Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> وابستگی یا استقلال؟ - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

دیروز اونقدر خسته بودم که وقتی از سرکار رسیدم خونه حاضر بودم همه چی بدم تا فقط بتونم برای یه ربع هم که شده چشما‌م رو ببندم و کمی بخوابم!

رفتم یه عالمه میوه‌هایی که دینا دوست داره براش آوردم و سی دی محله‌.ی بر.و .و بیا براش گذاشتم و کنارش دراز کشیدم! اما مگه این سرتق گذاشت!

-مامان بیا با این گیلاس‌ها برات گوشواره درست کنم! مامانی از این زرد آلوها تو هم بخور... مامانی این آقاهه تو بر.و و بیا همه‌ش می‌گه یوهو هاهاها! اما من نمی‌ترسم! (کاراکتر ابو.ی جان یادتونه! همون کیمیاگره!) مامانی یه دقیقه بیا بریم تو اتاق من بازی کنیم! مامانی من می‌خوام نقاشی بکشم! مامانی برام ماژیک می‌‍‌‌آری؟! مامانی پس دفتر نقاشی‌م کو! من آب می‌خوام! آب خنک! بیا بریم سر یخچال من خودم بطری‌ش رو انتخاب کنم! مامانی من نون می‌خوام! بازم نون می‌خوام! مامانی دیگه چی بخورم؟! بهم غذا بده!

-!!!!!!!!!!!!!!!!کلافه

فقط دیگه شما موهای سیخ شده و بدن آش و لاش منو تصور کنین که تا می‌اومدم یه دقیقه دراز بکشم و کلی بالش هم برای زیر شکم و بین دو تا زانو و ... جاسازی می‌کردم تا بدنم کمی آرامش بگیره، اُرد بعدی شروع می‌شد! رسماً دلم می‌خواست بشینم و گریه کنم! اما آیا چاره‌ای بود!؟

بابا رضایی هم کم کم از راه رسید و اون هم خسته تر از من! اما مگه دینا ول کن بود!

-           بابایی این چادر منو درست می‌کنی؟ می‌خوام با عروسک‌هام برم توش بازی کنم!

هر چی رضایی گفت: باشه بابایی! بذار یه کم خستگی‌م در بره برات درست می‌کنم عمراً راضی نشد! طفلی رضا هم مجبور شد تا بیشتر از این کار بالا نگرفته و به جیغ و گریه تبدیل نشده تسلیم بشه! حالا مگه دینا می‌ذاشت! دائم میله‌های سرپا کردن چادر رو برمی‌داشت و می‌خواست اونم تو درست کردنش کمک کنه! یه دونه رو هم نصفه شکوند! حالا فکر کن خسته باشی! گرمت باشه! حال کار کردن هم نداشته باشی و مجبور باشی یه کاری رو از روی اجبار انجام بدی! این وروجک هم دائم تو دست و پات بپیچه و مانع کار بشه! رضا رو که نگاه می‌کردی دود عصبانیت رو رسماً می‌دیدی که داره از گوشاش به هوا می‌ره! عصبانییه هو دیدم دینا رو به باباش کرده و می‌گه:

-          عجب بابای مهندسی دارم ها!

من و رضا از خنده و از دست این زبون شش متری دینا (که الحق به موقع هم ازش استفاده می‌کنه!!) غش کرده بودیم! رضا هم گفت: بابایی دیگه گوشام تا زیر پام اومد!

اومدم نشستم بینشون و هی سعی کردم هواس دینا رو پرت کنم تا این خیمه کذائی علم شد!

تازه خیمه سرپا شده بود که در زدند! دختر و پسر همسایه اومده بودن دینا رو ببرن پایین تو حیاط بازی! یه کم اومدن تو و با خیمه و میکروفون دینا و وسایل بازی دینا بازی کردن و رسماً خونه رو ترکوندن! بعدش هم گیر دادن که بریم پایین!

نه من حال و نفس پا شدن داشتم و نه رضا تو مود لباس عوض کردن و تو حیاط رفتن بود! دینا که به هیچ قیمتی حاضر نبود این فرصت رو از دست بده، برای اولین بار راضی شد که تنهایی با بچه‌ها بره پایین! باور نمی‌کردم! گفتم الان می‌ره و هنوز در آسانسور بسته نشده صدای گریه‌ش می‌آد!

رفت و انصافاً خوب هم دووم آورد! اما دل من غوغایی بود! نه جون داشتم پا شم و نه دلم می‌اومد به رضا چیزی بگم! اما با هر صدایی که از حیاط می‌اومد چشمام از حدقه می‌زد بیرون که ای وای دینا بود! ای وای چیزی‌ش نشه! خلاصه که دقی خوردم تو اون 30-20 دقیقه! یه دفعه دیدم صدای گریه دینا دراومد! رضا سراسیمه لباس پوشید و رفت! اما خدا رو شکر چیز خاصی نبود! افتاده بود زمین و فقط کمی پاش درد گرفته بود! (حتی خراش هم بر نداشته بود) اما به هر حال همین که راضی شده بود به طور مستقل باهاشون بره پایین و بازی کنه و بهانه ما رو نگیره پیشرفت قابل توجهی بود! هر چند من تو همین مدت کم کلی اضطراب و استرس داشتم! اما به خیر گذشت!

راستی بچه های شما هم تو این سن و سال هنوز اینقدر وابسته شما هستن؟

موقعیت‌های تنهایی رو چقدر دووم می‌آرن؟

 آیا باید این وابستگی رو تأیید و حمایت کرد یا موقعیت‌های مستقل شدن رو بیشتر براشون فراهم کرد؟!

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak