Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> مامانی عَمَله! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

نمی‌دونم این آخر سالی سرو کارتون به کارگرهای نظافت‌چی مخصوص شب عید افتاده یا نه؟!

راستش ما که بعد از اتمام پروژه نقاشی، مجبور به بکارگیری یکی‌شون شدیم که صد البته خانم بود و معرفی شده یکی از اقوام بابا رضایی...

یه خانم ریزه میزه که (از ریزی یه سور اساسی به من زده بود!) کلی هم تو کارش فرز بود! همچین با سرعت پاک می‌کرد و می‌اومد جلو که تقریباً کار براش کم آوردیم! (تازه حساب کنید که ده و ربع  اومده بود و یه ربع به پنج داشت می‌رفت!)

طرف هم موقع حساب کتاب نامردی نکرد و  تقریباً دو برابر پول یه کارگر رو مطالبه کرد! اما بابا رضا همون 20 تومن رو بهش داد!!!!!

حالا داشته باشین که طرف رفته و ما هم اومدیم که یه سرکشی به کارهای انجام شده بکنیم! چشمتون روز بد نبینه! گربه‌شوری در حد تیم ملی! یعنی طرف فقط گرد و خاک ناشی از نقاشی رو از همه جا گرفته بود و کثیفی‌های قبل از نقاشی همچنان باقی بود! از سرویس‌های بهداشتی گرفته تا شیشه پنجره‌ها!

اینا رو که به بابا رضا نشون دادم گفت: داشتم عذاب وجدان می‌گرفتم که بهش کم پول دادم اما حالا که اینجوری کار کرده همونم زیادی‌ش بوده!

منم با خودم گفتم اشکالی نداره. وسایل رو که چیدیم خودم یواش یواش همه جا رو برق می‌ندازم و اونجوری می‌شورم که خودم دلم می‌خواد. مهم اینه که زودتر خونه شکل خونه بشه و ما بتونیم بساط چتربازی‌مون‌ رو از خونه مامان رضا جمع کنیم که دیگه شورش رو درآوردیم! بابا مهمون یه روز، دو روز، نه سه روز! نه اینکه الان بیشتر از 10 روزه که زحمت‌مون افتاده گردن اون بنده خداها!

من و رضایی این روزها نقش عمله‌های خونه‌مون رو بازی می‌کنیم و شب‌ها گاهی از خستگی و کمر درد نمی‌تونیم بخوابیم! اما چه می‌شه کرد! شده حکایت بکش من و خوشگل‌م کن!

الهی بمیرم واسه دینایی! دیشب که دیگه اومدیم خونه تا موندگار بشیم و قرار شد که دیگه پرستارش فردا بیاد خونه خودمون، مجبور بودم که یه سری کارها رو حتماً تموم کنم! این بود که همین‌جوری وسایل رو از این اتاق می‌بردم تو اون یکی اتاق و هر چیزی رو سرجای خودش می‌ذاشتم! رضایی هم دیگه بی‌هوش شده بود و وسط هال خوابش برده بود! بچه‌م دینایی هی می‌اومد دنبال من! یه کم مثلاً به من کمک کرد و با رافونه و دستمال افتاد به جون کابینت‌های تازه تمیز شده! بعد از اینکه یه هو بی‌هوا سر قوطی رافونه باز شد و همه‌ش ریخت کف آشپزخونه و کلی کار جدید برام تراشیده شد دیدم بغض کرده که :

-          مامانی شلوارم کثیف شد! پس چرا اینجوری شد! اینو برام عوض کن! مااااااااااماااااااااااااانی چرا اینقدر کار می‌کنی؟ بیا بریم با هم یه بازی بدون خطرناک بکنیم! بیااااااااااااااااااااا دیگه!

-          مامان جون بذار اینجایی که اینجوری‌ش کردی رو پاک کنم! وگرنه همه‌مون سر می‌خوریم رو زمین!

-          نننننننننننننننننننننننه! بیا بریم دیگه! چقدر کاااااااااااااااااااار می‌کنی!

رفتم پیشش یه کم بازی کردیم و نقاشی کردیم و در یه فرصت مغتنم دوباره جیم شدم و رفتم دنبال باقی کارها! هنوز 2 دقیقه نگذشته بود که دوباره با غرغر گفت:

-          پس من با کی بازی کنم؟! پس من چیکار کنم؟! بیاااااااااااااااا دیگه! اصلاً من خوابم می‌‌آد! بیا بریم بخوابیم!

-          باشه مامانی بریم بخوابیم!

بعد از خوندن 4 تا کتاب و اتمام حجت که این چهارمی آخری‌شه، دیدم از تختش اومد پایین و رفت توی حال کنار رضایی گرفت خوابید!!!!

بچه‌م خیلی خوابش نمی‌اومد به این بهانه می‌‌خواست من دست از کار بکشم!

خوب منم دیگه بی‌خیال کار شدم و همون‌جا پای تختش دراز کشیدم! دیدم یه 5 دقیقه بعدش دوباره اومد تو اتاقش و رفت تو تختش و دست من‌ و گرفت و خوابید!

الهی من قربونت برم عزیزم... باور کن مجبور بودم عسلم! و گرنه چه لذتی بالاتر از بازی کردن با تو شیرین زبون!

نوشته شده در یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak