Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> یک شب دور از دینا... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

پیش اومده بود که برای چند ساعتی از دینا دور باشم و شب دینایی بدون من بخوابه... اما پیش نیومده بود که شب تا صبح از دینایی دور باشم ... اما بلاخره پیش اومد...

خوب راستش برای من که خیلی خیلی خیلی سخت بود... انگار دلم رو می‌کندند و می‌بردند...

مامانم رفته بود سو.ریه و داشت برمی‌گشت... باید نصف شب می‌رفتیم فرودگاه ا.مام و برمی‌گشتیم... این بود که نمی‌شد نصفه شب و اونم تو اون سرما دینا رو هم ببریم... این بود که طبق معمول زحمت نگهداری دینا افتاد گردن عمه جون!

دینا هم که از خدا خواسته اصلاً نگفت مامان و بابا کیلو چند... حسابی هم به خانوم خانوما پیش عمه جون خوش گذشته بود و حسابی حالی به هولی...

اما باید اعتراف کنم که به من خیلی سخت گذشت... خصوصاً که هی هر کی بهم می‌رسید می‌پرسید:

-          پس دخترت کو؟!

-          پیش عمه‌شه.

-          وا؟! چه‌طوری دلت اومده شب پیش بچه‌ت نباشی؟!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!!

آخه یکی نیست بهشون بگه : بی‌انصافا اینم سؤاله؟! خوب اولاً که من خیالم راحته که دینا حسابی هم بهش خوش می‌گذره! دوماً هیچ مادری تا مجبور نباشه دلش نمی‌آد که از بچه‌ش دور بمونه! سوماً ...

اصلاً ولش کن!

می‌خواستم از حس خودم بگم! اینو می‌خواستم بگم که برام تجربه چند ساعت دور بودن از دینا با تجربه شب دور بودن خیلی توفیر می‌کرد! راستش تقریباً اصلاً خوابم نبرد!

صبح‌ هم به خاطر مامان مرخصی گرفتم تا پیشش باشم و کمی خستگی سفر از تنش در بیاد و کمی بهش کمک کنم! این بود که حدود ساعت دو و نیم رسیدم پیش دینا!

ظاهراً دینایی از ظهر به بعد دیگه شروع کرده بود به بهانه‌گیری و اینکه من مامانم رو می‌خوام! خلاصه حسابی حال پرستارش رو جا آورده بود!

وقتی رسیدم خونه نمی‌تونستم از بغلم جداش کنم... هی نگاش می‌کردم... هی با چشمام دنبالش می‌کردم تا از جلوی چشمم دور نشه! اما انگار دلم خنک نمی‌شد و آروم نمی‌گرفت! بچه‌م ذله شد اونقدر تو بغلم فشارش دادم!

خواهر رضا می‌گه اگه اینقدر سختت بوده پس مجبوری که چند بار دیگه هم امتحان کنی! این همه وابستگی اصلاً برای آینده هیچکدوم‌تون خوب نیست!

مامان رضا گفت:

باید عادت کنی! فکر کن مثلاً یه روز می‌خوای بری بیمارستان تا نی‌نی دوم‌ت رو به دنیا بیاری! آخرش که چی؟!

وااااااااااای راست می‌گفت! من در مورد بچه دوم به همه چیزش فکر کرده بودم غیر از این مورد دوری روزاهای اول!!!!!

نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بچه‌م گناه داره! من گناه دارم!

اصلاً بچه دوم کیلو چنده!

فعلاً دینا رو عشق است!

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak