Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> لعنت بر تو ویروس... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

اینقدر این چند روز بهم سخت گذشته که حس می‌کنم حتی قادر به یادآوریش هم نیستم...

بچه‌م دینا، مریض شده . از این سرما خوردگی‌های ویروسی لعنتی... هفته اول با یه سرماخوردگی معمولی شروع شد. آب ریزش و عطسه. حتی سرفه هم نداشت. منم بهش شربت دیفن هیدرامین دادم و دیگه داشت خوب می‌شد که یه هو از عصر دوشنبه که از خواب بیدار شد دیدم تنش داغه! بهش قطره استامینوفن دادم اما تا صبح تبش بیشتر شد. صبح سه شنبه براش شیاف استامینوفن گذاشتم اما فقط برای 10 دقیقه تبش اومد پایین و دوباره رفت بالا. از شانس گ... ما دکترش هم رفته بود مسافرت و تا شنبه برنمی‌گشت. با هزار بدبختی از یکی از دوستان آدرس دکتر بچه‌ش رو گرفتم.

توی مطب تبش به 5/39 درجه رسیده بود! دکتر گفت که ویروسیه و گلوش هم چرک کرده. برای کم شدن تب هم ایبوپروفن داد که خدا رو شکر خیلی خوب تب رو کنترل می‌کنه.

واااااااااااای که چه بساطی داشتیم و داریم سر شربت دادن به دینا! دو روز اول با بدبختی شربت رو می‌خورد اما از اواخر روز دوم شربت رو از دهنش می‌ریخت بیرون و ضجه می‌زد که نمی‌خورم! دو دستی هم دهنش رو می‌گرفت و به پهنای آسمون اشک می‌ریخت! با این اوصاف وعده نیمه شب داروش رو حذف کردیم و برای دادن دارو در طول روز از سیستم راه اندازی بساط بازی هیجانی استفاده کردیم. تا حواسش پرت بازی بود در یک اقدام غافلگیرانه دارو رو تو دهنش می‌کردیم البته نه با زور! چون طبعاً همه‌ش رو عق می‌زد!

هر بار که نزدیک ساعت شربتش می‌شد غصه عالم می‌اومد تو دلم که ای خدا یعنی می‌شه داروش رو بخوره و بعد از موفقیت انگار که سخت‌ترین آزمون‌ها رو پشت سر گذاشتم!

دینا سه روز به جز آب هیچ چیز نخورد! یعنی باورش برای خودمم سخت بود! دینایی که دم به دقیقه می‌گفت: مامان دیگه چی بخوریم! سه روز هیچی نخورد! داشتم دیوونه می‌شدم! اشکم در مشک‌م بود تا بلاخره شب سوم دو تا تیکه کوچیک سیب‌زمینی خورد! نه فیله نه سوپ نه پلو نه هیچی میلش نمی‌شد و همه‌ش بالا می‌آورد. به زور قطره متوکلوپرامید تهوع‌ش رو کنترل کردیم اما بی‌اشتهایی‌ش هیچ جوری حل نمی‌شد!

ای خدا نصیب هیچ مادر و پدری نکن که این روزا رو تجربه کنه...

رضای طفلی خودش بدتر از دینا بود اما رسماً خودش و حال خودش رو فراموش کرده بود! فقط گاهی که دیگه از دلش سر می‌کرد هی آه می‌کشید که هی! کاش منم یه جون سوز داشتم! تا این حرف از دهن رضا درمی‌اومد منم می‌زم زیر گریه که رضا جان تو رو خدا تو این موقعیت از من توقع رسیدگی نداشته باش! دارم دیوونه می‌شم... بگو چی می‌خوری برات بیارم؟ حالا در حالت عادی اگه رضا مریض باشه اونقدر می‌رم پیشش و ناز نازی‌ش می‌کنم و براش خوراکی و آب میوه و ... می‌آرم که نگو! واسه همین بچه دوز توجه خونش اومده بود پایین و هر از گاهی هم بهم یادآوری‌ش می‌کرد! اما به خدا فکرم فلج بود! اصلاً دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رفت! فقط دلم می‌خواست بمیرم و بی‌حالی و ضعف بچه‌م رو نبینم!

دیروز صبح (جمعه) که دینا از خواب پا شد دیدم ای خدا این بچه هنوزم بی‌حاله و هی می‌افته رو بالش و دوباره بیهوش خواب می‌شه. اول صبح با ذوق پاشدم و براش صبحونه و چایی آماده کردم و سوپ بارگذاشتم گفتم دیگه حتماً امروز یه چیزی می‌خوره اما هنوز پا نشده بود دیدم دوباره سرش رو گذاشت رو بالش و خوابش برد! خواب که چه عرض کنم انگار بی‌هوش شد. با رضا داشتیم صبحونه می‌خوردیم که دیگه من سیل اشکم سرازیر شد... رضا شوک شده بود که یه دفعه چی شد؟ با سکسکه گفتم پس چرا بچه‌م خوب نمی‌شه... اگه امروزم چیزی نخوره دیگه از دست می‌ره! رضا دلداری می‌داد که دکتر گفته علائم این ویروس همینه... باید تحمل کنی. امروز دیگه حتماً یه چیزی می‌خوره! اما من دلم می‌خواست تا آخر دنیا فقط گریه کنم...

خدا رو شکر از دیروز بعد از ظهر (جمعه) یه کم اشتهای دینا برگشت... یه کم (اندازه یه قاشق غذاخوری!!!) پلو خورد! یه نصف استکان شیر خورد (با اینکه شیر برای تب خوب نیست اما وقتی گفت شیر می‌خوام دیگه معطل نکردم و درجا بهش دادم). نزدیک ساعت 9 شب یه هو گفت: چیپس و ماست می‌خوام! جل‌الخالق! این بچه چرا همش هوس چیزهایی که براش بده می‌کنه! اما بازم گفتم بذار حالا که میلش به خوردنه یه چیزی بخوره! دینا وقتی یه چیزی رو بخواد عمراً بتونی با چیز دیگه‌ای جایگزینش کنی...خصوصاً وقتی تو مود بهانه‌گیری باشه که دیگه عمررررررررررررررراً!

خلاصه خوراک دیروز دینا شد یه قاشق پلو و یه نصف استکان شیر و یه قاشق چیپس و ماست مخلوط! و این یعنی یه رکورد بعد از سه روز بی‌غذایی!

اما همچنان بعد از رفتن اثر تب بر، تب داره. این یعنی هنوز عفونت باقیه. خوب یه دلیلش اینه که چرک‌خشک‌کنش رو سر وقت نمی‌خوره و دیگه اینکه ویروس لعنتی معمولاً دارو بهش اثر نمی‌کنه و فقط باید زمان بگذره...

این چند روزه به همه راه ها فکر کردم:

-          بستری شدن تو بیمارستان: دینا تا تخت پبمارستان یا مطب می‌بینه چنان وحشت‌زده می‌شه که از فرط گریه همه دل و روده‌ش رو بالا می‌آره! بی اغراق اگه حتی دستاش رو هم به تخت ببندن تا حد کنده شدن دستاش هم تقلا می‌کنه! مگه بیهوش‌ش کنن! یعنی گزینه بیمارستان عملاً به جز بدتر کردن حالش هیچ فایده‌ای نداره! تازه سرم رو هم اصلا نمی‌ذاره بهش وصل کنن و اونم در عرض ثانیه‌ای کنده می‌شه!

 

-          آمپول به جای شربت: به دلیل همون تقلا‌ها اصلا نمی‌ذاره بهش آمپول بزنن و من از ترس اینکه سوزن آمپول تو پاش بشکنه اصلاً نمی‌تونم بهش فکر کنم!

 

این اولین باره که دینا اینجوری مریض می‌شه. دینا شربت سینه معمولی رو به راحتی می‌خوره اما این شربت لعنتی چرک خشک‌کن (اریترومایسین) اونقدر غلیظه که آدم بزرگ هم از خوردنش شاکی می‌شه. یکی دوبار اول با اکراه خورد اما از بار سوم و چهارم دیگه دهنش رو قفل کرد. اگه به زور هم تو دهنش می‌ریختیم تف می‌کرد بیرون!

امروز می‌خوام ببرمش پیش دکتر خودش. اما از همین الان دارم تصور می‌کنم که به صد متری در مطب که برسیم دینا چه ها که خواهد کرد! اما چاره‌ای ندارم تا نبرمش دلم آروم نمی‌گیره...

ای خدا!

تو رو به اسم خودت قسم‌ت می‌دم هیچ بچه‌ای تو دنیا مریض نشه...

ای خدا مگه من مُردم که این درد رو تو جون دینا انداختی! من به این خرس گندگی رو ندیدی!

ای خدا! نذار بچه‌م بیشتر از این اذیت بشه... دیگه هیچی ازش نمونده ...

ای خدا! صدام رو می‌شنوی!؟

گناه داره به خدا! گناه داره! گناه داره!...

نوشته شده در شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak