Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> دینای بلبل زبون... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

این روزا دینا خیلی بلبل زبون شده و عین آدم بزرگا حرف میزنه! اگه بخوام هر چی می‌گه رو بنویسم باید ثانیه به ثانیه بیام و گزارش بدم. منم سعی می‌کنم تا جایی که حافظه‌م یاری می‌ده، بامزه‌هاش رو براتون سوا کنم:

 

1-      چند روز پیش دینا موقع خداحافظی کردن از پرستارش گفت: به دخترت برسون! (منظورش سلام بود!)

2-      داشتم رانندگی می‌کردم، دینایی هم همین‌جوری صحبت می‌کرد و منم گوش می‌دادم. یه دفعه گفت: اینو نگاه کن! و من باید دست راستم رو نگاه می‌کردم که تو اون لحظه نمی‌شد سرم رو برگردونم. یه دفعه با غیض گقت: جواب منو بده!!! چرا جواب‌مو نمی‌دی؟!

3-      شبا موقع خواب واسه اینکه دینا زودتر خوابش ببره، لامپ راهرو منتهی به اتاقش رو به جای لامپ اتاقش روشن می‌کنم. (از اونجایی که نسبت به چراغ خواب حساسه و دوستش نداره مجبورم قید چراغ خواب تو اتاقش رو بزنم!) پریشب لامپ راهرو رو روشن کردیم و رفتیم تو اتاقش.

·         مامان لامپ اتاقم رو روشن کن!

·         مامانی اتاقت که روشنه، دیگه لامپ نمی‌خواد! تازه یادت رفته که بابا برقی چی گفته؟! هرگز نشه فراموش...

·         لامپ اضافی روشن!

·         ای شیطون! لامپ اضافی خاموش!

·         نه!!!!!! روشن!

-  گاهی اوقات که کمی بی‌حوصله می‌شه، هر چی می‌خواد رو با نق نق می‌گه... منم تو این جور موارد بهش می‌گم: مامانی جون، چرا این جوری می‌گی؟ با حوصله و با آرامش بگو...لطفاً اینو بدین به من! دیروز که از اداره رفتم خونه یه کم که گذشت دیدم چشماشو کوچولو کرده و با حالت گریه الکی داره می‌آد سمتم و می‌گه:

(شما با صدای گریه‌ای و کِش‌دار بخونین!) ماماااااانی‌ی‌ی‌ی! به‌ه‌ه‌ه‌ه من‌ن‌ن‌‌ن‌ن لطفاً آب بدین! (این لطفاً آب بدین رو در حالی که یه هو حالت‌ش از گریه الکی به خنده‌ای شیطنت‌آمیز تغییر کرده بود سریع گفت!) گرفتم‌ش تو بغلم و آی چلوندم‌ش که بیا و ببین! خودش‌م غش کرده بود از خنده‌ای شادمانه که ته دل‌م غنج ‌رفت!

-          در حالی که دو لیوان نصفه آب دستش بود اومد پیش من و گفت: مامانی از لیوانم برات آب بریختم؟! (منظورش بریزم بود!)

من می‌میرم واسه این غلط‌های دستوری بچه‌ها!

-          داشتیم از خونه می‌اومدیم بیرون که تلفن زنگ زد. در حالی که عجله داشتم بدون اینکه کفش‌م رو دربیارم دویدم سمت تلفن که دیدم دینا هی داره داد می‌زنه: مامانی با کفش!!!!!!!!!!؟ مامانی با کفش!!!!!!!!؟ منم که حسابی کنف و شرمنده شده بودم که جلوش همچین سوتی دادم گفتم: ببخشید مامانی ! راست می‌گی! اصلاً حواسم نبود! چه کار اشتباهی کردم ها! دیدم داره همچین منو نگاه می‌کنه که یعنی خوب مُچت رو گرفتم ها!

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak