Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> جشن پرشین بلاگ... و 200 امین پست وبلاگ ام... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

خوب عرض کنم خدمتتون که ما نه توی نظرسنجی‌های پرشین ‌بلاگ شرکت کردیم و نه رتبه‌ای آوردیم و نه دعوت ویژه شدیم!

آآآآآآآآآما! از روی کنجکاوی و چون ورود عموم هم آزاد بود و از سوی دیگرتَرش، محل جشن پرشین‌‌بلاگ به ما خیلی نزدیک بود، گفتیم یه شرکتی هم توی جشن بکنیم!

به بابا رضایی هم که گفتم استقبال کرد و در نتیجه خانواده شمعدانی ما در یک عصر پنجشنبه دل انگیز به نیم ساعت تأخیر به محل جشن رسید. و چه جالب که در سالن به محض رسیدن ما باز شد.... خیلی ممنونم! که منتظر ما بودین!

در همون بدو ورود چشمم به خانوم خونه ( یه جای دنج) افتاد. خوب من از روی عکساش (توی وبش) شناختمش و به محض اینکه تو سالن مستقر شدیم با دینا رفتیم سراغش و سلام و علیکی کردیم... به همون مهربونی و خونگرمی توی وبلاگش بود... اما حیف که تپلو همراهش نبود!

یه کم که از جشن گذشت و بچه‌های کوچیک توی سالن رو روی سن بردن و بهشون جایزه دادن فهمیدم که یونا و مامان لیلی‌ش هم اومدن و جاشون رو که شناسایی کردم رفتم پیششون و آشنایی دادم. اولش مامان لیلی منو با مامان هستی اشتباه گرفت و بعدش که خودمو دوباره معرفی کردم منو و دینا رو شناخت! وای که از دست یونا کلی خندیدم! در حالی که پاهاشو به من نشون می‌داد گفت: کفشام نو هستن‌ها! چه لبخند ناز و شیرینی هم داشت... خدا حفظ ‌ش کنه انشالله...

موقع جایزه گرفتن دینا، چشمم به تارا کوچولو هم افتاد و با اینکه تازه با وبش آشنا شدم اما زودی شناختمش و به مامانش که اونم کنار من وایساده بود آشنایی دادم!

 ای ول آشنایی دادن!

در طول برنامه هی به بابا رضایی می‌گفتم اگه خسته شدی بریم که دیدم اون ذوقش از من بیشتره و می‌خواد تا آخر برنامه باشه...اما بشنوید از دینایی که تقریباً بیشتر از 2 ثانیه روی صندلی بند نشد و دائم طول سالن رو بالا و پایین می‌رفت! منم دنبالش ! خلاصه که ما رو حسابی تابلو کرده بود این دینا خانوم!

خانم ویولت رو هم دیدم اما چون خواننده خاموش وبش هستم دیگه نرفتم جلو!

خانم بهاره رهنما هم خیلی شاد و پر انرژی برنامه رو اجرا کرد که فکر کنم اگه حضور اون نبود، بی‌برنامگی‌های موجود اعصاب همه رو به هم می‌ریخت ولی خانم رهنما خیلی خوب این بی‌نظمی رو پوشش می‌داد!

خلاصه که ما از دور و از روی عکس بچه‌ها (که توی وبشون بود) چند تا مامان دیگه رو هم شناسایی کردیم که دیگه رومون نشد بریم جلو آشنایی بدیم! چه خجالتی شدم من!

خوب طبیعتاً من باید کلی عکس از مراسم و دینا اینجا بذارم! اما از اونجایی که دینا دوربین از من گرفته بود و چپ و راست عکس مینداخت و هیچ جوری هم حاضر نبود اونو به من بده من فقط هول هولی تونستم این دو تا عکس بدون کیفیت رو بگیرم!

1-      دینا در حال فرار از روی سن!

2-      همه دارن روی سن رو نگاه میکنن، دینا کجا رو؟!

نوشته شده در شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak