Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> قربون دست و پای بلوریت مادر! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

دیدین مامانا چقدر قربون صدقه بچه‌هاشون می‌رن و فکر می‌کنن که دیگه بچه‌شون آخر همه چیزه و همه چی تمومه! شده حکایت من!

این روزا خیلی این احساس بهم دست می‌ده که استعدادهای این بچه داره هرز می‌ره...  یعنی باید یه جهت‌دهی مناسب بهش داد ...

گاهی اوقات تو قدرت‌گیرایی و هوش دینا انگشت به دهن می‌مونم! بعدش با خودم می‌گم: کاش بیشتر می‌تونستم باهاش کار کنم ... حس می‌کنم چیزهایی که از ما و محیط اطرافش یاد می‌گیره قانعش نمی‌کنه... خیلی تشنه‌ی یادگیریه! باورتون نمی‌شه، سخت‌ترین شعرها رو که براش می‌خونی و تا حالا نشنیده؛ با یک الی دو بار خوندن از حفظ می‌‌شه! جمله‌هایی رو می‌گه که دهن‌ت باز می‌مونه که یه بچه دوساله این جمله‌ها رو چه جوری می‌گه! منظورم اینه که قدرت یادگیری‌‌ش خیلی عالیه و خلاقیتش هم خیلی بالاست! (برم یه  اسفندی واسه بچه‌م دود کنم. الان خودم چشمش می‌زنم!!!)

خوب راستش پرستارش خیلی در این خصوص کمکی نمی‌کنه... یعنی بیشتر به جنبه نگهداری از دینا توجه می‌کنه و در صورت درخواست دینا به بازی یا خوندن کتاب انجامش می‌ده... اصلاً تو بازی به بچه خلاقیت نداره... منم که از سر کار می‌آم سعی می‌کنم که یه کارهایی براش بکنم اما خوب کار خونه و سایر امورات مانع از توجه کامل به دینایی می‌شه...

این روزا خیلی دارم به مهد کودک فکر می‌کنم. می‌دونم که مهد و محیطش و آموزش‌هاشون خیلی برای بچه‌ها مفیده. اما خوب چند تا موضوع انتخاب گزینه مهد رو سخت می‌کنه که فکر کنم دغدغه همه مادرای کارمند باشه:

1-      دینا خیلی خیلی به من وابسته است و صبح که من می‌آم سرکار اون خوابه و رفتن منو نمی‌بینه (البته گاهی که بیدار می‌شه بساطی دارم واسه بیرون اومدن که اغلب هم به گریه‌‌ش ختم می‌شه! مثل همین امروز که با وجود 45 تاخیر بازم آخرش به گریه افتاد وقتی فهمید من از اتاق‌ش اومدم بیرون و رفتم سرکار) خوب من چه جوری صبح به صبح به مهد تحویلش بدم! می‌دونم که این مشکل رو همه مادرا داشتن و بعد از مدتی عادی می‌شه ولی خوب چه کنم! طاقتشو ندارم! (چه لوس!!!!!)

 

2-      به مهد کودک تمام وقت اساساً اعتقادی ندارم! به نظرم مهد کودک وقتی می‌تونه مفید باشه که نیمه وقت باشه نه تمام  وقت اداری روز! بچه گناه داره صبح کله سحر از خواب ناز بلند بشه و بره مهد و بعد از ظهر هم بیاد خونه! خوب پس نیاز دارم که یکی وسط روز بره از مهد بگیرتش! کی بره؟! (چه لوس‌تر!!!!!)

 

3-      از مریض شدن‌های مکرر بچه‌ها توی مهد می‌ترسم! تجربه ثابت کرده بچه‌هایی که مهد می‌رن خیلی بیشتر از بقیه مریض می‌شن!

 

4-      دینا تازه دو سال و یه ماهه‌شه... فکر می‌کنم هنوز زوده و حداقل 2 سال و نیم یا سه‌سالگی برای مهد رفتن‌ش مناسب‌تره!

 

خوب اینا که گفتم دغدغه‌های این روزای من در مورد دینا گلیه!

اما در مورد بابا رضایی مهربون:

این روزا سخت درگیر فیزیوتراپی و بستن کمربند مخصوص در طول روز و موقع خواب و ... هست. طفلی با دقت همه دستورای پزشک رو اجرا می‌کنه. دیروز بهم می‌گفت: عطی تو رو خدا روزی 10 دقیقه ورزش کن. خیلی مؤثره به خدا! مواظب کمرت باش!

جیگرم آتیش گرفت وقتی اینا رو می‌گفت. با یه حسرتی می‌گفت که انگار دیگه خوب نمی‌شه. می‌فهممش . درد کمر خیلی رو ذهن و روح آدم رو مشغول می‌کنه و آدم دائم حس می‌کنه که دیگه خوب نمی‌شه. من که تو دوران کمردردم حسرت روزهای سلامتی‌م رو می‌خوردم و می‌گفتم: خدایا یعنی می‌شه من دوباره بتونم بدوم! بدون درد راه برم!؟

خدایا نعمت سلامتی رو از هیچ بنده‌ای نگیر...

جداً که سلامتی بزرگترین نعمت زندگیه...

قدر سلامتی‌تون رو بدونین...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak