Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زیبایی... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

پس از روزها عملگی و تحمل شرایط سخت! بلاخره کار خونه‌تکونی تموم شد!

خداییش من و رضایی پیرمون دراومد تا این خونه دوباره خونه شد! اما بوی تمیزی همه خونه رو برداشته و کلی کیف می‌کنیم وقتی به در و دیوار و پرده و شیشه‌ها و فرش‌ها و... نگاه می‌کنیم...

بابا رضایی می‌ره و برمی‌گرده و می‌گه:

-          خداییش پرده‌هامون خیلی خوشگل شد ها! دستت درد نکنه!

-          خواهش!! جداً خودمم فکر نمی‌کردم دقیقاً شبیه همونی که تصورش کرده بودیم در بیاد! البته فکر هم نمی‌کردم که اینقدر دوختش طول بکشه و زمان ببره! اما خدا رو شکر همونی شد که می‌خواستیم!

خریدهای دینایی هم - به جز یکی دو تا جوراب شلواری- تموم شد... لباساش و کفشش خیلی خوشگل شد... قربونش برم وقتی داشتم تنش می‌کردم تا ببینم اندازه‌ش هست یا نه، یه ذوقی می‌کرد و دامن‌های پیراهن‌اش رو قر می‌داد و می‌گفت: دامن من چین چینی.... دامن من چین چینی!

نصف عیدی‌ها مونده و خریدهای بابا رضایی و یه کم خریدهای خودم!!!!!!!!!!!!!

ایشالله اینا هم تا آخر هفته حله!

جونم براتون بگه از این دخملی:

·         دیروز دیگه داشتم خونه رو جارو می‌زدم. دیدم دینا از پشت من داره همین‌جوری هر چی اسباب‌بازی که جمع کردم رو دوباره ولو می‌کنه!

-          دینایی! عزیزم ! خونه رو به هم نریز! ببین مامان خیلی خسته شده!

-          چرا؟

-          خوب آخه همه‌ش این بهم‌ریختگی‌ها رو جمع کردم خسته شدم!

-          کی بهم ریخته؟! چرا بهم ریخته؟!

-          از خودت بپرس چرا بهم ریخته؟!

-          (در حالی که داره شکمش رو نگاه می‌کنه، مثلاً رو به خودش می‌گه) چرا خونه رو بهم ریختی؟!

-          خوب مامانی چی می‌گه؟!

-          می‌گه آخه دلم خواسته بهم بریزم!

-          ( در حالی که یه جورایی از جوابش کوپ کردم و خنده‌م هم گرفته سعی می‌کنم نخندم) بهش بگو کار اشتباهی کرده!!!!

 

·         دیروز جلوی میز آرایش داشتم آرایش می‌کردم. اومده جلو می‌گه:

-          مامانی میشه به من رژ بدی بزنم؟!

-          (یه برق لب براش کنار گذاشتم که اینجور موارد بهش می‌دم) بیا عزیزم. فقط زیاد نزنی‌ها. باید فقط روی لبت بزنی!

-          باشه (رژ گرفت و رفت جلوی آینه چوب رختی وایستاد و شروع کرد به مالیدن رژ! ول کن هم نبود!)

-          مامانی! بسه دیگه زیادش خوب نیست ها! ببین الان چقدر خوشگل شدی! زیاد بزنی خوشگلی‌ش کم می‌شه!

-          (با اکراه اومد و رژ بهم پس داد و دیدم داره دوباره روی میز توالت رو دید می‌زنه!) مامانی! از اون رژ سبزه هم می‌دی بزنم؟!

-          (هر چی نگاه کردم رژ سبزی ندیدم. بعد یه دفعه متوجه شدم منظورش ریمله. آخه رنگ بدنه ریملم سبزه!) مامانی این رژ نیست! این ریمله و مال مژه‌هاست! بعدشم این اصلاً به درد بچه ها نمی‌خوره. چون زدنش براشون خطرناکه و ممکنه بره تو چشمشون!

-          نه ! مواظبم! شما بده! من مواظبم!

-          نه مامانی! شما فقط اجازه داری رژ بزنی... تازه منم زیاد از این ریمل استفاده نمی‌کنم.

با دلخوری راضی شد که از اتاق بریم بیرون و رضایت داد که با همون رژ بره مهمونی! خدا به داد برسه! یواش یواش باید همه چیزو از روی میز جمع کنم! جالبه که مورد استفاده اکثر لوازم آرایش رو می‌شناسه! پریروزها هم خط لب رو برداشته و داشت همینجوری مدام می‌کشید رو لبش که دستش دیدم و بهش توضیح دادم که این بدردش نمی‌خوره!

قربونش برم من که داره کم‌کم به مفهوم زیبایی و زیبا بودن واکنش نشون می‌ده! ته دلم غنج می‌ره وقتی می‌خواد کاری کنه که خوشگل‌تر و زیباتر جلوه کنه...

نوشته شده در شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak