Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> تماشای فیلم! اونم از نوع دو نفره! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

دیشب یه فیلم از شبکه GEM پخش شد به اسم The proposal !

اولش بابا رضایی داشت نگاش می‌کرد و منم در حال جمع و جور کردن خونه و آماده کردن وسایل فردا (برای سرکار) و رسیدگی به آشفتگی‌های آشپزخونه بودم! هر دو دقیقه یه بار هم رضایی صدا می‌کرد: عطی بیا دیگه! فیلمش خیلی باحاله! بیا دیگه! منم دیگه گذاشته بودم رو دور تند و از این اتاق به اون اتاق و تقریباً دیگه آخراش می‌دوویدم! آخه می‌دونستم که اگه واسه فیلم دیدن ولو بشم دیگه عمراً پاشم و کاری بکنم!

هر کی تو اون شرایط منو می‌دید فکر می‌کرد نصفه شبی قراره مهمون سرزده بیاد و همین الان‌ هم پشت دره! خوب چیکار کنم! کارمند جماعت تا بچه‌ش می‌خوابه تازه باید به امورات خونه‌داری و کوزتینگ(!) برسه!

یه 5 دقیقه بعد منم شدم همپای رضایی تو تماشای فیلم!

حالا نمی‌دونم واقعاً صحنه‌هاش خنده‌دار بود یا ما به ترک دیوار هم خنده‌مون می‌گرفت! هنوز ولو نشده اشک‌م از شدت خنده جاری شده بود! حوصله ندارم شرح فیلم رو بگم اما فقط اینجاش رو بگم که بیشتر این خنده بازار واسه این بود که یه خانم کانادایی الاصل 5-34 ساله (رئیس یه شرکت انتشاراتی که خیلی هم خشک و بدعنق بود ) به خاطر دیپورت نشدن از نیویورک می‌خواست به صورت دروغکی و مصنوعی با دستیارش (که از خودش هم یه چند سالی کوچکتر بود) ازدواج کنه! بعد خانواده پسره از اون خانواده دوستا و مهربونا و عشقولانس‌ها بودن و حسابی از این خبر خوش خوشانشون بود و این دو مجبور بودن جلوی خانواده پسره از خودشون عشقولی در کنن و همدیگه رو ماچ مالی کنن و ... خلاصه خنده بازاری شده بود! حالا فکر کن پسره از ترس از دست ندادن شغلش تو شرکت زنه راضی به این کار شده بود! آخرش دیگه با اینکه دختره عذاب وجدان می‌گیره و به همه خانواده پسره رو می‌کنه که این یه نقشه و در واقع یه معامله تجاری بین اون دو بوده اما تازه پسره عاشق‌ش می‌شه و راست راستکی با هم ازدواج می‌کنن!

مدت‌ها بود که دو نفری با هم فیلم اونم از نوع کمدی عشقی (!) ندیده بودیم. بعد از فیلم اونقدر خندیده بودیم که من رسماً دل و روده‌هام به هم تابیده شده بود! یه نیم ساعتی طول کشید تا گره‌های روده‌ام رو باز کردم!

خیلی حس خوبی بود بعد از مدت‌ها دو نفری فیلم دیدن و خندیدن از ته دل و مسخره بازی درآوردن!

از وقتی ساعت خواب دینا تنظیم شده، بچه‌م دیگه حداکثر 10 شب خوابه! این باعث شده که وقت در کنار هم بودن من و رضایی هم بیشتر بشه... چیزی که تقریباً بعد از تولد دینا غیر ممکن شده بود! چون دینایی پا به پای ما بیدار می‌نشست و وقتی هم خواب‌ش می‌برد ما هم دیگه از شدت خستگی خواب‌مون برده بود! دیگه نه حس حرف زدن داشتیم و نه فیلم دیدن! فقط دلمون می‌خواست از شدت خستگی یه جا ولو شیم و فقط بخوابیم! شاید باورتون نشه! ما دیگه بعد از تولد دینا سینما نرفتیم! اونم مایی که حتماً هفته ای یه بار سینما می‌رفتیم!!!!!

از وقتی پرستار دینا عوض شده خیلی چیزا تو خونه ما نظم گرفته یا بهتر از قبل شده:

-          بابا رضایی صبح‌ها با من می‌ره سر کار و در نتیجه بعد از ظهرا زودتر خونه‌ست و این روزا که هوا هم خوبه اگه خونه باشیم حتماً می‌زنیم بیرون و یه پارکی می‌ریم! تازه پریشب‌ها من کتلت پختم و با بساط ساندویچ و چای و میوه شام رفتیم پارک... دینایی هم حسابی بازی کرد!

-          از سرکار که می‌آم خونه، خونه برق می‌زنه! همه چیز مرتب و منظم سرجاش چیده شده! حتی ظرف‌های شسته شده توی ماشین ظرف‌شویی هم رفته توی کابینت سرجاشون! لباسای شسته شده روی رخت آویز هم تا شده روی تخت مرتب چیده شده! اگه قرار باشه واسم مهمون بیاد دیگه دغدغه تمیز کردن و جمع و جور کردن خونه رو ندارم! (یعنی اینو تو رویا هم نمی‌دیدم!!!!!!!!!!!!!!!!)

-          خواب دینا تنظیم شده مثل ساعت! ساعت 9 می‌گه بریم بخوابیم و صبح کله سحر ( یه ربع به 7) هم بیداره! (این قسمت‌ش کاش می‌شد 7 و ربع!!!!)

-          دینا از پوشک گرفته شد! (تازه آخر هفته اولین سفر یه روزه بدون پوشک رو دینا تجربه کرد و بسیار سربلند از این تجربه بیرون اومد!)

-          وقتای آزاد منو و بابا رضایی هم خیلی بیشتر شده... خیلی بیشتر از قبل با هم حرف می‌زنیم (البته طبق معمول رضایی فقط شنونده‌ست و من وراجی می‌کنم!) اینه که این روزا خیلی خیلی حس خوبی دارم و همه‌ش دلم می‌خواد قربون عشق‌م برم! دیشب یه هو بی‌هوا به رضایی گفتم: آخ آخ ! رضایی می‌دونی چی رو یادم رفت بهت بگم! از دست این حواس پرت من! رضایی هم با چشمای گشاد منتظر بود که من یه خبری بهش بدم که منم پریدم ماچش کردم و گفتم: می‌دونستی چقدر عاااااااااااااااااااشقتم!

خدایا به خاطر همه این نعمت‌های خوبی که به من دادی ازت ممنونم... یه تشکر خیلی ویژه هم بابت پرستار دینا بهت بدهکاریم! از این بابت خیییییییییییییییییییییییلی مخلصیم! دربست!

خدایا ! خودت عشق‌های زندگی منو در پناه خودت حفظ کن!

خدایا! به همه زندگی‌ها شور و عشق بده... نذار دل‌ها از هم دور بشن...

خدایا! دل‌خوشی‌ها و بهانه‌های زندگی رو از هیچ‌کس نگیر...

خدایا خیلی دوستت دارم...

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak