Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> بهتر از دیروز... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

خوب خدا رو شکر اخلاق دینا دیروز کمی بهتر بود!

تا شروع می‌کرد به کارهای غیر معقول- مثل پرت کردن اشیاء و گاز گرفتن دست و پای من (میگه می‌خوام برات ساعت درست کنم!) و یا فشار انگشتاش روی شکم‌م!_ سریع یه بازی جدید اختراع می‌کردم و با شلوغ بازی حواس‌ش رو از کار اشتباه‌ش پرت می‌کردم!

البته همیشه نمی‌شه اینکار رو کرد! بعضی اوقات به هیچ طریقی حواس‌ش پرت نمی‌شه و یا گاهی اوقات وضعیت جسمی‌م و خستگی بهم اجازه نمی‌ده که اینقدر فعال عمل کنم! اما دیروز شکر خدا سرحال بودم و کلی با هم بازی کردیم! البته دینا هم حسابی هر کاری دلش خواست کرد:

براش ماژیک و تخته وایت برد آوردم. یه کم رو تخته نقاشی کشید بعد شروع کرد به نقاشی دست و پاهاش! مثلاً برای همه انگشتاش چشم و دهن گذاشت. منم کنارش دراز کشیده بودم! چون ماژیک‌ش قابل شستشو بود بهش اجازه دادم. یه دفعه گفت دیگه نقاشی بسه! نمی‌خوام نقاشی کنم. نگاش کردم دیدم تمام رون و ساق پاش رو هم از بالا به پایین خط خطی کرده! و حالا دیگه از نقاشی سیر شده! یه نگاه شرمنده به من کرد و گفت:

-          حالا بریم حموم!

-          نه! شما دیروز حموم بودی مامان! فردا نوبت حمومه! خودت برو اون دستمال زرده رو بردار و پاهات رو باهاش پاک کن!

-          بااااااااااااااااشه!

همچین برقی زد چشماش که با خوشحالی دوید سمت آشپزخونه! اول رفت سراغ کابینت و اسپری مخصوص خودش رو برداشت (بهش می‌گه پیس‌پیس و من اونو مخصوص دینا گذاشتم و توش آب ریختم). بعد هی صدای قابلمه‌ها می‌اومد. یکی یکی می‌گفت:

-          مامان این خطرناک نیست (یه قابلمه کوچیک)

-          نه مامانی اما مواظب باش نیفته رو پاهات!

همین‌جوری در قابلمه و ماهیتابه و ظرف ژله و ... بود که از کابینت درمی‌آورد و توشون رو با پیس‌پیس‌ش پر آب می‌کرد و بعدش هی از این ظرف به اون ظرف! (توی عکس به پاهاش که خط خطی کرده و نتونسته همه آثارش رو پاک کنه توجه کنید!) گلیم زیر پاش و لباساش خیس آب شده بود! اما با خودم گفتم بهتر از اینه که کارهای خطرناک بکنه! پس بذار حالش رو ببره!

یه نیم ساعتی مشغول‌شون بود. وقتی حسابی آشپزخونه بازار شام شد و خیس آب، اومد بیرون!

همون موقع می‌خواستم زنگ بزنم میوه فروشی سر کوچه برام چند قلم خرید بیاره! چشم دینا افتاد به کیف مخصوص کارت‌های ویزیت و اشتراک!

-          مامانی به من‌ از این بلیط‌ها می‌دی؟!

-          اینا کارته مامانی! بلیط نیست!

-          نه بلیطه! به من می‌دی!

چند تا که خیلی هم مهم نبودن رو دادم دستش و گفتم پس مواظب باش گم نشن! یه کم باهاشون ور رفت و گفت:

-          بازم بلیط به من بده!

-          مامانی اینا مال بابائی‌ان! گم بشن ناراحت می‌شه!

-          نننننننننننه! مووووووووووووواظبم!

بعد از چند دقیقه مجبور شدم کل کارت‌ها رو بدم دستش و حاصل‌ش شد این! جدیداً عاشق قطار کردن وسایل شده!

بعدش هم کارت‌ها رو ول کرد و رفت سراغ خمیر بازی با بابا رضایی که تازه از سرکار رسیده بود خونه!

در قیاس با دیروزش، خیلی خیلی روز خوب و آرومی رو پشت سر گذاشتیم! البته این به خاطر این بود که نوع بازی‌هایی که انتخاب می‌کرد، خطرناک نبود و می‌شد باهاش کنار اومد!

گفتم حالا که تو پست دیروز اینقدر داغ دل همه مامانایی که بچه ای تو این سن دارن رو تازه کردم، یه کمی هم از بهبود اوضاع بگم تا روزنه‌ی امیدی باشه برای همه‌مون!

راستی یه خبر دیگه! ظاهراً اون ماجرای تحریم غذا بعد از ترک میز غذا جواب داد! دیشب دینایی موقع شام دوباره شروع کرد به گله که :

-          چرا دوباره شب شده؟ چرا می‌خوایم شام بخوریم؟ بعدش هم می‌خوایم بخوابییییییییییم؟ پس من شام نمی‌خورم!

-          (رضا) نه بابایی! زودی نمی‌خوابیم! یه کم بعدش می‌خوابیم!

-          من شام نمی‌خورم!

-          باشه بابایی! شما اگه شام نمی‌خوای نخور! اما بعدش دیگه خبری از غذا نیست ها! گرسنه می‌مونی ها!

دیدیم دینا دوان دوان اومد سمت صندلی غذاش و نشست پشت میز و شام‌ش رو کامل خورد! رضا یواشکی رو به من گفت: اگه پریشب کوتاه اومده بودیم امشب هم باز همون آش و همون کاسه بود!

کلاً دینایی هوا که تاریک میشه شاکی میشه! دلش نمی‌خواد شب بشه و بخوابیم! می‌خواد تا آخر دنیا روز باشه و اون همه‌ش بازی کنه! فکر کنم یه دلیل دیگه‌ش این باشه که می‌دونه وقتی شب بشه و بخوابیم، فردا صبح‌ش ما می‌ریم سرکار و اون از این موضوع اصلاً حس خوبی نداره!

بگم براتون از روابط دینایی و سور.نا تو این روزا:

یه حس دوگانه داره! که فکر می‌کنم یکی‌ش آگاهانه‌ست و یکی‌ش خیلی از سر آگاهی‌ نیست!

آگاهانه: وقتی نگاش به شکم‌ من می‌افته با لبخندی عمیق می‌آد و ناز و بوس‌ش می‌کنه! و هی از اسباب‌بازی‌هایی که داره براش کنار می‌ذاره تا وقتی اومد بیرون (دینا دقیقاً اینو می‌گه) بهش کادو بده تعریف می‌کنه!

ناآگاهانه: یه بار من بهش گفتم مامانی نباید شکم منو فشار بدی یا پات رو بهش بکوبی! از اونجایی که دینا رو نباید از کاری منع کرد چون دقیقا مدل افعال معکوس عمل می‌کنه! وقتی از چیزی لج‌ش می‌گیره میاد کنار من و شروع می‌کنه به ضربه زدن به شکم‌م! و من می‌دونم که این کارش از سر حسادت یا اذیت کردن سو.رنا نیست! بلکه می‌خواد تو اون لحظه جوری لجبازی‌ش و یا اعتراض‌ش رو به من نشون بده! دقیقاً از طریق کاری که منع‌ش کردیم!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak