Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> چه جوری باید به دینا نه گفت! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

1-                       گاهی اوقات دینا خیلی بهانه‌گیر می‌شه! بی‌خود و بی‌جهت نق می‌زنه!  یا یه چیز بی‌ربطی رو می‌خواد! بعد هم فرتی می‌زنه زیر گریه و جوری بهانه می‌گیره که اگه یکی از پشت در خونه‌مون رد بشه فکر می‌کنه این بچه یه کتک مفصل خورده و اینم گریه‌های بعد از کتکه!

مثلاً دیروز ظهر هنوز یه ربع از خوردن نهار نگذشته بود (جاتون خالی سبزی پلو و ماهی داشتیم) و دینا هم ناهارش رو کامل خورده بود. رفتیم تو اتاقش و گفت می‌خواد بره تو تختش! هنوز دراز نکشیده بود که یه هو گفت: من شیر می‌خوام! بهم شیر بده! فکر کن! بعد از اون ماهی می‌خواست شیر بخوره! تازه من مونده موندم که اون شیر رو می‌خواد کجای دلش جا بده؟! آخه شیر روی ماهی! هر دو شون هم از طبع سرد! مطمئن بودم که خوردن همانا و دل درد همانا و چه بسا گلاب به رو شدن همانا!

سعی کردم مقاومت کنم:

-   نه مامان! شما الان ناهار خوردی. شیر رو یا صبح‌ها می‌خورن و یا عصرها! بخواب! از خواب که بیدار شدی بهت شیر می‌دم!

-   من خوابم نمی‌آد! من الان بیدار شدم! بهم شیر بده! (اونم با نق شدید!!!)

-   گفتم که مامانی! الان نمی‌شه! می‌خوای برات کتاب بخونم؟!

-   آره! بخون! بعدش بهم شیر می‌دی؟!

-   عقربه ساعت که اومد اینجا (رو عدد 4 بعد از ظهر) بهت شیر می‌دم!

و نشون به اون نشون که کلی براش کتاب خوندم و قصه تعریف کردم ولی ایشون نخوابید که نخوابید. تا عقربه ساعت رسید روی 4 زودی گفت: رسید! رسید! حالا بدو بهم شیر بده!

سرتق با اینکه مست خواب بود اونقدر مقاومت کرد تا شیر بخوره و بعد بخوابه!

این روزا چون کلاً بهانه‌گیری‌ش زیاد شده سعی می‌کنم فقط بهانه‌های منطقی رو پاسخ مثبت بدم و سعی می‌کنم در مورد خواسته‌های بی‍‌موردش مقاومت کنم!

مثلاً پریشب سوپ براش پخته بودم و انصافاً هم خوشمزه شده بود. اما باز زده بود تو فاز بهانه!

-   من سوووووووووپ دوسسسسسسسسست ندااااااااااااااارم! من ماکارانی می‌خوام! ماکارونی‌م رو آماده کن!

-   !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (چه اُرد هم می‌ده!) نه امشب ماکارانی نداریم! اگه غذا نمی‌خوری از صندلی‌ت بیا پایین و برو با اسباب‌بازی‌هات بازی کن!

-   نننننننننننننننننننننه! من ماکارانی می‌خواااااااااااااام !

-   حیف شد که از این سوپ خوشمزه نمی‌خوری! پس امشب گرسنه می‌مونی!

-   نننننننننننننننننننه! من نمی‌خواااااااااااااام گرسنه بمونم! به من سوپ خوشمزه بده!

-   شما که سوپ دوست نداری!

-   چررررررررررررررررررررررا! دوست دارم! لطفاً به من سوپ بده!

-   بفرما! اینم سوپ شما!

همچین تا ته همه‌شو خورد که دوباره درخواست یه بشقاب سوپ دیگه کرد! اینجا بود که یه نگاه معنی‌داری بین من و رضایی رد و بدل شد که یعنی پس می‌شه خیلی هم پی بهانه‌های غیر منطقی بچه‌ها رو نگرفت! البته رضایی اینو بهش باور داشت و داره اما خیلی حریف من نمی‌شه! گاهی اوقات من بدجوری بچه ذلیل می‌شم! اما دیگه اخیراً تصمیم گرفتم در مورد حرفی که به دینا می‌زنیم و اون قبول نمی‌کنه مقاومت کنیم و وا ندیم! برای خودش هم خوبه!

2-                       یه مورد دیگه‌ای که دینا اخیراً مبتلا بهش شده اینه که تا یه چیزی باب میلش نیست و یا از کسی خوش‌ش نمی‌اد می‌گه: با مشت می‌زنم تو کله‌ت ها! نمی‌دونم اینو از کجا یاد گرفته! ما تا حالا تو خونه همچین حرفی نزدیم. حالا یا کار کارتون‌های تلویزیونه یا از جایی شنیده (که حافظه من یاری نمی‌کنه بفهمم از کجا؟!) مثلاً:

-   مامانی این صدای چیه از بیرون می‌آد؟!

-   صدای بچه‌ی همسایه‌ست داره تو خونه‌شون می‌دووه!

-   الان می‌رم می‌زنم تو سرش ها!

-   نه مامانی! زدن اصلاً کار خوبی نیست. اگه کسی کار اشتباهی می‌کنه ما باید نصیحت‌ش کنیم که این کار اصلاً کار خوبی نیست و اگه کار خوبی کرد تشویق‌ش کنیم!

-   پس چرا می‌دووه؟!

-   شاید مهمون کوچولو دارن و داره با دوستش بازی می‌کنه!

-   پس من می‌رم می‌زنم تو کله‌ی دوستش!!

-   !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!مامانی؟!

 

3-                       جدیداً یه بازی یاد گرفته (که خود بی‌فکرمون یادش دادیم) یه گاز کوچولو روی مچ دست می‌کنه و می‌گه برات ساعت درست کردم. انصافاً هم آرووم گاز می‌گیره! ازش می‌پرسیم ساعت چنده؟ می‌گه دو و ده و نیمه! دیروز همین جوری داشت از سر و کول من بالا می‌رفت که یه هو ناغافل یه گاز از ران پام گرفت! چون بی‌هوا بود خیلی دردم اومد و ناخودآگاه یه دادی کشیدم سرش! (داشتم با رضایی حرف می‌زدم و اصلاً تو فضای دینا نبودم!) بعد هم چون کار بدی کرده بود اخم کردم! دیدم زد زیر گریه که داشتم برات ساعت درست می‌کردم! ماااااااامااااااااانی! ناراحت نباااااااااااااااااااش! خوووووووووووشحال باش! که رضایی مداخله کرد و گفت: بابایی کار بدی کردی! چرا پای مامان رو گاز گرفتی؟ خیلی دردش اومد! دیدم دوویده و بغل‌م می‌کنه که: دیگه قوووووووووول می‌دم گاز نگیرم! منووووووووووووووو می‌بخشششششی؟! (دلم آتیش گرفت! اما سعی کردم که خیلی لطیف نشم و گفتم) آره عزیزم می‌بخشم‌ت! فقط یادت باشه قول دادی که دیگه این کار اشتباه رو تکرار نکنی! یه هو زد زیر خنده و تا خنده منو درنیاورد ول نکرد!

 

4-                       اینم یه شیرین زیونی از خانوم: تو خونه خودمون وقتی می‌خواد از صندلی غذاش بیاد پایین می‌گه خودم بلدم! پریشب خونه مامان رضا بودیم می‌خواست از صندلی غذای اونجا (که ارتفاعش بلندتره) بیاد پایین، رو کرد به عمه‌ش و گفت: عمه بیا به من کمک کن! این راهش خیلی زیاده! راه صندلی خونه خودمون خیلی کمه! اونو خودم می‌تونم بیام اما اینجا با مُخ می‌افتم پائین‌ها!

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak