Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> حکمت و قسمت و ... گشايش بخت ... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

عجب گره‌اي افتاده توي اين خونه خريدن ما...

هر چي رو مي‌پسنديم و راضي مي‌شيم كه بريم پاي قولنامه، يا يه خريدار شيرين‌تر از ما پيدا مي‌شه و با يه قيمت بالاتر مي‌خردش، يا فروشنده از فروش خونه منصرف مي‌شه...

 

دفعه اولي كه اين اتفاق افتاد، خيلي حالمون گرفته شد و به قول معروف: " خيلي تو روحيه‌مون تأثير گذاشت!"...

 آخه تو خيال خودمون خونه‌دار شده بوديم و توي ذهنمون حتي چند بار خونه رو با دكوراي مختلف چيده بوديم و براي قشنگ‌تر شدنش نظر داده بوديم...  

اما شبي كه قرار بود قولنامه بنويسيم، فروشنده نيومد.

وقتي بنگاه‌دار بهش زنگ زد، گفت كه يه كاري براش پيش ‌اومده و الان هم توي جاده كرجه...

بله...وقتی كاشف به عمل اومد فهميديم كه همون روز بعد از ظهر خونه رو با قيمتي بالاتر به كس ديگه‌اي فروخته....

آي حالمون بد شد... آي غصه خورديم... آي به فروشنده دروغگوي بدقول بد و بيراه گفتيم....

 ولي دلمون خنك نمي‌شد. تا اينكه يه دفعه يادم افتاد كه وقتي مي‌خواستيم براي نوشتن قولنامه بريم بنگاه، دعا كردم كه:" خدايا اگه حكمت نيست، نشه" ... اين كه يادم افتاد، يه دفعه سبك شدم و آتيشم فروكش كرد. حس كردم كه حتماً حكمتي بوده كه اين اتفاق افتاده. سعي كردم با همين استدلال رضا رو هم آروم كنم...

.....

چهارشنبه براي چندمين بار يه خونه پسنديديم (البته يه جورايي خودمونو مجبور كرديم كه بالاخره بپسنديمش!) و براي پنجشنبه قرار قولنامه گذاشتيم. صبح پنجشنبه فروشنده زنگ زد و گفت كه قرار رو براي شنبه بذاريد .

 

جمعه ظهر خونه مامان من دعوت بوديم. با كلي ذوق و شوق داشتيم حاضر مي‌شديم بريم كه تلفن زنگ زد.

بنگاهي بود ... بند دلم پاره شد.... مي‌تونستم حدس بزنم كه براي چي زنگ زده ... فقط به قيافه رضا نگاه مي‌كردم . طفلي اونم اضطراب داشت ... حالا مگه بنگاهي حرفشو مي‌زد...هزار بار احوال‌پرسي كرد و هي مي‌پرسيد: ديگه چه خبر؟ طاقت نياوردم و تلفن رو گذاشتم رو آيفون...

 

-          احوال آقا رضاي ما چطوره؟

-          ممنون . خوبم آقا بهمن ...

-          چه خبرا؟

-          خبرا پيش شماست... بگو ديگه بابا كشتي ما رو...

-          والا چي بگم ؟ حالم گرفته شده بد...

-          چرا؟ ... نگو كه دوباره ...

-          به خدا شرمندم آقا رضا... خودمم موندم چرا اينجوري مي‌شه؟

-          بروووو ... سركارمون گذاشتي؟

-          نه به خدا... الان يارو زنگ زد و گفت كه از فروش خونه منصرف شده....

-          ......

-          الو ... آقا رضا...؟....

 

راستش ديگه چيزي براي دلداري به رضا نداشتم كه بگم. طفلي گوشي به دست، وا رفت...

گفتم: ولش كن، بي‌خيال ... خونه‌ش همچين تحفه‌اي هم نبود... پاشو پاشو كه مهموني دير شد. الان دير مي‌رسيم و مامانم پوست سرمونو مي‌كنه...

 

نمي‌دونم اين داستان تا كي مي‌خواد ادامه پيدا كنه... يواش يواش دارم خرافاتي مي‌شم كه نكنه بخت خونه خريدمون بسته شده...

 

فالگير و بخت‌گشاي مطمئن سراغ نداريد؟

 

نوشته شده در شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٤ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak