Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> از هر دری سخنی... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

سام و علیکم!

اولش بگم که همانگونه که همگان مستحضرید هم اکنون در روزهای اول ماه به سر می‌بریم و همانگونه که مستحضرتر می‌باشید در نیمه اول ماه من به شدت سر شلوغ می‌باشم و نمی‌تونم حتی نفس بکشم (توی اداره) اما از صبح انگار یه کرمی تو فکرم افتاده که ولم نمی‌کنه و هی می‌گه: یا مثل آدم می‌ری یه پست می‌ذاری یا اینکه تا آخر وقت اگه گذاشتم کار کنی!

نشون به همون نشون بنده بالاخره الان تسلیم شدم و کار و بار و آتیش به انبار رو گذاشتم زمین و اومدم یه پست در وکنم و برم!

اولش یه گزارش از حال و روز و وضعیت جسمانی و روحانی خانواده شمعدانی خدمتتون عرض کنم:

بنده که همون‌جور که از صدام معلومه (اِ! صدام تو پست نمی‌آد؟!) بعد از دو هفته سرما خوردگی از نوع غیر خوکی‌ش! همچنان هر روز صبح و ایضاً در انتهای شب فِر و فِرم به راهه و سر و کله‌م کیپ کیپه! عیناً روز اول! فقط فرقش اینه که بهش عادت کردم! انگار دیگه قرار صِدام همین‌جوری بمونه! یه دهن بخونم براتون! فقط مجبورم هی وسطش نفس بکشم ها ! چون با این کیپی مماخ ، بدجوری کمبود نفس پیدا کردم!

دینایی عسلم هم به همین شکل! فِر و فِر و ترشحات چرکی مماخ و ... . اینا همه تازه بعد از تموم شدن یه شیشه شربت چرک‌خشک‌کنه! اونم طفلی دیگه داره عادت می‌کنه!

البته یه عادت نازنین پیدا کرده! شرمنده‌م! بچه‌م یه انگشتش دائم توی بینی‌شه! گاهی اصلاً هم چیزی تو مماخش نیست‌ها! اما انگار دیگه عادت شده! اوایلش از روش کاری به کارش نداشته باش استفاده کردم! نشد! بعدش کم‌کم از داستانای غیر مستقیم که: یه نی‌نی بود که همه‌ش انگشتش رو تو بینی‌ش می‌کرد و این باعث شده بود که مماخش زخم بشه و خون بیاد و به خاطر این کارش همه از دستش ناراحت می‌شدن و .... بعدش از روش اینکه مامانی جون این کار بدیه و هر کی ببینه فکر می‌کنه که شما کار بدی می‌کنی و انگشتت کثیف می‌شه و .... هیچکدوم کارگر نشد که نشد و الان که دیگه فقط بهش نگاه می‌کنم و اونم با یه جیغ بنفش بهم می‌گه که می‌خوام اینکار رو بکنم و لطفاً اینجوری نگام نکن! در حال حاضر هم رفتم سراغ روش اولی ، یعنی بی‌خیال و دیگه کاری به کارش نداشته باشم! ولی انصافاً گاهی اوقات فکر می‌کنم که الانه که دماغش خون بیاد بس که با شدت و حدت اینکار رو می‌کنه! همه‌ش سعی می‌کنم که بینی‌َ رو چرب کنم ولی بازم همچنان همون آش و همون کاسه!

بابا رضایی شکر خدا کمرش خیلی بهتره! اما خوب این در حالی‌یه که عملاً هیچ کاری نمی‌کنه و هیج جایی نمی‌ره (غیر از سرکار که بعد از ظهرها هم من می‌رم دم اداره دنبالش تا پیاده راهی رو نره!) ولی به محض اینکه زیاد می‌شینه یا یکی از مسکن‌هاش رو نمی‌خوره، درد و بی‌حسی و ... می‌آد سراغش! اونوقته که دوباره اون حرف همیشگی‌ش رو با ناامیدی به من می‌گه: "من دیگه خوب نمی‌شم!"

طفلی بابا رضایی هم از قافله سرما خوردگان جا نمونده و اونم ما رو در این امر خطیر به شدت همراهی می‌کنه! فِر فِر فِر !

این از حال و روز جسمانی خانواده شمعدانی !

اما از عادت‌های دیگه دینا گلی براتون بگم که بعضی‌هاش به شدت مشعوفم می‌کنه و بعضی‌هاش مشکوک و بعضی دیگر محزون!

1-      اخیراً درجه وابستگی دینا به من شدیدتر و تمایلش به پیش رضایی بودن کمتر و کمتر شده! قبلاً ها می‌شد که پیش رضایی بذارمش و به خریدی یا جایی برم و برگردم! اما این روزا اگه بخوام تا سر کوچه هم برم و 10 دقیقه‌ای برگردم باید اونم با خودم ببرم و به پهنای آسمون اشک می‌ریزه که نکنه من برم و اون تنها بمونه! دیشب توی اتاق بود! یه لحظه رضایی رفت پیشش و منم داشتم می‌رفتم دستشویی! رضایی بهش گفت: چیکار می‌کنی بابایی! یه دفعه انگار که شک کنه نکنه من دارم تنها می‌ذارمش و جایی می‌رم و رضایی رفته حواسش رو پرت کنه، جیغی کشید و گفت: ماااااااااااااااااااااااااااامااااااااااااااااااااااانی! من که یه هو فکر کردم نکنه خورده زمین یا چیزیش شده از دستشویی پریدم بیرون و اونم خودشو انداخت تو بغلم و گفت:  مامانی  کجا رفتی؟! این داستان اخیراً خیلی داره تکرار می‌شه! خیلی حس بدی بهم دست می‌ده و گاهی از شدت این ترس دینا کلافه می‌شم! همه‌ش فکر می‌‌کنم یعنی آیا این دینا رو می‌شه روزی به مهد فرستاد!!!!!

2-       هنور موفق به انجام پروژه از پوشک گیری نشدم! البته از قبل بهتر شده و گاهی پی‌پی‌ش رو اعلام می‌کنه اما این شاما 10 درصد کل موارد می‍‌‌شه! منم کاری بهش ندارم و فقط گاهی ازش می‌پرسم که آیا می‌خوای بریم دستشویی یا نه!

3-      عاشق خوابیدن روی سرامیکِ تیکه یخه! من دارم از سرما بید بید می‌کنم و می‌چپم زیر پتو، اونوقت دینایی بدون پتو می‌ره دراز می‌کشه رو سرامیک‌ها! هر چی هم می‌خوام روش پتو بندازم یا زیرش چیزی بندازم عمراً راضی بشه!

4-      این روزا یه ویژگی خیلی خیلی خوب تو دینا کشف کردم! اصلاً حسادت نمی‌کنه! یعنی تو اگه جلوش بری یه نی‌نی رو بغل کنی یا مورد محبت (حتی از نوع شدید) قرار بدی اصلاً واکنشی نشون نمی‌ده و اعتراضی نمی‌کنه! تازه می‌آد و اونم دلش می‌خواد به اون نی‌نی محبت کنه! این درحالی‌یه که تو فامیل و آشنایان خیلی می‌بینم که بچه‌هاشون نسبت به محبت مادر و پدرشون به بچه دیگه واکنش نشون می‌دن! نتیجه اخلاقی اینکه: خیالم برای آوردن بچه دوم کمی راحت شد!!!!!!!!!!!!!!!!

5-      بچه‌م خیلی با محبته! عاشق اینه که هر بچه‌ای رو که می‌بینه دوست داره بره بغلش کنه و ماچش کنه! می‌میرم واسه اینکارش!

6-      خوشبختانه این روزا می‌بینم که دینا اعتماد به نفس خوبی داره! به راحتی جلوی دیگران حرف می‌زنه (گاهی تقریباً وراجی می‌کنه!)، شعر می‌خونه و ابراز وجود می‌کنه! خیلی دلم می‌خواست که خجالتی نباشه! خدا رو شکر!

7-      در عین اینکه داره بازی می‌کنه، گوشاش حسابی تیزه! دائم از توی حرف‌ها و مکالمات ما چیزهایی رو می‌گیره و در موردشون سؤال می‌کنه! گاهی اوقات من و رضایی مجبوریم انگلیسی حرف بزنیم تا خانوم خانوما فضولیش گل نکنه!

8-      این روزا داره قوانین راهنمایی رو دوره می‌کنه! موقعی که رانندگی می‌کنم و مجبور به توقف می‌شم می‌گه:

-          مامانی برو!

-          مامان جون چراغ قرمزه! یعنی ایست! سبز که شد می‌رم!

-          سبز شد برو!

-          آره مامانی سبز شد! اما ترافیکه! بذار ماشین جلویی بره، منم می‌رم!

این یعنی اینکه دینایی کاملاً معنی چراغ قرمز و سبز رو می‌دونه! تا دیروز که از جایی رد می‌شدیم و چراغش قرمز چشمک‌زن بود! خوب طبیعتاً من داشتم چراغ رو رد می‌کردم!

-          مامانی قرمزه! ایست! نرو!

-          مامان جونم این قرمزه چشمک‌زنه! یعنی احتیاط! باید برم اما با احتیاط‍!

از اون به بعد دیدم که خدایا این بچه‌ها چقدر تیزن! به هر چراغ چشمک زنی که می‌رسیدیم می‌گفت: مامانی برو ولی احتیاط! بعد به چراغ قرمز رسیدیم گفت: مامانی ایست! آخ که می‌خواستم گاز گازش کنم!

9-      یه تجربه واسه مامانای دیگه : سعی کنین ترس‌ها و یا چیزهایی که خودتون ازش خوشتون نمی‌آد (مثل غذا یا میوه یا چیزهای مشابه) رو به بچه‌ها منعکس نکنین!

مثلاً: من از سوسک نمی‌ترسم اما فوق‌العاده چندشم می‌شه! اما از همون اول سعی کردم اینو به دینا منتقل نکنم! مثلاً سوسک که می‌بینم، بدون جیغ و فرار می‌رم حشره‌کش رو می‌آرم و بهش می‌زنم! این باعث شده دینا با شجاعت تمام دنبال سوسک کنه! البته می‌دونه که موجود کثیفیه و مواظبه که بهش دست نزنه! یا مثلاً گربه رو تو خیابون می‌بینم سعی می‌کنم که از دور نشون بدم که موجود نازیه ولی نباید بهش دست زد و اگر احیاناً پیش بیاد و از کنارم رد بشه سعی می‌کنم که نپرم! فقط مواظب باشم به لباسم نماله (پیشی‌های خیابون خیلی کثیفن و حامل انواع بیماری‌ها!) دینا هم همینطوره! یا مثلاً من بستنی توت فرنگی دوست ندارم! اما از همون اول سعی کردم انواع بستی رو به دینا بدم که طعم همه چیز رو امتحان کنه و خودش انتخاب شون کنه (البته این مورد را بابا رضایی بهم یادآوری کرد! چون من اصلاً ناخودآگاه دستم به خرید اون بستنی نمی‌رفت که رضایی یادآوری کرد از اونم بردار!!!) من خیلی کشمش دوست ندارم اما دینا کشمش خوری شده که بیا و ببین! خلاصه که می‌خوام بگم سعی کنیم که بچه‌ها خودشون دوست داشتن یا نداشتن چیزی رو انتخاب کنن نه از روی عادات ما!

 

10-   خاک بر سرم! کلی کار دارم و نشستم به پرحرفی! برم به کارام برسم تا حقوق امروزم حلال باشه !

11-   آهان! اینو بگم که اگه نگم رو دلم می‌مونه! مدتی‌یه تو پستام و نوشته‌هام نگفتم که : بابا رضایی من و دینایی عاشقتیم! دوست داریم هوارتا! زود زود خوب شو ...

نوشته شده در شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak