Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> چی بزنم تو رررررررررگ! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

آخی! دیدین چه زود این اردیبهشت دوست داشتنی تموم شد... من عاااشق اردیبهشت‌م... خیلی حس خوبی بهش دارم... حتی خود اسم‌ش هم برای من با مسماست... ولی خوب تموم شد دیگه! رررررررفت تا سال دیگه!

تابستون هنوز نیومده گند زده به این هوای بهار! دو شب بود از شدت گرما تا صبح نمی‌تونستیم بخوابیم! می‌گم اون بنده خداهایی که تو شهرهای گرمسیر زندگی می‌کنن الان دارن چه دمایی رو تحمل می‌کنن؟!

طفلی رضایی دیروز از ساعت 10 صبح رفت پشت بود تا کولر رو سرویس کنه و راه بندازه... سه ساعت تمام تو ظل آفتاب کار می‌کرد. اونقدر گرم‌ش بوده که با رکابی مشغول کار شده بود... وقتی اومد پایین پشت گردن و شونه‌هاش آنچنان سوخته بود که امان‌ش رو بریده بود! مثل اینایی که می‌رن حموم آفتاب می‌گیرن و جای مایوهاشون می‌مونه رو تنشون، پشت رضا هم جای رکابی‌ش افتاده بود... جیگرم ریش شد... رفت دوش گرفت براش کمی ویتامین آ زدم. از شانس هیچ پماد خنک کننده یا مسکنی برای این کار تو خونه نداشتم... وقتی باد خنک کولر خورد تو صورت‌م انگار کوفت‌م می‌شد... به قیمت سوختن پوست رضایی این باد برای ما مهیا شده بود... البته نباید می‌ذاشت به فصل گرما برسه تا اینقدر اذیت بشه... اما از اونجایی که ما همه کارامون دقیقه نوده می‌دونستم که بلاخره کولر ما تو گرما درست می‌شه...

خلاصه! اینم از حموم آفتاب بابا رضایی ما!

شب مهمون داشتیم. صبح‌ش اومدم برای دسر ژله بستی درست کنم! اونقدر دینا اومد تو دست و پام و ژله ژله کرد که لایه دوم ژله بستی‌م، مقدار بستنی‌ش فکر کنم بیشتر از یه لیوان شد و در نتیجه شب که اومدم برش گردونم دیدم لایه دوم نگرفته! هر چی لایه اولش‌ خوشگل و سفت و عالی شده بود، لایه دوم‌ش شل و وارفته شد! هی بابا رضایی گفت بذار لایه رویی رو بردارم و بذارم توی یه ظرف دیگه تا خوشگل بشه اما من از رو نرفتم! همون‌جوری آوردم‌ش و به خورد مهمونای طفلی دادم! البته مزه‌ش خیلی خوب بود و اون طفلی‌ها هم به خاطر مزه‌ش خوردن و به روشون نیاوردن!

اینم از دموکراسی من در مهمون‌داری!

دینایی کلی با مهمونا حال کرد... نه که فکر کنین مهمونا بچه داشتن ها! نه! دینا کلاً براش کوچیک و بزرگ فرقی نمی‌کنه! اگه از طرف خوش‌ش بیاد همچین می‌ره پیش‌ش می‌شینه و شروع به نطق و شیرین‌زبونی می‌کنه جوری که خودش هم باورش می‌شه که هم‌سن اوناست!

دیشب بازار غلط املایی گرفتن دینا خانومی داغ داغ بود!

عمه‌ جون‌ش از در که رسید به شوخی به دینا گفت:

-          سیلام (سلام) عشق من!

-          ای بابا! سیلام غلطه! باید بگی سلاااااااااااام!

-          ببخشید اشتباه شد! سلام عشق من!

-          خوب چرا اشتباه می‌گی آخه! ای بابا!

یکی دیگه از مهمونا تو صحبتاش گفت آشپزخانه!  دینا چون همیشه کلمه محاوره‌ای‌ش رو شنیده بود پرید تو حرف‍شون و گفت:

-          عمو جون! آشپزخانه اشتباهه!

-          پس چی باید بگم عمو جون!

-          باید بگین آشپزخونه! نه خانه!

-          !!!!!!!!!!!!!!(بنده خدا مونده بود چه جوری بچه رو توجیه کنه که تو ذوقش هم نخوره!)

پریشب دینایی موقع دستشویی رفتن گفت:

-          مامانی الان چه جیییییییییشی بزنم تو رگ! (همچین هم کلمه رو می‌کشه که بیا و ببین!)

-          عسل‌م بزنم توی رگ رو برای خوردن خوراکی می‌گن!

-          پس چه جیییییییییییییشی بکنم من!

-          آفرین! این جوری بگی درسته!

بعدش رفتیم بهش آبمیوه دادم. دیدم یه هو گفت:

-          مامانی چه آبمیوه‌ای بزنم تو رگ! آخه بزنم تو رگ برای خوراکی‌یه! مگه نه! (یه قیافه‌ی حق به جانب و مطمئنی هم به خودش گرفته بود که بیا و ببین!)

-          آفررررررررررررررررین عسلم! چه خوب یاد گرفتی عزیزم!

دفعه بعدش که بردمش دستشویی می‌بینم خودش به خودش می‌گه:

-          باید بگم چه جیییییییشی بکنم من! آخه تو رگ برای خوراکی‌یه ! آدم نباید برای جیش بگه!

حالا از اون به بعد این شده جمله قبل از دستشویی رفتن‌ش! تا کی می‌خواد اینو بگه خدا می‌دونه!

نوشته شده در شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak