Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> اندر حکایت سیب هزار چرخ این روزهای ما! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

هنوز تو شوکّم!

همه‌ چیز شد هیچی به هیچی!

پرستار جدید دینا براش توی یه شرکت کار جور شده اونم با بیمه (این شرکت فعلی بیمه نداشت) اونم دیشب به ما زنگ زد که شرمنده‌م. من به خاطر آینده بچه‌م به این بیمه احتیاج دارم. از فردا هم باید برم سرکار جدید!

تازه قرار بود امروز طی جلسه‌ای در منزل ما باهاش قرارداد ببندیم که همه چیز رفت به فنا!

حالا داشته باشین که ما دیشب  به هماره یکی از دوستان عید دیدنی خونه یکی دیگه از دوستان بودیم و تازه می‌خواستیم بشینیم و گل بگیم و گل بشنویم که بهمون زنگ زد و اینو گفت! اونقدر حال من و رضایی دگرگون شد که اصلاً حال و روز خودمون رو نمی‌فهمیدیم! حال اونا رو هم بد کردیم!

دیشب به رضا می‌گم:این خدا هم با ما بازی‌ش گرفته! منظورش از اینهمه بالا و پایین کردن ما چیه؟!

تو همین حال و هوای دپرسی و غصه بودیم که دوباره مدیر شرکت زنگ زد و کاشف به عمل اومد که انگار کارهای اداری پرستار قبلی دینا دو روزه (حالا داشته باشین که گفته بود دو ماه کار دارم!) انجام شده و از مدیر شرکت درخواست کار جدید کرده! در این بین هم حال ما رو از مدیر پرسیده و اونم شرح حال ما رو بهش گفته و اونم گفته خوب اگه بخوان من می‌تونم دوباره برم پیششون!

نمی‌دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت! می‌گم چرا:

خوشحال از اینکه دینا کلی با این پرستار اُخت شده بود و دیگه زیر و بم دینا هم دست پرستاره بود و از نظر اطمینان هم که دیگه همه جوره اوکی بود!

ناراحت از اینکه این پرستار خیلی تنبل تشریف دارن! تو خونه دست به سیاه و سفید نمی‌زنه! من خونه رو شنبه تر و تمیز تحویل می‌دم دو روزه کلی آشغال کف خونه‌ست و ... .نمی‌گم اون کثیف می‌کنه ولی وقتی دینا داره بازی می‌کنه یا خوراکی می‌خوره کثیف می‌شه اما اونم دولا نمی‌شه چیزی رو از روی زمین برداره! کمک به من که دیگه عمراً. اما انصافاً کارهای دینا رو به خوبی انجام می‌ده.

نکته مهم اینکه من هزار بار بهش گفتم تو چون در طول روز با دینایی به تدریج و با بازی و با هر کلکی که می‌شه دینا رو به دستشویی رفتن عادت بده و کمک کن تا زودتر از پوشک بگیریمش اما تقریباً جز روز اول که با دینا کلنجار رفته و بچه رو هم کلافه کرده دوباره بی‌خیال این پروژه شده و اینه که دینا هنوز پوشک می‌شه!

نکته دیگه اینکه ساعت قرارداد ما تا 4 بعد از ظهره. من معمولاً تا 5/3 می‌رسم خونه و هنوز من پامو تو خونه نذاشته اون شال و کلاه می‌کنه و می‌ره! مگه من به زور به حرف بگیرمش و یه 5 دقیقه‌ای زورکی به صحبت مشغول‌ش کنم!

 دیگه اینکه چون دخترش رو صبح‌ها مدرسه می‌ذاره زودتر از 5/8 خونه ما نمی‌رسه. به خاطر همین رضا ساعت 9 می‌رسه سرکار و بعداز ظهر مجبوره تا دیروقت وایسه!

درسته که اینهمه ایراد ازش ردیف کردم اما بازم ته دلم می‌گم شاید این سیبی که ما انداخیم بالا هزار تا چرخ خورد و حکمت ما در اینه که دوباره با همین پرستار قبلی کار کنیم. خدا رو چه دیدی شاید اونم اصلاح شد!

از یه طرف هم ته دلم شور می‌زنه که اگه ما این درخواست‌های جدید رو ازش بکنیم اونم بره سراغ یه کیس جدید و ما همچنان دست در حنا!

ای خدا! تو تا حالا اینقدر ما رو چرخوندی و چرخوندی و رسوندی به اینجا! بفرما خودت تمومش کن! این گوی و این میدان!

ولی تو رو به اسم خودت قسم‌ت می‌دم کاری کن که نه سیخ بسوزه نه کباب!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak