Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> خدایا شکرت... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

ای خدا شکرت!

ای خدا هزاران بار شکرت!

دینای من دیروز از من غذا خواست! باورتون می‌شه!؟از در که رفتم تو دینا دوید بغلم و گفت مامانی من غذا چی بخورم؟!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! وای خدا! به نظرم این زیباترین جمله‌ای بود که تو عمرم می‌شنیدم!

-          چی می‌خوری مامانی برات بپزم؟!

-          ماکااااااااااااارانی!

-          چشششششششششششششششششششششششششششششششم عسلم!

دیگه دویدم تو آشپزخونه و سریعترین ماکارانی عمرم رو پختم! ظرف 25 دقیقه ماکارانی آماده شد البته هنوز خوب دم نیفتاده بود اما دیگه دینا طاقت نداشت و داشت به گریه می‌افتاد! منم براش کشیدم و گذاشتم جلوش رو صندلی غذاش! بچه‌م نمی‌دونست ماکارانی رو تو دهنش بذاره یا تو چشم‌ش!

اونقدر ذوق داشتم که این خبر رو اول از همه به عمه جونش دادم! طفلی عمه‌ش این چند روزه از زندگی و خواب و خوراک افتاده بود و دست آخر هم سرما خورده بود! تا بهش گفتم دینایی الان یه بشقاب ماکارانی با ماست خورده دیگه اشک امونش نداد و تمام تحمل‌ها و صبوری‌های این چند روزه‌ش رو ریخت بیرون! به خدا سر مریضی دینا همه داغون شدن! همه از زندگی افتاده بودن... دست همگی‌شون درد نکنه که اگه همکاری اونا نبود خدا می‌دونه کار من و بابا رضایی و دینایی به کجا کشیده بود!

شاید همه‌تون بگین: اووووووووووووووه! بابا یه سرماخوردگی که دیگه این کولی بازی‌ها رو نداره .اما باور کنین نه این مریضی یه سرماخوردگی معمولی بود و نه دیدن دینا تو اون حال و روز قابل تاب آوردن بود! دینا تو این 2 سال و 8 ماه اصلاً و ابداً همچین مریضی رو تجربه نکرده بود که همین‌جا از خود خدا می‌خوام که نه دینا و نه هیچ بچه‌ای توی دنیا نه به این مریضی و نه هیچ مریضی دچار نشه... آمین!

دیروز عصر رفتیم پیش دکتر خودش. بابت اینکه دینا داروهاش رو نمی‌خورد و اینکه نکنه عفونت‌ش ماندگار بشه.

با توجه به سابقه برخورد دینا تو مطب، همه راه به این فکر می‌کردم که چه جوری دینا رو ببریم تو که کمتر اذیت بشه! یه راهی به ذهن‌م رسید:

-          رضایی نوبت‌مون شد یکی‌مون بره تو و شرح حال این روزا و دینا رو بده و وقتی نوبت معاینه شد دینا رو ببریم تو تا کمتر حالش بد بشه (داشته باشین که همه اینا رو به انگلیسی با هم حرف می‌زدیم که حتی دینا از این مکالمه هم متوجه نشه داریم کجا می‌ریم تا به موقع بهش بگیم!!!!)

-          پس تو برو تو!

-          ای بدجنس! می‌خوای دکترش دعوامون کنه که چرا بهش چرک‌خشک‌کن دادیم؟! (دکتر دینا اساساً با هر دارویی مخالفه و اگه سرخود به بچه دارو بدی و بعد ببری پیشش تقریباً با لنگه کفش می‌اندازدت بیرون!)

-          دیگه دیگه!نیشخند

از ماشین که می‌خواستیم پیاده بشیم دینا گفت:

-          مامانی اینجا دیگه کجاست؟!

-          هیچی مامانی می‌خوایم یه دقیقه بریم یه جا بشینیم و کتاب بخونیم (10 کتاب قصه براش برداشته بودم!)

از کوچه که پیچیدیم دوباره دینا با تردید گفت:

-          اینجا کجاست؟ اینججججججججججا دکتره؟

-          رضا: آره عزیزم اینجا دکتره!

-          چرا اومدیم دکتر؟ من نمی‌خوام بریم دکتر! منو از اینجا ببر (داشت می‌زد کانال گریه!)

-          من: مامانی اومدیم بریم دیدن خانوم دکتر و بعدش ازش آبنبات شما رو بگیریم !

-          من نمی‌آم تو برو آبنبات رو بگیر و بیا!

-          باشه من اول می‌رم تو و ازش می‌پرسم آیا آبنبات شما رو به من می‌ده یا نه! اگه نداد تو هم بیا!

-          نه!!!!!! من نمی‌آم!

خلاصه! نوبت ما شد و من رفتم تو و شرح حال دادم و به قسمت شربت چرک خشک‌کن که رسیدم دیدم چشم‌های خانوم دکتر داره زل می‌شه! گفت:

-           الان تب داره؟

-          خیلی خیلی کم! شایدم به خاطر استرس دیدن مطب باشه! امروز خیلی خیلی بهتره و از من غذا خواست!

-          خیلی خوب برو بیارش!

اومدم تو حیاط مطب . گفتم دینایی بیا مامانی! اومد بغلم اما تقلا می‌کرد که من تو نمی‌آم! منم گفتم باشه مامانی بریم تو اگه خوش‌ت نیومد زودی می‌آییم بیرون! همچینم سفت منو بغل زده بود که خدای نکرده فرار نکنم!

رفتیم تو و خانوم دکتر با لبخندی گشاده اومد استقبالش. اومدم بذارم‌ش رو تخت که دیدم به شدت می‌خواد حالت وحشت‌زده به خودش بگیره و همون بساط همیشگی... گفتم:

-          مامانی خانوم دکتر می‌خواد معاینه‌ت کنه! از همون بازی‌هایی که تو خونه با هم می‌کنیم! وااااااای ببین خانوم دکتر هم یه گوشی مثل شما داره!

خانوم دکتر هم همپای من با لحنی مهربان هی دینا رو تشویق می‌کرد. یه دفعه نفهمیدیم چی شد که دینا آرووم گرفت! اصلاً باورکردنی نبود! آرووم گذاشت گوشی بذاره. بینی و گوش و گلوش رو معاینه کنه! البته من و خانوم دکتر توی این لحظات لاینقطع حرف می‌زدیم و از شیرین‌کاری‌های دینا تو امر پزشکی و معاینه و خانوم شدن دینا حرف می‌زدیم! اما باورتون نمی‌شه مثل معجزه بود! دینایی که همیشه وحشت‌زده اونقدر تقلا می‌‌کرد که روی تخت گلاب به روتون می‌شد یه دفعه مثل برق گرفته‌ها ساکت شد و زل زده بود به کارهای خانوم دکتر! رضا زیر لب گفت من امشب همه شهر رو سور می‌دم.

خانم دکتر بعد از معاینه گفت:

-          نه گلوش ملتهبه! نه قرمزه و نه عفونت داره!  به این بچه نباید چرک‌خشک‌کن می‌دادین! اون تب ویروسی گرفته بوده! برای تب‌بر فقط استامینوفن و شیاف‌ش! نه چیز دیگه! این بچه عادت به چرک‌خشک‌کن نداره! اون عقل‌ش بیشتر رسیده که نمی‌خواسته بخوردش!!!! راستی با کامپیوتر بلیدن کار کنین؟

-          (من فکر کردم می‌گه دینا بلده با کامپیوتر کار کنه؟) گفتم: راستش یه لب تاب اسباب‌بازی فقط داره!

-          !!!!!!!!!!!!! شما رو می‌گم!

-          رضایی پرید تو حرفش که : آخه بچه‌های این دوره زمونه از همین طفولیت خدای کامپیوتر می‌شن اینه که همسرم فکر کرد منظورتون دیناست!

-          نه خیر ! خودتون رو می‌گم!

-          (اونقدر بهم برخورد! آخه قیافه من اونقدر شوش می‌زد که فکر کرد من حتی بلد نیستم با کامپیوتر کار کنم! با دلخوری گفتم) بله! بلدم!

-          پس می‌رین تو سایت گوگل، در مورد talk to children   یا  touch children  سرچ کنین. یعنی چه طور با کودکان حرف بزنیم و چطور اونها رو لمس کنیم!

-          بله!!!!!!!!! چشم!

 

دینایی بعدش هم آبنبات‌ش رو گرفت و بای بای کرد و اومدیم بیرون!!!!!!!!!!!!!

اونقدر حالم خوب بود که دینایی خوب شده و هی با نگاه قربون صدقه‌ش می‌رفتم بچه‌م رو ! اما یه دفعه توی ماشین یاد حرف خانوم دکتر افتادم و در حالی که تو آینه ماشین خودم رو ورانداز می‌کردم رو به رضایی گفتم:

-          یعنی من اینقدر آف بودم که خانوم دکتر اینجوری با من صحبت کرد؟ بعدش هم مگه ما با دینا بد حرف می‌زنیم یا بد رفتار می‌کنیم که این مثلاًٌ منابع اطلاعاتی رو به ما معرفی کرد ؟!!!!!!!!!!!

-          نه بابا! تو که می‌شناسیش چقدر خشک و یخه! مثلاً می‌خواست بگه من خیلی آپ تو دیتم و از این حرف‌ها!

-          خیلی بهم برخورد بابا رضایی! خوبه با اینکه حال و حوصله نداشتم، اما با سر و وضع مرتب اومده بودم مطب! و گرنه می‌گفتم به تیپم گیر داده! اِ اِ اِ! راست راست تو چشم من نگاه می‌کنه و می‌گه بلدی با کامپیوتر کار کنی؟! باور کن حرصش گرفته بود به دینا دوا دادیم می‌خواست اینجوری تلافی کنه! الاغ! (ببخشید خیلی بهم برخورده بود!)

از ذوق‌مون یه راست اومدیم خونه و ساعت 7 شام خوردیم (به لطف دینا شام‌مون حاضر بود! همون ماکارانی!) و 9 بابا رضایی پای تلویزیون از خواب غش کرد و 9 و نیم هم دینا تو تختش بی‌هوش شد و بعدش هم من خاموشی دادم و تلفن رو هم کشیدم و خانواده شمعدانی یه خواب آسوده رفتن!

خدایا همه مریضا رو شفا بده. علی‌الخصوص بچه‌های طفل معصوم رو...

نوشته شده در یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak