Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> دینای دلبر! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

جونم براتون بگه از دلبری‌های دینا:

1-      تو ماشین یودیم و داشت بارون می‌اومد... همه شیشه‌ها هم بسته و در نتیجه بارونی به داخل ماشین نفوذ نمی‌کرد. دیدم دینا رو کرده به من:

-          مامانی صورتم خیس شد. بارون ریخت رو صورتم!

-          از کجا مامانی؟ شیشه‌ها که همه بستن؟! ببینم کو؟!

-          ننننننننه! از اون لحاظ!

دهنم وا مونده بود که این بچه از کجا فهمیده که لفظ از اون لحاظ در مواقع شوخی و دست انداختن به کار برده می‌شه!؟

2-      دینا هر وقت کار بدی می‌کنه، روش تنبیه ما صحبت نکردن با اون برای یه مدت مشخصه! مثلاً 10 دقیقه. از روی ساعت هم بهش نشون می‌دیم که تا وقتی این عقربه به اینجا نرسیده باهات صحبت نمی‌کنیم. حالا بماند که همون لحظه چقدر مظلوم‌نمایی می‌کنه و می‌گه: منو ببخش مامانی! منو می‌بخشی؟ و وقتی با عدم جواب ما مواجه می‌شه می‌فهمه که حرف نزدن جدیه و دیگه می‌ره بسط می‌شینه پای ساعت که کی عقربه به جای مقرر می‌رسه و دوران محرومیت‌ش تموم می‌شه. دیروز بعد از ظهر چند تا کار بد کرد( از جمله اینکه یقه لباسش رو هی می‌کشید پایین و دستش رو از توی یقه‌ش درمی‌آورد جوری که لباس نو نو یقه‌ش بدریخت و شل شده بود، هر کاری هم می‌کردم هواسش پرت بشه نمی‌شد و بدتر از قبل به کارش ادامه می‌داد) منم بهش گفتم:دینا! حالا که حرف منو گوش نمی‌دی منم تا 10 دقیقه باهات حرف نمی‌زنم! اولش جدی نگرفت. اما بعدش که رفت یه کتاب آورد و داد که براش بخونم و منم سرم رو از سمتش برگردوندم که یعنی من باهات حرف نمی‌زنم دیگه فهمید قضیه جدیه و شروع کرد به عذرخواهی! منم گفتم تا عقربه‌هه نرسه اصلاً نمی‌تونم باهات صحبت کنم. دیدم رفت یه گشتی زد و اینور و اونور رو زیر رو کرد و بعدش خیلی جدی اومد پای ساعت وایساد و رو به ساعت گفت:

-          ااااااااااااا! پس چرا نمی‌رسه؟ زود باش دیگه تنبل! پس چرا تکون نمی‌خوری؟ پس کی برام کتاب بخونه؟ زود باش دیگه!

از خنده مرده بودم اما کلی تلاش کردم تا معلوم نشه!

 

3-      قرار بود مامانم اینا و خواهرها و برادرا بیان خونه‌مون عید دیدنی. یه لباس جینگیلی و چین‌چینی تن دینا کردم. یه دفعه دیدم دینا یه ذوقی داره می‌کنه و می‌گه: وااااااااااای! چه قشنگه! سپهر (پس خاله‌ش) حتماً از این لباسم خوشش می‌آد! (من فدای این حس‌ت بشم که از الان واسه پسرا دلبری می‌کنی!)

 

4-      این روزا بابا رضایی مرخصی‌یه و خونه پیش دیناست. دیروز از اداره زنگ زدم خونه. دینا سریع گوشی رو از رضایی گرفت و گفت:

-          مامانی ما داریم می‌ریم پارک! به نظرت چه لباسی برام مناسبه؟!

-          واااااااااای! خوش به حالت عسلم. پس یه لباس گرم بپوش !

-          باشه مامانی! تازه ما الان صبحونه‌مون رو هم خوردیم (نزدیک ساعت 12 ظهر بود!!!!) بابا رضا یه املتی درست کرده بود... اوووووووم! زدیم به بدن! الانم داریم می‌ریم پارک تا تاب بازی کنیم! (همه اینا رو لاینقطع می‌گفت و من تو اداره از شدت هیجان این مدل صحبت کردنش داشتم پشت گوشی بال بال می‌زدم و از اونجایی که اداره پارتیشن‌بندیه خیلی هم نمی‌تونستم احساساتم رو بروز بدم! ولی عوضش بعد از ظهر که رفتم خونه از خجالت‌ش دراومدم!)

 

5-      دیروز از اداره رفتم خونه! رسیدم پشت در خونه. دلم می‌خواست دینایی در رو برام باز کنه! این بود که کلید ننداختم و در زدم جوری که از مدل درزدنم فهمید منم!

-          آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ جون! مامان عطی اومده بابایی... برو در رو باز کن!

-          بابایی بیا با هم بریم دو تایی در رو باز کنیم...

-          نننننننننننه! من نمی‌تونم! آخه من هیجان دارم!

دررو که باز کردم اونقدر تو بغلم چلوندمش که دیگه بچه داشت له می‌شد!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak