Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> اگه قرار باشه روزت رو بد شروع کنی... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

صبح كه چشامو باز كردم يه حسي بهم مي‌گفت: امروز يه جوريه . تو مايه‌هاي روز خوبي نبودن!

با كلي قربون صدقه كه يواش يواش تبديل به غرغر و تهديد شد، رضا رو از خواب بيدار كردم.

اول توي جاش نشست و كمي در همون حال خوابيد، بعدش رفت دستشويي و تقريباً 20 دقيقه بعد از اون تو دراومد.مطمئن بودم كه 10 دقيقه اول رو هم اون تو خوابيده !! براي اينكه ديگه اون تو كه هست هي صداش نكنم، از همون اول شير آبو باز مي‌ذاره!!(چه پسر نظيفي!!)

خلاصه تازه بعد از اين همه عجله در كار!! نوبت ريش زدنش رسيده! منم كه تقريباً آماده شدم و هي الكي مي‌رم جلوي آئينه و برمي‌گردم. كمي خونه رو مرتب مي‌كنم و ... نخير انگار نه انگار ساعت از 15/7 هم گذشته و منم بايد ساعت 30/7 كارت بزنم!!!

من كلاً خيلي آدم حرس و جوش بخوري هستم. خصوصاً در مورد وقت و سر ساعت به اداره رفتن! اما رضايي من خوشبختانه (از نظر خودش) و متأسفانه ( از نظر من) اصلاً حساسيتي روي وقت نداره. مثلاً اگه ما ساعت 11ظهر قراره جايي باشيم رضا خيلي هم عجله‌اي نداره كه زودتر از 12 از خونه بيرون بياد!!

آخي الهي بميرم .ببين سر صبحی چقدر از رضا ايراد گرفتم. راستشو بخواين رضا فقط همين يه ايراد رو داره.واقعاً مي‌گم .من يكي كه غير از خونسردي رضا در مورد وقت و زمان (يا به بيان بهتر بي‌تفاوتيش در اين مورد) هيچ ايراد ديگه‌اي توي رضا نديدم. (واسه همين هم تورش كردم ديگه!!)

اصلاً چي شد كه اينا رو گفتم؟

آهان داشتم از اين مي‌گفتم كه امروز رو بد شروع كردم...خلاصه...از همون اولش اوقاتم يه جورايي تلخ شد. بالاخره ساعت 25/7 از خونه دراومديم!!هنوز خيابون اول رو رد نكره بوديم كه سر خيابون نفهميدم كه رضا چرا حواسش پرت شد كه ديدم داريم مي‌خوريم به پشت يه پرايد.تا اومدم داد بزنم كه رضا مواظب باش كه...

پياده شديم ...خوشبختانه گل آقا(اسم ماشينمونه!)چيزيش نشده بود و بازم خوشبختانه ماشين آون آقاهه هم فقط كمي (واقعا خيلی کم)سپرش رفته بود تو. رضا خيلي مؤدبانه گفت:"ببخشيد آقا شرمندم من در خدمتم چقدر تقديم كنم" مردك تا ديد كه رضا اولين اسلحش(يعني داد و بيداد و كولي‌بازي) رو ازش گرفته گفت:" نمي‌دونم . كارت ماشين رو بده تا بعد برم تعميرگاه ببينم چقدر مي‌شه . شايد خيلي زياد شد!!!!!!!"

ديگه داشتم جوش مي‌آوردم. مي‌خواستم گلوش بگيرم و بگم مرتيكه ديرم شده حالا نوبت تو شد...

خلاصه بماند كه مجبور شدم گواهينامم رو بهش بدم(آخه بابا رضايي خيلي گواهينامش رو دوست داره و طاقت دوريش رو نداره!!) و از ما شماره گرفت و از حواس‌پرتيش(خودش اينطور مي‌گفت) داشت شماره موبايل اشتباهي به ما مي‌داد(اما من چون دختر خاله خانم مارپلم، زودي با امتحان كردنش فهميدم!!) و... بالاخره راه افتاديم. خيلي دلم مي‌خواست توی راه غر بزنم . اما ...نزدم...

سر راه يه تصادف خيلي خفن ديديم كه جفتمون مخمون سوت كشيد . منم فرصت رو غنيمت شمردم و با صداي شيطنت‌آميزي گفتم:" اين ديگه خيلي خيلي حواسش پرت شده بوده و حتماً اول صبح زنشو عصباني كرده بوده ..." كه ديدم رضا با كمي شرمندگي نگام کرد و خنديد...اين مدل خنده رضا يعني: خوب ببخشيد ديگه خودم فهميدم كه اشتباه كردم...

و من هم كلي سبك شدم...

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٤ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak