Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> آزمون استخدامی پرستار برای دینا! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

این روزا حسابی درگیر برگزاری مراحل آزمون استخدام پرستار جدید برای دینا بودیم!

گفته بودم که پرستار قبلی دینا به دلیل انجام کارهای شخصی مدت 2 ماه نمی‌تونست بیاد و ماهم به اجبار باید به فکر پرستار جدید می‌بودیم. از همون آخر سال با مدیر شرکتی که پرستار قبلی رو به ما معرفی کرده بود تماس گرفتیم و قرار شد قبل از شروع تعطیلات ملاقاتی جهت آشنایی بیشتر با پرستار جدید داشته باشیم.

سرکار خانم جهت تعیین همین وقت ملاقات نیم ساعته سه روز قرار رو عوض کرد و هی دست ما رو گذاشت توی حنا! دیگه روز سوم ما دستمون حنایی حنایی شده بود که ایشون تشریف آوردند و 20 دقیقه نشست اما چه نشستنی! انگار اومده بود آتیش ببره! هی میگفت: وای من یه قراری دارم باید بهش برسم! وای من با دوستم اومدم که اون پایین توی ماشین منتظر نشسته .... بعدش هم کاشف به عمل اومد که این خانوم مطلقه هستن و در گیر یه رابطه عشقی جدید شدن و کسی که تو ماشین منتظرش بوده همون اوشون بودن و ....

از همون ملاقات حس‌م بهش بد شد... اینکه فهمیدم مجرده و درگیر یه رابطه غیر رسمی‌یه انگار دلمو آشوب کرد... خدایا چه جوری این آدم رو با دینا تنها بذارم تو خونه! اگه یه روز هوس کنه طرف رو زمانی که ما خونه نیستیم بیاره تو خونه چی؟! مگه این افکار ولم می‌کرد... خدا خدا می کردم یه آتویی ازش بیگیریم که عذرش رو بخوایم! اما بابا رضایی می‌گفت زود قضاوت نکن! عجله نکن!

خلاصه هفته دوم فروردین من دو روز اول رو مرخصی گرفتم که مثلاً دینا یه دفعه با ایشون تنها نشه و غریبی نکنه! اما ساعت 9 صبح تازه فهمیدیم که سرکار خانم دیروز عصر اس ام اس زده که نمی‌تونه بیاد! کلی هم بهونه آورده که بابام رفته سی‌سی یو و ... روز بعد هم نیومد و مرخصی من به فنا رفت! دو روز بعد هم که رضا مرخصی گرفته بود روز اول اومد و تا ظهر ساعت 12 بیشتر نموند و گفت باید زود برم!!!!!!!!!!!!!!! کاشف به عمل اومد که باباش هم حالش خوبه و اصلاً ایشون خودش اون روز مسموم شده بوده!!!!! که اونم بعداً معلوم شد دروغ بوده!

دوباره نصف شب اس ام اس زد که من تا آخر هفته نمی‌تونم بیام!!!!!!!!!!!!!!!!!

وای که من و رضا رو کارد می‌زدی خون‌مون در نمی‌اومد! به رضا گفتم اصلاً این آدم اگه جواهر هم باشه من دیگه نمی‌خوامش! این نه تعهد سرش می‌شه نه مسئولیت نه هیچی! تو این چند روزه 100 بار حرفش رو عوض کرده! من چه جوری دسته گلم رو بسپرم دست همچین آدمی! نمی‌خوام! اصلاً می‌گم یه مدت مامانم بیاد پیشش! اصلاً زنگ می‌زنم و خواهش می‌کنم پرستار قبلیش موقتاً بیاد تا پرستار مناسبی پیدا بشه... خلاصه اونقدر بهم ریختم که حال رضا رو هم به شدت بد کردم! تا به حال ندیده بودم رضایی از دست کسی اینقدر عصبانی بشه...

زنگ زد به مدیر شرکت و همه اتفاقا و کشفیات‌مون رو از پرستاره گذاشت کف دست‌ش! بعدشم گفت من ازتون خواهش می‌کنم این آدم رو که با آبروی شرکت شما هم بازی کرده به خانواده دیگه‌ای معرفی نکنید! شاید این آدم ذاتاً خوب باشه اما با شرایط فعلی‌ش بهتره که فعلاً جای دیگه‌ای هم کار نکنه! ما رو که رسماً دق داد!

خلاصه بماند که مدیر شرکت حدود یه ساعت و نیم با رضایی تلفنی حرف زد و سعی کرد حسابی از دلش در بیاره و گفت من در جریان شرایط فعلی ایشون نبودم و اگه بودم هرگز بهش اجازه کار نمی‌دادم و ...

 خلاصه قول داد که تا شب یه نفر مناسب رو معرفی کنه و واقعاً به شب نکشیده یه نفر رو معرفی کرد و حسابی هم تأییدش کرد و گفت من اعتبارم رو پیش شما گرو می‌ذارم و این آدم همونی یه که شما می‌خواین!

از فردا صبح هم می‌آد و حتی پنجشنبه 12 فروردین هم  که تعطیله میآد تا خانوم‌تون هم با اون آشنا بشه...

خلاصه چهارشنبه و پنجشنبه اومد و انصافاً هم به نظرم مورد مناسبی اومد... متولد 1350 که دختر 15 ساله داره!!!!!!!!!!!!!!

از نظر ظاهری هم دلنشینه... کمی شبیه مینا لا.کانی یه (بازیگر فیلم روز فرشته)... یه لبخندی دائم رو لبشه . دینا هم نسبتاً این دو روزه خوب باهاش کنار اومده (البته 5 شنبه که من بودم بیشتر به من آویزون بود و 4 شنبه که رضایی بوده باهاش بیشتر مچ شده بوده)

امروز روز اولی‌یه که با هم تنها هستن و من از صبح همین جوری چشمم به تلفنه که نکنه موردی پیش بیاد. تا ساعت 10 خواب بوده خانوم خانوما... یه کم موقع عوض کردن پوشک‌ش گریه کرده ولی زود آروم شده...

توکل بر خدا... خدا کنه که زودتر این موردش هم حل بشه....

نوشته شده در شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak