Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> دینا گلی این روزها... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

1-      دیشب خیلی سرم درد می‌کرد. گیر داده بود که برام کتاب بخون. سه تا کتاب براش خوندم که دیدم داره می‌ره سراغ چهارمی! :

-          مامانی برام این‌م بخون!

-          دینایی مگه قول ندادی که دیگه آخری‌ش باشه!؟

-          آخری‌شه مامانی! بخون!

-          نه دیگه خوندم! الان دیگه باید بخوابی!

-          دیگه آخریشه! بخون برام!

-          مامانی به خدا سرم درد می‌کنه! نمی‌تونم چشمام رو باز نگه دارم!

-          نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (زد زیر گریه) چرااااااااااااااااا سرررررررررررررت دررررررررررررد می‌کنه! (با شیون!)

-          آخه انگاری دارم سرما می‌خورم مامانی!

-          چرررررررررررررررررررررا سرما می‌خورررررررررررررری؟! (با گریه شدید!)

یه دفعه دیدم وسط گریه‌ش اومده داره سرمو بوس می‌کنه و با هق‌ هق می‌گه:

-          مامانی خوب شدددددددی؟ (با اشک)

-          (دیگه طاقت نیاوردم!) آره عزیزم خوب شدم . بهتر شدم!

-          پس برام این کتاب رو بخون! (با لبخند در حالی که کلی اشک صورتش‌ رو پوشونده!) نیشخند

کی می‌تونه بگه با اینکه سرم هم داره می‌ترکه، نمی‌خونم!!!!

2-      در حالی که دینا رو خوابونده بودم روی زمین تا لباساشو عوض کنم که دیدم داره تقلا می‌کنه پاشه و گفت:  مامانی منو بیدار کن! منو نخوابون! (یعنی منو از روی زمین بلند کن! نمی‌خوام دراز بکشم!!!!!)

 

3-      اخیراً چُغلی پرستارش رو می‌کنه!!:

-          مامانی خاله به من گفت سوپت شُله! نداد خودم بخورم! گفت خودم بهت می‌دم!

-          خوب مامانی می‌خواسته لباست کثیف نشه!

 

-          مامانی خاله بهم گفت چقدر پی‌پی‌ت بوی گند می‌ده!!!!!

-          خوب مامانی شما هم بهش بگو پی‌پی همه بوی بد می‌ده! لطفاً دیگه از این حرفا به من نزنین! (خیلی ناراحت شدم! باید یه تذکری بهش بدم!)

 

-          مامانی می‌شه از اینا که روی میزه به من بدین؟

-          از این شکلاتا می‌خوای مامانی؟

-          آره!

-          بفرما عزیزم!

-          پس چرا خاله گفت اینا اَخ‌ند! اینا که شکلات‌ند!!!!

-          !!!!!

 

4-      بابا رضایی برای خودش میله بارفیکس خریده تا توی خونه باهاش کمی ورزش کنه. از در که اومد تو دینا پرسید:

-          این چیه بابائی؟!

-          میله بارفیکسه!

-          می‌خوای چیکارش کنی؟

-          می‌خوام وصلش کنم به چارچوب در!

-          می‌شه من فیلیکس رو وصل کنم!

-          فیلیکس نه بابایی! بارفیکس!

 

-          پشت تلفن مکالمه من و رضایی: ساعت چند می‌ری فیزیوتلافی! (گاهی اوقات با حالت مسخره بازی کلمات رو ادا می‌کنم!) یه هو دیدم دینایی که با دقت به مکالمات ما گوش می‌داد اومد جلو و گقت: مامانی اشتباه کردی! باید بگی فیزیوتراپی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (دیگه حتی نمی‌شه مسخره‌بازی دربیاریم!!)

 

5-      هروقت دارم خونه رو جمع و جور می‌کنم زودی می‌یاد می‌گه:

-          مامانی کی می‌خواد بیاد خونه‌مون؟!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!!! هیشکی مامانی! آدم باید همیشه خونه‌ش مرتب باشه! شما هم باید همیشه اتاقت رو مرتب نگه داری!

-          یعنی هیشکی نمی‌آد خونه‌مون؟!

-          (هر کی ندونه فکر میکنه من فقط وقتی مهمون دارم خونه رو مرتب می‌کنم! البته انصافاً چون ما تقریباً یه روز درمیون از دوستان یا فامیل می‌آن پیش‌مون (همه خودمونی‌اند) همیشه دارم خونه مرتب می‌کنم! اینه که دائم منتظره کسی بیاد خونه‌مون!!!!)

نوشته شده در یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak