Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> پته‌ای که روی آب افتاد! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

بلاخره دینا خانوم دیروز به این شکم قلمبه من واکنش نشون داد! برای خودم‌م عجیب بود که چرا براش سؤالی پیش نمی‌آد! که بلاخره...

-          مامانی چقدر شکم‌ت قلمبه شده؟! بده بره تو!

-          دیگه نمی‌ره تو مامانی!

-          چرا؟!

-          آخه! ....آخه انگار یه نی‌نی اون توئه! مثل شما که وقتی خیلی نی‌نی بودی اون تو بودی!

-          ببینمش!

-          (لباسم رو زدم بالا و شکم‌م رو نشون‌ش دادم) بفرما!

-          نه! این که دلته! دلت رو بزن بالا تا نی‌نی رو ببینم!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!!!! مامانی نمی‌شه که آدم توی دل‌ش رو نشون بده! وقتی شکم‌م خیلی خیلی بزرگ شد، می‌ریم بیمارستان و خانوم دکتر نی‌نی رو درمی‌آره!

-          نه! بذار من درش بیارم!

-          !!!!!!!!!مگه شما دکتری؟!

-          آخه اگه درش نیاری نی‌نی اون تو خفه می‌شه!

-          !!!!!!!!!!!! نه عزیزم! نی‌نی‌ها باید حسابی تو دل مامان‌شون بزرگ بشن تا بتونن به دنیا بیان! اگه زودتر درشون بیاریم خیلی خیلی ضعیف‌ان!

-          (شروع کرد ضربه زدن به شکم من)

-          مامانی نی‌نی دردش می‌آد! اون خیلی کوچولوئه! تو باید مواظ‌ش باشی!

وقتی بهش می‌گیم یه کاری رو نکن، بدتر می‌کنه! اینه که دوباره ضربه زد! منم دیدم اگه به این بکن بکن ادامه بدم یه بلایی سر این طفلی می‌آره! اینه که سعی کردم اصلاً بحث رو عوض کنم و بریم یه بازی کنیم. اما مگه ول کن بود! از سر و کول‌م بالا می‌رفت. دراز می‌کشیدم (به پهلو) می‌اومد می‌شست روی پهلوم! می‌نشستم روی مبل، از کول‌م بالا می‌رفت و قشنگ می‌نشست پشت گردن‌م! پائیین می‌آوردم‌‌ش همچین هایپر شده بود که دائم طول خونه رو می‌دوید و با سرعت هر چه تمام‌تر خودش رو پرت می‌کرد تو بغل‌م!

اونقدر حالت تدافعی (برای منطقه شکم) به خودم گرفته بودم که مبادا تو این بپر بالا و پائین‌ها ضربه‌ای به شکم‌م نخوره که حسابی بدن‌م منقبض شده بود! بر خلاف همیشه هیچ اشتیاقی هم به سی‌دی دیدن نشون نداد که یه لحظه حواسش پرت اون بشه لااقل!

حسابی به هن و هن افتاده بودم! دیگه دیدم استراحت کیلو چنده! پاشدم رفتم تو آشپزخونه و مشغول آشپزی شدم تا کمی از هیجانات دینا هم کم بشه!

فکر کن! 4 ماه و نیم دیگه من باید این هیجانات رو هر روز پذیرا باشم! این درحالی‌یه که هر روز داره سرعت عمل‌م کمتر و کمتر می‌شه! و دینا خانوم شیطون تر و پر هیجان‌تر!

البته هنوزم موضوع به وضوح براش تشریح نشده... و این واکنش‌هاش رو نمی‌شه به پای نوع پذیرش اون در خصوص بچه دوم گذاشت... فعلاً براش در حد یه اتفاق یا یه داستانه!

یه قاب عکس تو اتاق دیناست که توش عکس یه دختر و پسره... (همون دختر و پسره تو آدامس‌های love is یادتونه؟!) دینا همون روز اول پرسید این دختره منم. اما اون پسره کیه؟ به دینا گفتیم شاید این عکس داداشی‌ت باشه. دینا پرسید اسم‌ش چیه؟ از اونجایی که از چند وقت پیش من و رضایی از اسم سو.ر.نا خیلی خوشم‌مون اومده بود گفتیم اسمش رو می‌ذاریم سو.ر.نا! از اون روز دینا گاهی این عکس رو به همه نشون می‌داد و اسم‌ش رو می‌گفت. تا دیروز که موضوع نی‌نی مطرح شد! دیدم دینا اومد پیش‌م و گفت:

-          مامانی این نی‌نی که تو دلته همونه که عکس‌ش رو دیوار اتاق منه؟!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خوب! آره عزیزم! آخه این نی‌نی تو دل من داداشی‌یه!

-          همون سو.ر.نا؟! همون الان رفته تو دلت؟!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آره مامانی!

-          چه جالب! (وقتی می‌گه چه جالب! آدم می‌خواد گاز گازش کنه به خدا!)

 

دیروز وقتی رضایی از سرکار اومد دینا بدون مقدمه گفت:

-          شکم مامان عطی خیییییلی قلمبه شده! آخه یه نی‌نی توشه! خفه هم نمی‌شه! آخه باید بززززززززززرگ بشه! بعد من و خانوم دکتر از اون تو درش می‌آریم!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

رضا به من نگاه کرد و با اشاره پرسید: بهش گفتی؟! و منم با اشاره گفتم خودش کشف‌‌ش کرد!!!!!!!!

دینا: بابایی اسم‌ اون نی‌نی هم سو.ر.ناست!

رضا با تعجب و یه کم دلخوری برگشت سمت من و با نگاه‌ش گفت مگه قرار نبود طی مراسمی بهش بگیم! و من به ا.نگلیسی همه اتفاقای بعداز ظهر و کشفیات دینا خانوم رو براش گفتم!

اصلاً برای رضا باور کردنی نبود که دینا اسم رو از رو عکس تو اتاق‌ش یادش مونده!

برای خودم‌م همین‌طور!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak