوما بیدار شه و مطمئن بودم که داره حتی جیش‌ش هم می‌ریزه اما این سرتق زیر بار نمی‌رفت! دیگه داشت اعصابم خش‌خشی می‌شد! گفتم:

-          باشه دینایی! پس منم دیگه نه به حرف تو گوش می‌دم و نه برات کاری می‌کنم! ( راه افتادم که از اتاق بیام بیرون!)

-          (جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ بنفش!) نننننننننننننننننننه! نرو! مامانی خوشحال باش! (وای که وقتی تو اوج عصبانیتی‌ و داری بهش اخم می‌کنی می‌گه مامان خوشحال باش و کلی هم سر این موضوع هق‌هق می‌کنه، از روی استیصال می‌خوای سرت رو بکوبی به دیوااااااااااااااااااار!)

-          وقتی خوشحال می‌شم که با من بیای بریم جیش کنیم. حیف تخت‌ت نیست که خراب و جیشی بشه! بوی بد بده؟!

-          ننننننننننننننننننننننه! من جیش ندارررررررررررررررررررررم!

خلاصه دیگه راه افتادم که بیام تو اتاق خودمون که دیدم همچنان با هق‌هق اومد دنبالم و منم دیگه بغل‌ش کردم و برخلاف تلاش اون مبنی بر درنیاوردن شلوارش، درش آوردم و گذاشتم‌‌ش سرلگن! جیییییییییییشی هم کرد مبسوط! فکر کن! قرار بود این جیش محترم رو روی تخت‌‌ش بکنه! خلاصه که بعد از این پروسه دزد و پلیس بازی تقریباً یه یه ساعتی جفت‌مون تقلا می‌کردیم تا دوباره خواب‌مون ببره! من که دیگه خوابم نبرد! اما اون خانوم خانوما حدود 5- 5/5 بود که خوابش برد! اونم پایین تخت‌ش! بس که هی رفت بالا و اومد پایین و رو سرامیک دراز کشید یا اومد تو بغل من و یا دوباره رفت تو تخت‌ش و .............

دیشب هم از اون شبایی بود که دینا خانوم گیر داده بود چرااااااااااااااااااااااا شب شده! چرااااااااااااااااا هوا تاریک شده؟ چرا باید شام بخوریم؟؟؟؟؟؟ بعدش باید بخوابیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه نخوابییییییییییییییییم! ...........

خلاصه که همین جوری رو نِرو من و رضایی اسکی می‌رفت!

همه‌ی بازی‌های دنیا رو هم انجام داده بود: آب بازی، پیس پیس بازی، دکتر بازی، دیدن سی‌دی و خوندن کتاب و ... ساعت هم شده 10 و معلومه که خسته هم هست اما آی مقاومت می‌کرد که نخوابه! خلاصه طبق معمول این شبا با کلی اشک و آه و گریه و هق‌هق خوابش برد!

و خوب معلومه دیگه! دم صبح هم سیلی اومد اساسی! از بس چند شب پیش سر بردن‌ش به دستشویی مقاومت و سر و صدا کرد که دیگه اصلاً حال و نای اجرای مجدد اون پروسه رو نداشتم! صبح که پا شدم دیدم بعله! !!!!

تو این هفته این سومین باریه که ملافه تخت‌ و لحاف‌ش رو می‌شورم. حالا خوبه که یه مشمع بزرگ زیر این ملافه پهن می‌کنم که به تشک تخت‌ش سرایت نکنه ! هر چند اونم چند بار از این سیلاب مستفیذ شده! بدیش اینه که اخیرا جیش می‌کنه بیدار نمی‌شه که صدام کنه لباس‌ش و ملافه‌ش رو عوض کنم! مگه خودم تو سرکشی‌هام متوجه بشم!

امروز از دیدن این صحنه اونقدر به هم ریختم که نگو! همه‌ش دارم فکر می‌کنم که این شب اد.را.ری، شبایی که با گریه می‌خوابه اتفاق می‌افته یا از قانون خاصی پیروی نمی‌کنه! راستش جواب روشنی پیدا نکردم. بوده شبایی که در کمال آرامش و رضایت خوابیده و بازم جیش کرده!

برام بیشتر عجیبه که چرا ابتدای پروسه از پوشک گیری این اتفاق نمی‌افتاد و الان می‌افته! یعنی دلیل‌ش عامل فیزیکی‌یه یا عوامل روحی و ذهنی هم داره!؟

چرا دینا اینقدر از اینکه داره شب می‌شه بدش می‌آد؟ چرا می‌گه نخوابیم؟ چرا می‌گه پس کی صبح می‌شه؟ همیشه موقع خواب یه چراغ کوچیک براش روشن می‌کنم. یعنی اتاق تاریک نیست! همیشه تا خوابش نبره اتاق‌ش رو ترک نمی‌کنم. همیشه تا صدا زده زودی از خواب پریدم و رفتم پیش‌ش. فکر نمی‌کنم مسئله ترس باشه...

دلیل‌ش تقریباً می‌تونه این باشه: اونقدر عاشق بازیه که فکر می‌کنه شب یعنی پایان بازی و شیطنت و کارهایی که دلش می‌خواد انجام بده! ماشالله این بچه سیرمونی بازی نداره!

خوب من یه شب، دو شب یا حداکثر چند شب تا حد اشباع می‌‍‌تونم باهاش بازی کنم! ولی نه همیشه! ضمن اینکه تا حد معقول رو هر روز باهاش بازی می‌کنم! منم توان محدودی دارم! منم استراحت می‌خوام! منم کارهای دیگه دارم! پس چیکار کنم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا به همه این آش شل قلمکار، اومدن سورنا رو هم اضافه کن! چه شوووووووووووووووووووود!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak