Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> این سه روز تعطیلی لعنتی... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

اوایل هفته بود که تازه فهمیدم چهارشنبه‌ تعطیله! کلی ذوق از خودم دروکردم که آخ جون! سه روز تعطیلی! چه شود! البته به خاطر حال بابا رضایی اصلاً تو فکر مسافرت نبودیم. فقط دلم رو خوش کردم که این سه روز تو خونه‌ایم و هم بابا رضایی یه استراحت کاملی می‌کنه و هم من و دینا خونه‌ایم و با هم حالی به هولی!

اما دریغ و افسوس از یه ذره حال و هول!

هر سه تا سرمایی خوردیم که بیا و ببین! دینا بچه‌م که تازه داشت سرما خوردگی‌ش خوب می‌شد و خیلی هم بابت‌ش اذیت نشده بود، انگار از من سرما خوردگی‌ رو گرفت منتها با شدت بیشتر . جوری که بینی‌ش کیپ شد و چرک کرد و منم مجبور شدم بهش چرک‌خشک‌کن بدم!

بابا رضایی طفلی کمردرد از یه طرف و سوزش گلو هم از طرف دیگه!

خودم که دیگه واویلا! اصلاً سرما خورگی به این مزخرفی تا حالا نداشتم! گلو درد چرکی از یه طرف، سردرد و گوش درد (که از امروز صبح شروع شده) از یه طرف دیگه امانم رو بریده! گلوم و بینی‌م کیپ کیپه! خاک برسر با گذشت زمان خوب که نمی‌شه، بدتر هم شده! امروز بعد از سه روز مریضی شدید، از روز اولم بدترم!

الان یه دستم رو گوشمه و دارم تایپ می‌کنم.

دیروز حال روحی‌م هم به شدت افتضاح بود.

دیدین وقتی آدم سرما می‌خوره دلش می‌خواد بره یه گوشه و یه پتو بکشه رو سرش و بخوابه و یه نفر هم پرستاری‌ش رو بکنه!

من دیروز در حسرت این حس می‌سوختم! اونقدر دلم می‌خواست خونه مامانم بودم و اون پرستاری‌م رو می‌کرد! حالا از شانس من دینا هم از اون روزای بهانه‌گیری‌ش بود و هی آویزون من!

اول صبح حالم اونقدر بد نبود. منم شروع کردم به لباس شستن با ماشین و با دست (لباسای رنگی که نمی‌شد ریخت تو ماشین) دینا هم آویزون من که منو بغل کن ببینم چی کار می‌کنی؟!

یه دفعه سردردی اومد سراغم که انگار یه مته دارن تو مغزم فرو می‌کنن! در عرض چند ثانیه به قدری شدید شد که یه دفعه مجبور شدم برم دو تا استامینو.فن کد.ئین با هم بخورم تا سردردم خوب بشه. دراز کشیدم و چشمامو بستم. دینا تا دید چشمام و بستم زد زیر گریه که مامان چی شده؟ چشماتو نبند! منو نگاه کن!

وای که اون موقع از شدت درد و تیر کشیدن مغزم و صدای گریه دینا و باز و بسته کردن چشمام و ... دلم می‌خواست رسماً بمیرم! رضا که دینا رو صدا می‌کرد بیشتر جیغ می‌کشید و فقط می‌گفت مامان!

دلم می‌خواست گریه کنم اما شدت سردرد حتی نمی‌ذاشت گریه کنم!

چقدر تو اون لحظه دلم مامانم رو می‌خواست! احساس خیلی خیلی بدی داشتم.

همه‌ش تو دلم می‌گفتم: بابا رضا ! اگه بیشتر با دینا ارتباط برقرار می‌کردی، بیشتر وقت‌ت رو باهاش می‌گذروندی، این بچه اینقدر آویزون من نبود و تو یه همچین مواقعی من لااقل می‌تونستم یه دقیقه چشمام رو ببندم!

تو این گیر و دار تلفن زنگ زد . برادر رضا از دیشبش با رضا هماهنگ کرده بود که ناهار می‌خوان با مامانش اینا برن پیک‌نیک و ما هم باهاشون بریم. البته به خاطر کمر رضا تأکید کرده بود که ما فقط دم ناهار بریم و زود برگردیم.

تلفن هم در این رابطه بود. می‌خواستن ببینن ما کی می‌ریم!

آخ که چقدر دلم می‌خواست رضا تو اون لحظه بگه ما نمی‌تونیم بیایم. اونقدر اون لحظه حالم بد بود که فکر می‌کردم منو با آمبولانس باید ببرن پارک! اما رضا گفت: عطی حالش بده! ما دیرتر می‌آیم و زود برمی‌گردیم!

ای خدااااااااااااااااااااا! چقدر دلم مامانم رو می‌خواست! اگه اون بود به رضایی می‌گفت که عطی چقدر حالش بده!

خیلی دلم میخواست بگم من نمی آم! تو و دینا برین! اما رضا که نمیتونست رانندگی کنه! خدایا پس چیکار کنم!!!!!!!!!

یه 10 دقیقه گذشت. قرص‌ها کار خودشونو کردن! سردردم آروم شد. اما گلو دردم نه! منم که پرو! پاشدم و باقی لباسا رو شستم و پهن کردم و یه جارو هم به خونه کشیدم و شروع کردم به حاضر کردن دینا. برای ساکت کردن بهانه‌گیری‌های دینا بهش گفتم می‌خوایم بریم پارک مامانی. اونم به ذوق پارک گذاشت که حاضرش کنم!

در گیر و دار حاضر شدن بودیم که زنگ در رو زدن!

نگاه کردم دیدم مامان و بابام و داداش‌م هستن! وا! چه بی‌خبر! قیافه رضا دیدنی بود! فکر می‌کرد برنامه پیک‌نیک بهم خورده! وقتی مامان اینا اومدن بالا، تازه من خنگ یه موضوعی یادم افتاد! عمه بابا فوت کرده بود و مامان اینا می‌خواستن برن ختم. دیروزش من به مامان گفته بودم منم باهاتون می‌آم! واسه همین مامان اینا از حاضر بودن ما تعجب نکردن! فکر کردن داریم واسه مسجد حاضر می‌شیم!

به مامان گفتم: خاک عالم! مامان اصلاً پاک یادم رفته بود قراره بریم ختم!

-          پس کجا داشتین می‌رفتین؟

-          داشتیم دینا رو می‌بردیم پارک پیش مامان اینای رضا!

این وسط دینا گریه‌ای راه انداخته بود که چرا پس نمی‌ریم پارک!

-          مامانی شرمنده ! شماها برین مسجد، منم می‌رم دینا رو می‌سپرم به عمه‌ش و سریع می‌آم مسجد!

رضا گفت: پس چرا نگفتی می‌خواین برین مسجد!

-          رضایی من با این حال و روز اصلاً فکرم کار نمی‌کرد! پاک همه چیز یادم رفته بود!

خلاصه که کلی از مامان اینا معذرت‌خواهی کردم و با رضا و دینا به سمت خونه مامان‌ رضا راه افتادیم. (پارک دم خونه‌شونه)

با عجله ناهار رو تو پارک خوردم و یواشکی‌یه دینا راه افتادم رفتم مسجد. اونقدر گلوم ناراحت بود که اصلاً نمی‌فهمیدم چی دارم قورت می‌دم ولی طفلی داداش رضا و خانومش خیلی زحمت افتاده بودند و بساط کباب و جوجه کبابی راه انداخته بودن!

خلاصه که تو فاصله رفتن و برگشتن من و تا زمانی که تو پارک بودیم همه زحمت دینا گردن خواهر رضایی بود. بنده خدا نمی‌دونم از پارک اومدن‌ش چیزی فهمید یا نه؟!

گاهی اوقات اگر حضور خواهر رضایی نباشه خیلی چیزا واسم غیر قابل تحمله ...

خدا رو شکر که اون هست!

 

نوشته شده در شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak