Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> آخر هفته‌ای که گذشت... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

ما این دور روز آخر هفته رو رفته بودیم ولایت مامان و بابا!

واااااااااااااای که جای همه خالی! بی‌نظیر... توپ... بیست... عالی!

هوا در حد خدا!

بعدش هم اینکه خدا همچین ابر و باد و مه خورشید و فلک را با ما تنظیم می‌کرد که دیگه انگشت به دهن مونده بودیم! چون یه کم هوا ابری و بارونی بود اما به محض اینکه ما حاضر می‌شدیم بیرم بیرون یا بریم به طبیعت، بارون بند می‌اومد، باد قطع می‌شد، آفتاب می‌زد! هر چی از این تنظیمات خدایی بگم کم گفتم!

جااااااای همگی تون سبز یه آش رشته‌ای تو دل صحرا و طبیعت زدیم به بدن که بیا و ببین! من که رسماً سه تا بشقاب خوردم! اما مگه چشم‌م سیر می‌شد! حاضر بودم از شدت خوردن خفه بشم اما از خوردن اون آش دست نکشم! خلاصه که الان بازم هوس اون آش زد به سرم!

یه سر هم رفتیم گلستان کوه و سرچشمه خوانسار. اما لاله‌های واژگون گلستان کوه که دیگه تموم شده بود و ما فقط تونستیم از هوا و اکسیژن سرشارش مستفیذ بشیم! سرچشمه هم که تا رسیدیم شرشر بارون شد اما بازم از رو نرفتیم و زیر بارون از آ‌ب‌های جوشان سرچشمه و زلالی‌‌ش و خنکاش کلی کیف کردیم. یاد پارسال افتادم که آب سرچشمه رسماً خشک شده بود و ما از دیدن اون برهوت کلی غم تو دلمون نشست. اما فراوونی بارندگی امسال تلافی‌‌ش رو درآورد!

خلاصه با اینکه کل سفرمون دو روز بیشتر نبود اما خیلی خیلی خیلی خوش گذشت و خاطره‌ای به یاد موندنی شد.

خدایی‌ش آب و هوای این روزا، آب و هوای سَفَره! حیفه به خدا! تو خونه نمونین و حتی اگه شده به سفرهای کوتاه به اطراف و اکناف شهرها برید... این هوای بارونی و تر و تازه رو همین‌جوری نباید از دست داد! باید تا اعماق وجود استنشاق‌ش کرد!

ساعت 11 شب رسیدیم البته تا بابا اینا رو برسونیم خونه‌شون و برگردیم شد 12 شب. واسه همین به دینا توی آسانسور گفتم مامانی یواش حرف بزن همسایه‌ها بیدار نشدن! اما تا در آسانسور رو تو طبقه خودمون باز کردیم دیدیم صدای خنده و بلندبلند حرف زدن همسایه روبه‌رویی از خونه‌شون تا 7 خونه اونور تر می‌ره! دیدم دینایی می‌گه:

-          مامانی بریم بهشون تذکر بدیم! آخه مگه نمی‌دونن نصف شبه همسایه‌ها خوابن؟!

-          راست می‌گی مامان جان! چه کار اشتباهی می‌کنن. اما حتماً حواس‌شون نیست. بعدش‌م مامانی توی خونه‌شون دارن صحبت می‌کنن توی راهرو که نیستن! خوب توی خونه ایرادی نداره (مثلاً می‌خواستم از فکر اینکه نصف شبی بریم در بزنیم و بهشون تذکر بدیم منصرف‌ش کنم!!)

دیگه اومدیم تو خونه و من لباس دینایی رو عوض کردم و بعد از مراسم جیش و مسواک رفتیم که بخوابه! یه کتاب براش خوندم و اومدم دومی رو شروع کنم دیدم بازی‌ش گرفته و هی داره پاشو به دیواره تخت‌ش می‌کوبه. گفتم دینایی مامان پاتو نزن! همسایه‌ها خوابن بیدار می‌شن ها! دیدم خیلی ریلکس و بدون هیچ مکثی گفت:

-          اشکالی نداره! آخه توی خونه‌مون هستیم! توی راهرو که نیستیم!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

واقعاً موندم چی بگم که جلوش خیط هم نشم! این بود که سریع گفتم: کتاب رو بخونم؟!

نوشته شده در شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak