Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> در باغ سبز! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

خدا رو شکر که این روز لعنتی هم اومد و گذشت...

رضایی دیشب براش یه کاری پیش اومد و رفت و من مطمئن بودم که تو شلوغی‌ها نمیره! اما حدودای ساعت هشت و نیم شب مامانم زنگ زد که:

-          می‌گن ولی.عصر و مط.هری و هفت.تیر شلوغ شده! رضا کجاست؟!

-          بیرونه!

-          زنگ بزن ببین کجاست؟!

-          این جا ها که گفتی نیست! بعدش‌م اگه باشه موبایل‌ش حتماً اونجاها آنتن نمی‌ده!

وااااااااااای! که یه هو دلم هری ریخت پایین. نکنه رضایی کنجکاو شده باشه  رفته باشه یه سر و گوشی آب بده! هر چند از روی ساعت نمی‌خورد که کارش تموم شده باشه که بره اما دلم آشوبی بود! شروع کردم به گرفتن موبایلش اما می‌گفت در دسترس نیست! ای خدا! چیکار کنم؟

داشتم همین‌جوری با خودم و ذهنیات‌م کشتی می‌گرفتم که دیدم زنگ پشت در حال رو زدن و رضایی طفلی خیس از عرق و خسته اومد خونه! یه نفس راحت کشیدم که اصلاً روح‌ش هم از شلوغ پلوغی‌ها خبر نداره...

از دست این مامان! هم خودش دلشوره‌ایه هم منو کلی این‌جوری بار آورده!

حالا یه کم واسه اینکه فضا عوض بشه از این دخملی بگم:

·       البته ببخشید بی‌ادبی‌یه ها! اما اونقدر این حرف دینا خنده‌دار بود که دلم نمی‌یاد اینجا ننویسمش! پس پیشاپیش ببخشید!

چند روز پیشا رضایی از سرکار اومد و اونقدر گرمش بود که وقتی می‌خواست لباس‌ش رو عوض کنه یه کم بدون پوشیدن شلوارک خونه با شو.رت و زیر پوش جلوی کولر دراز کشید. یه دفعه دیدم دینا رفته بالا سر باباش و می‌گه:

-          بابایی! چرا شورت‌ت قلمبه شده؟ این چیه توشه؟ نکنه تو شور.تت پی‌پی کردی؟!

وااااااااااااااای! حالا ما نمی‌خواستیم جلوش بخندیم از طرفی هم نمی‌تونستیم خودمونو کنترل کنیم. من که دویدم تو اتاق خواب و یه دل سیر خندیدم! طفلی رضایی مجبور شد همون جوری خیس عرق سریع شلوار بپوشه! من هی به رضایی می‌گم جلوی این بچه اینجوری نگرد اما طفلی وقتی خیلی خسته‌ست یادش می‌ره جوانب احتیاط رو رعایت کنه!!!!!!

·       دیروز رفتم و لباسای دینا رو وقتی کوچولو بوده و الان براش کوچیک شده رو آوردم دم دست تا هم اونایی که به درد پسملی می‌خوره رو از توش درآرم و هم بقیه‌ش رو بدم به یه بنده خدایی که داره دختر دار می‌شه! دینایی هم با هیجان هی لباس‌های نی‌نی‌ایش رو درمی‌آورد و ذوق‌شو می‌کرد. منم دیدم خوب فرصتی‌یه! شروع کردم یه کم در مورد اومدن نی‌نی جدید براش مقدمه‌چینی کردن:

-          دینایی! دوست داری یه نی‌نی کوچولو بیاریم خونه‌مون؟

-          بله!

-          تو خواهر دوست داری یا برادر؟!

-          برادر!

-          !!!!!!!!!!!!!! (شانس آوردیم ها!) خوب اسمش رو چی بذاریم؟!

-          احمک (منظورش احمد بود!)!

-          !!!!!!!!!!!! اینو از کجا آوردی؟!

-          از تو ذهنم!

-          !!!!!!تعجب   بعد تو با نی‌نی بازی می‌کنی!

-          بله! من می‌برم‌ش حموم. دو تایی، شریکی می‌ریم تو وان من! با هم آب بازی می‌کنیم!

-          مامانی وان شما که کوچیکه! دو تایی جا نمی‌شین! بعدش‌م ممکنه نی‌نی سر بخوره بیفته!

-          ننننننننننننه! من مواظب‌شم! محکم نگه‌ش می‌دارم! خوب من وان‌م رو می‌دم به نی‌نی! یه بزرگ‌ش رو برای من بخر!

-          باشه عسلم! دینایی می‌دونی نی‌نی همه‌ش می‌خواد می‌می بخوره!

-          خوب من از می‌می خودم بهش می‌دم! (بعدش یقه لباس‌‌ش رو می‌کشه پایین و می‌گه) اما می‌می من خیلی کوچیکه! نه! تو بهش می‌می بده!

-          باشه عزیزم! بعد حوصله‌ش سر بره تو براش کتاب می‌خونی؟

-          ببببببببببله! من یه عالمه کتاب دارم. همه‌ش رو براش می‌خونم!

-          اگه گریه کرد چیکار می‌کنی؟!

-          می‌دووم شما رو صدا می‌کنم. می‌گم مامانی بیا نی‌نی می‌می می‌خواد!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!ماچ  ای قربون دخمل عاقل‌م برم من!

تا اینجا که بهم در باغ سبز نشون داده... خدا کنه تا آخر کار هم همین‌جوری از اومدن نی‌نی خوش خوشانش باشه!

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak